تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
خالا جان نویسنده: - ۱۳٩۱/۱۱/۱٥

خاله پدر ِ پدرم بود بهش می گفتیم خالاجان.با کمری خمیده و موهای سفید ،همیشه بوی آب میداد .از وقتی که یادم می آمد چهل و پنج ساله بود !! خودش می گفت وقتی شناسنامه می دادند دختر نوجوانی بوده  ! شناسنامه اش را بزرگتر داده اند !به سن و سالش فوق العاده حساسیّت داشت !وقتی بابا می گفت :من چهل و پنج ساله ام اونوقت شما چند سالتونه ؟عصبانی می شد که نخیر تو هنوز بچّه ای ! من فوقش پنجاه سالمه ! و غر میزد :منن ظَرافَت ائلمه گوراخ 

گاهی  چند شبی خانه ی ما میماند . من  و خواهرم کلمه به کلمه ی سرگذشتش رو از حفظ بودیم .تاریخ زنده بود .از حمله ی روس ها می گفت از رفتن  احمد شاه ،... همیشه سفرنامه ی رفتنش به کربلا را با عشق تمام تعریف می کرد و من و خواهرم به هم اشاره می کردیم که یک جوری دربرویم ! از این شاکی بود که وقتی تذکره ها را می دادند نامش را بین آن همه مرد بلند صدا کردند ! حوله اش را توی حیاط روی شاخه ی درخت آویزان می کرد .می گفت :در زمستان باید سوز سرما لباس را خشک کند و در تابستان حرارت خورشید و گرنه آن لباس پوشیدنی نیست .ما یواشکی حوله اش را می انداختیم روی بند لباس ! عصبانی می شد که این طناب های پلاستیکی میکروب رویشان جمع می شود.هر قندی را نمی پسندید ،ما قندانش را عوض می کردیم ! به روی خودش نمی آورد .هیچوقت ندیدم شام بخورد .شامش یک لیوان شیر با نان لواش بود .از انواع شیرینی فقط اهری می خورد .بابا هرهفته برایش میخرید ما ناخنک می زدیم ! به جارو برقی اصلا اعتقاد نداشت می گفت خواب ِ فرش را از بین می برد .گاهی برایمان آذری می خواند .فال قهوه می گرفت .قهوه دم کردنش مراسمی بود که بچّه ها رو راه نمی داد ! هجده ساله که شدم منو صدا کرد و فنجان قهوه رو داد به دستم و شروع کرد به تعریف داستان همیشگی که مادام بهش یاد داده چطور قهوه رو دم بکند و فال بگیرد .همیشه می گفت :آستاناز شلوغدی ! اواخر عمرش (صد و چند سالگیش به روایت شناسنامه ) می گفت در رو باز نزارین سرما نیشم میزنه ! و ما می خندیدیم .می گفت :ژاکت می پوشم داغ می کنم ،در میارم یخ می زنم دارم پیر میشم .چهل وچند روز قبل از اینکه مامان هم برود زنگ زد به بابا که وقت رفتن رسیده !روی تختش دراز کشید و رفت .

و حالا من می فهمم سرما چطور نیش می زند ... و به خودم می خندم و یاد خالا جان می افتم و فاتحه ای می خوانم !!

تذکره : پاسپورت  

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٦) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳۱) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦٠) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤۱) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٦٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱٠) کالبدشکافی خودم (٧۱) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧۳) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب