تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
روزگار وصال نویسنده: - ۱۳٩۱/۸/۸

عرفات

چهارشنبه 

تمام روز در هتل بودیم.بعد ازناهارلباس احرام پوشیدیم .کاروان ما همگی در طبقه ی اوّل  دارهادی جمع شدند و مُحرِم شدیم .این بار به نیّت حج ِ تمتّع و لبیک گفتیم .ساعت چهار بعدازظهر با اتوبوس ها به طرف عرفات راه افتادیم.البتّه یک شب زودتر می رویم .زمان اصلی بیتوته یک نیم روز پنجشنبه است و به محض غروب خورشید باید عرفات را به قصد مشعرالحرام ترک کرد.

یک ساک دستی کوچک داریم که هرکس لوازم شخصیش و پتو و سجّاده و زیراندازش رو برمی داره +یک دست لباس احرام اضافی +قرآن +داروهای ضروری و دیگر هیچ

 در عرفات نه برق هست و نه کولر ، یک چادرهشتاد نفره و تعدادی سرویس بهداشتی عمومی ! که باید از اون ها استفاده کنی ،راه دیگری نداری! 

هرکسی خزید به کنجی و با خدا خلوت کرد .از هرچادری زمزمه ی  درددل ها و مناجات ها را می شنیدی.بیرون ِچادرها مخصوصا بعد از نصف شب عالم دیگری بود .می گویند درعرفات به گناهات اعتراف کن و بخشوده شو.در آن صحرای هموار شنی که ارتباطت رابا هر آنچه مشغولت کرده قطع کرده ای .روی شن ها که می نشینی تا چشم کار می کند چادرهای یک شکل هست و خیل ِمردمی که چه زن و چه مرد حال ِ دیگر گونه ای دارند. زندگی ات را از آغازمرور می کنی نه برای زیر ذرّه بین گذاشتن خطاهایت که برای یادآوری نعماتت ،لطف های پروردگارت ،برای کنارزدن پرده ای که روی بصیرتت را پوشانده،اینجا آزادیم ازدست ِ هرآنچه که از خود بودنمان دورمان کرده (مال،مقام ،علم،خانه ،خانواده و حتّی دین و اعتقاد ات !...)چیزی نیست که دورش بگردیم ،آویزانش شویم یا دنبالش راه بیفتیم .خلاصه بهانه ای نیست .مائیم و خدا،درجمع هستیم امّا محصور در حصار تنهایی خاص و خالصی که من نمی توانم توصیف کنم .

نیمه شب گشتم و جایی برای خودم پیدا کردم .سمت ِ راستم جادّه و روبرویم چادرهای یک شکل سفیدو بالای سرم آسمان عرفات ! همینطور مبهوت مانده بودم .همین ...

 پنجشنبه روز آتش می بارید خیلی خیلی گرم بود!ولی جالب اینکه قابل تحمّل بود.غروب که شد اتوبوس ها آمدند باید می رفتیم .بقیّه رو نمی دونم من که عجیب دلم گرفته بود.اصلا سیر نشدم از اونجا !

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب