تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      آنا (آنا یعنی مادر)
به یاد روزگاران خوش نویسنده: - ۱۳٩٢/٦/٢٩

از بین یادداشت های پارسال پیدا کردم 

بازگشت از منی ،حالی دارد عجیب ! گاهی گنجایش خودت را هم نداری ... . خِیل جمعیّت از هر طرف سرازیر است !داری برمی گردی !پذیرفته شدی برای مرحله ی بعد ! چه فهمیدی ،چه توشه ای داری از این سه روز ؟به خودم نهیب می زنم می توانی ؟می توانی ؟از نو شروع کنی ؟بله ، می توانی ،می توانی .از نو زیستن ،اندیشیدن ،نفس کشیدن  ،از نو زاده شدن...  به گاه توّلد گریستن ،حسّ ِبودن ،نیوشیدن ،فهمیدن ... .بقیّه ی اعمال را انجام دادی و  تو حاجی هستی ! شب آخر است ... . هوای رفتن... . طواف ِوداع و اشک های بی صدا ی ِ روبروی کعبه !

طاقت نیاوردم . صبح قبل از رفتن برای آخرین بار رفتم و نشستم روی پلّه ها و فقط نگاه می کردم به کعبه ،به مردم و به خودم !... به خودم دلداری می دهم  که پنج دقیقه ای  فرصت دارم.همسرم زنگ زده که دیر نکنی جامی مونی ! ولی هنوز یک ثانیه هم می توانم نگاه کنم ،یک آن !فقط دمی ...  و باید برگردم .باید بروم .دلم را اینجا گوشه ای جا می گذارم و سوار اتوبوس های قرمزمی شوم و بازمی گردم چاره ای نیست !داریم برمی گردیم ... .

شب آخر است .فرودگاه جدّه هستیم .نشسته ایم توی سالن انتظار و منتظریم ... هوای رفتن ،شوق رسیدن به خانه و اندوه دل کندن !بیست و هشت روز گذشت ...؟!... وچه زود گذشت .از روزی که با چشم های گریان خانه را ترک کردیم .مضطرب و امّا امیدوار ،شوریده امّا شرمسار،به مدینه شهر غربت رسیدیم .ما بودیم و مناجات های پنهانی و پر دلهره در کنار بقیع ،ما بودیم و حرم پیامبر و مدفن ناشناخته ی دخترش...مُحرم شدیم .سپید پوش به کعبه سجده کردیم .طواف کردیم نه با پا که با دل هامان به جلو رانده شدیم.با هم خندیدیم ،با هم گریستیم.بیست و هشت روز مَحرَم ِ ناگفتنی ترین رازهای ِ هم شدیم .به عرفات رفتیم و از نو زاده شدیم .مشعر بودو آسمان وخدا...،منی واسماعیل هایی که ذبح شد . شیطانی که سنگ بارانش کردیم .وسوسه ها را  جا گذاشتیم و به مکّه بازگشتیم.طواف کردیم و حاجی شدیم و چه نیکو که حاجی باقی بمانیم .هوای ِ پِچ پِچ های مُدام ِ هزار توی پُر پیچ و خم اندرونمان را داشته باشیم .به یاد ِاین بیست و هشت روز بتوانیم نه بگوییم به تمامی آنچه ما را از حال و هوای ِانسان بودن دور می کند .

و اکنون ...

همسفر ،ما حاجی شدیم ! بله ما ! که در حج آموختیم من معنی ندارد .آرزومند ِ آرامش ،معرفت ،صبر و مهر مندی ِ انسان وار برای خودم و همه ی هم کاروانی هایم هستم .

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ (۱٠) آبابا (٧) آرزو (۱) آشپزی (٥) ادبیّات (۱٤) از مطالب دوستان (۱۱) استاد (۱٦) انجمن ادبی (۱٤) او (٢) بنیاد کودک (٦) تبریز (٧٢) تغذیه (۱) تغییر (۳٤) حال ِ دلم (۳) حج (٢۳) خبر (٢٧) خدایا (٥) خواهرانه (٢٩) خوب تر (٥) خودمان باشیم (۱۳) خوشحالیم (۳٢) درد می کند انحنای روح من (۳٩) درددل (۱٦) دوست (٢) رژیم (۱) روز معلّم (٦) روزگار وصال (۳) زلزله (٢٥) سؤال (٢٥) سفرنامه (٢٢) شعر (٥٠) عکس های دوربین من (۳) فیلم هایی که می بینم (٢۳) ما (٦۱) مادرانه (۱۱٢) مرکز مشاوره من و همسر جان (٦) مشاهدات (٢٩) معلّم (۸) من (٤٢) من نوشت (٦٧) من و بچّه ها (٢٧٧) موسیقی (۱٤) نوروز (٢) هشدار (۳) وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (۱۱) کالبدشکافی خودم (٧۳) کتاب (۳٥) کودکان ایران گل های سرزمین من (٢٦) یاد باد (۳۸) یادبود (٥) یک تجربه (٧٦) یک روز ِ ما (۱٠) یک سطر خواندنی (۳٠) یک عکس (٦)
دوستان من +AB ابناالهدی اردیبهشت از زندگی آغاز کلام آنا( بلاگفا) انجمن غیبی آوا ای جوان بدان که جهان پروردگاری دارد برسد به دست آینده بعد کیهانی بوی خاک و بلوط پانویس پرشین گیگ پیرفرزانه توکای مقدس تیتوک نقش زن چند قدم نزديكتر به خدا خارخاسک هفت دنده خاطرات یک پزشک قانونی خوابگرد دادلی دوزلی دخترشهریوری در آستان بلوغ در خانه ی ما دکتر کافی دنیای اسراء دنیای زیبای من دنیای کودک دیزی راهی رها روزگار وصال روزنگار خانم شین زرمان سپینود سرهرمس مارنا سلمان شاسوسا شاید شراگیم عاشقانه ها کسری کیانا گوریل فهیم مرا آفرید آنکه دوستم داشت موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک ) مولکول مینجق ناگهان چقدر زود دير ميشود هیچکده پرتال زیگور طراح قالب