درباره نویسنده
آنا یعنی مادر
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • روزنه ای به نور
  • <
کلمات کلیدی مطالب
  • آشپزی (٢)
  • ادبیّات (٥)
  • از مطالب دوستان (۳)
  • استاد (۱)
  • انجمن ادبی (٥)
  • بنیاد کودک (۳)
  • تبریز (٢۳)
  • تغییر (٤)
  • حج (۳)
  • خبر (۱٢)
  • خواهرانه (۱٢)
  • خودمان باشیم (٢)
  • خوشحالیم (٦)
  • درد دل (٧۱)
  • درد می کند انحنای روح من (٦)
  • روز معلّم (٢)
  • سؤال (۸)
  • سفرنامه (٦)
  • شعر (٢٥)
  • عکس های دوربین من (۳)
  • فیلم هایی که می بینم (۱۱)
  • مادرانه (۳۱)
  • مرکز مشاوره من و همسر جان (٢)
  • معلّم (۳)
  • من نوشت (٥۱)
  • من و بچّه ها (۱۱٩)
  • موسیقی (۱)
  • وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (٦)
  • کالبدشکافی خودم (٧)
  • کتاب (۱٢)
  • کودکان ایران گل های سرزمین من (۱٩)
  • یاد باد (۸)
  • یک روز ِ ما (٤)
  • یک سطر خواندنی (۱۱)
  • یک عکس (٥)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • تیر ۸۸
دوستان من
  • +AB
  • آپلود سنتر
  • آدمک
  • اردیبهشت
  • از این روزها...
  • از زندگی
  • آشتی با بهار زندگی
  • آغاز کلام
  • آوا
  • آیینه سکوت(من در بلاگفا)
  • برسد به دست آینده
  • بعد کیهانی
  • بوی خاک و بلوط
  • پرشین گیگ
  • توکای مقدّس
  • توهمی به نام زندگی
  • تیتوک نقش زن
  • چند قدم نزديكتر به خدا
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • خاطرات یک عاقد
  • دادلی دوزلی
  • دختر نازم ترنم
  • در خانه ی ما
  • دکتر کافی
  • دنیای زیبای من
  • دنیای کودک
  • دیزی
  • دیمزن
  • راهی
  • رها
  • زنانه تر از هر زنی مژگان
  • زنانه ترین اعترافات حوا
  • زهرا
  • شعرهای بی لبخند
  • عاشقانه ها
  • کسری
  • کودک فرزانه
  • کیانا
  • گروه هنری ریحان
  • گفت و چای
  • لابیـرنت (از پشت یک سوم) k1
  • مرا آفرید آنکه دوستم داشت
  • مرتضی امینی (کودکان بی کتاب )
  • منجوق
  • موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک )
  • مینجق
  • ناگهان چقدر زود دير ميشود
  • نور ونار
  • نورچشمی
  • هزار کتاب
کدهای اضافی کاربر


دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ





آنا
اندر باب دانستن قدر و قیمت بعضی ها
نویسنده: - ۱۳٩۱/۳/۱

معمولا این وقت سال  که همسر جان مانیست .

امتحانات برپا است .

قفل می شکند .

اکثر وسایل برقی در اقدامی دسته جمعی خراب می شوند.

خلاصه خدارو شکر اسکایپ و مخلفاتش هست .

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٧

هیچ چیز به اندازه ی گوشه ای دنج دلچسب نیست .

نظرات ()



واژه ای به نام عمو
نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٥

وقتی می رفت شش ساله بودم ،دانشجو بود همون اوّل جنگ ،رفت و برنگشت .بابا رفت دنبالش هیچ نشانی ازش  نبود .دوستش با پای زخمی اومد خونه ی قدیمی ِ ما ،من پشت در بودم خوب یادمه که به بابا گفت قصر شیرین  گلوله خورد بهش ما برگشتیم عقب و زخمی ها موندن !! مراسم ختمش رو نصفه گذاشتن ،عمّه هام هنوز منتظرن ...

امروز باز هم بقایای اجساد رو آوردن ،همچین وقتایی همه ی ما خودمون رو می زنیم به اون راه ولی ته ِ دلمون میگیم شاید بد نبود ختمش رو تموم می کردیم اگر هم برمی گشت که برگشته بود !!

هنوز عروسکم رو دارم ،اتوبوس ِ قرمزم و یه خاطره ی محو از واژه ای به نام عمو ...

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۳

 

یکی عدد بانویِ مسلمان ِ بسیار محترم :من دیشب به... می گفتم این خانم ِ... (بنده ی حقیر منظورشه )خیلی با کمالاته و فلانه و حجاب هم خوب رعایت می کنه فقط خب چادره دیگه ،یعنی خیلی بهتون میاد اگر ....

ایرادی در پوشش من هست ؟

نه نه من به خودم میگم چادریتون بهتره 

این  بار چنان از حافظه بلند مدّتم خرسند شدم که نگو و نپرس

شما فلانی هستین دیگه نه ؟

بله !؟ منو می شناسی؟

فلان دبیرستان بودین دیگه نه ؟

بله ؟

همکار خانم ... بودین 

بله ؟؟؟؟؟ از تعجّب دهنش باز مونده بود 

من دخترشم و عکس شما و مامان و خودم رو تو دفتر دبیرستان هنوز دارم سال 57 یا 58 درسته ؟ مامانم همیشه مانتو روسری می پوشید .شما هم که خوب یادمه 

آهان ! بله ! وای چه بزرگ شدی !( یعنی باید 4-5 ساله می موندم !)

خوب یادتونه که مادر من قبل از انقلاب هم چه شکلی بود ؟منم همیشه همینم .شما هم خودتون باشین 

وای بین خودمون بمونه ها ،آدمیزاده دیگه ،من قصد بدی نداشتم ،برای خودت میگم 

بله متوجّه هستم خانم شما معمولا بین جمع بقیّه رو ارشاد می کنین ولی من اصلاح پذیر نیستم همینی هستم که می بینین وقتتون رو تلف نکنین 

همینجور بِر و بِر نگام کرد .

 

 چنان از حافظه بلند مدّتم متشکّرم که نگو و نپرس

بسی خرسند شدیم و هنوز بوی سوختگی به مشام می رسد .از یک آفتاب پرست گویا

 

پ ن : من گستاخ نیستم ،هیچوقت نبودم ولی لحن ِ نابجا و تذکّر بی ربط یک خانم پنجاه و اندی ساله دریک جمع وادارم کرد برگردم به سال ها پیش 

پوشش هر کسی البتّه که باید با  عرف و شرایط جامعه ای که توش زندگی می کنه هم خوانی داشته باشه، کسایی که منو و خانواده ام رو میشناسن خوب میدونن من در چه محیطی بزرگ شدم و چه تیپی دارم .واقعا بعضیا چه رویی دارن 

نظرات ()



خانم ایکس
نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢۳

خانم ایکس لیسانس دارد .همسرش دیپلمه است .خانم ایکس این مدرک را پُتکی کرده و بیست و چهار ساعت بر سر همسرش و خانواده ی همسرش می کوبد !خانم ایکس به خودش حق می دهد به همه از بالای آسمان خراش ِ خودخواهی و غرور نگاه کند (البته به زعم خودش و دیگران )

امّا تشخیص من این است که خانم ایکس نه تنها اعتماد به نفس ندارد بلکه همیشه در فکر این است که دیگران علی الخصوص خانواده ی همسرش در موردش چه می گویند! مخصوصا اگر پای خانواده ی همسرش در میان باشد به خودش این حق را می دهد که زنگ بزند و دستور بدهد کاملا امری فلان لباست را بپوش چون فردا مادر شوهرم هم هست !

خانم ایکس به خودش این حق را می دهد بیاید به خانه ی ما و در همه ی کمد و کابینت ها را باز کند و تمام آن ظروف ِ بی مصرفی که من اصلا دوست ندارم را بیاورد بیرون و بچیند روی میزها و ... ومن هم در کمال ِ خونسردی همه ی آن ها را جمع می کنم و می دهم به خودش که اگر دوست دارید مال شما ! من دوست ندارم خونه بشه مثل سمسارینیشخند

و او مثل همیشه سخنرانی می کند که من خیلی پَرت می باشم که چرا بعد از چهارده سال فرش طرح فلان ندارم ،چرا کریستال مارک فلان ندارم !چرا مثل بچّه ی آدمیزاد مرتّب به شرکت نمی روم !بچّه ها بالاخره بزرگ می شوند و قدر مرا نخواهند دانست !و من در سن بازنشستگی بسیار حوصله ام سر خواهد رفت !

بعد می رود سراغ کتاب هایم و من می گویم با کتاب هایم شوخی ندارم و به کسی هم امانت نمی دهم و اگر زحمتی برایش نیست کتابی را که دوازده سال هست که از من گرفته برگرداند !

 

خانم ایکس های زیادی در اطراف ما هستند ،مهم این است که ما خودمان باشیم .

نظرات ()



خدایا شکر
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

تنها دختر یکی از اقوام ما از این به اصطلاح پراید جان سالم به در برده بقیّه فوت کردند .خداوند این دختر رو دوباره به پدر و مادرش برگردوند .ما دو روزه اینجا علّاف بودیم ،راه ها بسته بودند بالاخره امروز با هلی کوپتر (بالگرد !)منتقل شد تبریز 

دیشب مستأصل نشسته بودیم ،آمبولانس توی راه تبریز -میانه گیر کرده بود ،مادرش یه جایی نزدیکی زنجان مونده بود و جادّه بسته بود ،نیاز به عمل جراحی داشت که میانه امکانات نبود باید میاوردنش تبریز 

پدرش تعریف می کرد هر چی زنگ میزدیم گوشی دخترم جواب نمی داد و نگران بودیم بالاخره آقایی جواب داد و گفت تصادف شده همه ی سرنشینای ماشین به جز دختری فوت کردند ،نگران نباشین اون دختر رو بردند فلان بیمارستان گوشیش دست منه ! امروز هم تو خبرا خوندم وسایل علی دایی هم نیست .(آفرین به این فرهنگ )

نظرات ()



متعجّب یا متأسف ؟
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

اؤلیای راهنمایی شهید مدنی تبریز به اطلاع می رسانم که :

دوباره اعلام افزایش ظرفیت شده !!! وضع مدرسه رو هم که نیازی نیست توضیح بدم ،بنابراین نتیجه می گیریم که فقط آب ِ آبگوشت رو زیاد می کنند .

این سمپاد هم چینی شد .

نظرات ()



لو رفتم
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

این جلسه خونه ی عمّه بود ،از همکارای مامان تو این جلسه زیادن ،منتهی من همچنان آشنایی نمیدم .

خانم الف :من شما رو یه جایی دیدم 

من:( تو ی دلم خب معلومه ) شاید انجمن مهر دیدین چون اونجا می رفتم 

خانم الف :نه انجمن نه یه جای دیگه دیدم ،خیلی نزدیکتر ،کدوم مدرسه خوندی ؟من فلان مدرسه ها درس دادم ،ریاضی و تو باید ،تو ؟ تو ؟(فهمید )

من دختر خانم میم هستم .همین کافی بود .

وایییییییییییییی برادرت ؟خواهرت ؟ بابات ؟درست ؟

ولی یه حُسن ِ اساسی داشت ،هر وقت خواستی بیا در مورد عضویتت مسئله ای نیست !به قول جوونا ایول

نظرات ()



درد می کند انحنای روح من
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢۸

خانم الف دوازده ساله که بود ازدواج کرده یا بهتر است بگویم به زور شوهرش دادند ،همسرش بازاری است .خودش می گوید هیچ بدی ازاو ندیده است .خرجی می دهد ،کتک نمی زند ،معتاد نیست ،صبح ِزود می رود و عصر بعد از نماز برمی گردد.

امّا !... امّا ... خانم الف منتظر است دختر نوزده ساله اش را به خانه ی بخت بفرستد و طلاق بگیرد .

می پرسم چرا ؟

سکوت می کند .آهی می کشد .

می گویم دخترت ؟

جواب می دهد که می داند ،حتّی به خود ِ حاج آقا (همسرش )هم گفته ام باور نکرد .

و ادامه داد به قولش عمل نکرد ،گفته بود اجازه می دهد درس بخوانم ولی نداد.

خانم الف سی و چهار ساله است !از آشنایان یکی از دوستانم ،دوستم می خواهد قانعش کنم دنبال طلاق نرود ،دخترش را بدبخت نکند .من مشاور نیستم امّا زن که هستم .خانم الف احساس می کند بیهوده زندگی می کند او باید بفهمد که وجودش باارزش است .

ولی ...

 

پ ن :من به این خانم پیشنهاد دادم به جای طلاق بره کلاس های سازمان فنی حرفه ایی که مدرکش هم معتبره ،نمی دونم بره یا نه ولی چرا باید یک زن بشینه دست رو دست بزاره که به حالش دل بسوزنن؟

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤

دلم گوشه ی دنجی می خواهد و کتابی وسر سوزنی خواب !

نظرات ()



یارب روا مدار که گدا معتبر شود
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٢

...

چه گویم ؟که ناگفتنم بهتر است !

نظرات ()



خانم س و من
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

خانم س این روزها حسابی کلاسش بالا رفته به اندازه ی طبقات ساختمان ِجدیدالاحداث ِهمه چیز تمامشان !! قصّه ی آستین من غذا بخور رو حتما شنیدین ،دقیقا شده مشابه اون داستان،دوستان ِجدید و دوره های تازه پیدا کرده و کم کم منکر فامیل و دوست و آشنای قدیم هم میشه 

و امّا من بهتر از هر کسی تارو پود ِ روح و جان این خانم س و همینطور آقای س را می شناسم .

 سال هاقبل رو خوب به خاطر دارم هفت ساله بودم بامادرم به مدرسه اش می رفتیم و خانم س نوجوان ِ پر شر و شوری بود دست در دست پسرک نوجوانی از آن سر کوچه می آمد .مادرم یهو دستم رو کشید و پیچید به یه کوچه ی دیگر به بهانه ی اینکه کفشش اذیّتش میکنه کمی خودشو معطّل کرد و دوباره به راه افتاد .در واقع خودشو به ندیدن زد امّا دم در مدرسه که رسیدیم خانم س نوجوان با خنده گفت :خانم کوچه ی علی چپ کدوم طرفه ؟مامان جوابشو نداد و لبخند زد و منم نفهمیدم چی به چیه ؟چندسال  بعد خانم س فامیل نزدیکمان بود !

 

ارتباط خانواده های ما به اعیاد و مراسم های رسمی محدود شده است  .این اواخر خیلی از او شنیده ام از زخم زبان هایش به دیگران ،از تمسخرهایش و از نیش خند هایش و انکار ِ گذشته اش !جالب اینجاست او حتّی سعی دارد موفّقیّت مالی همسرش را هم پنهان کند و وضعیّت مالی خانواده اش را به سهم الارث خیالی پدری و مادری خودش ارتباط می دهد !!! و افسوس می خورد که چطور بسته شدن دانشگاه ها از پیشرفت علمی اش جلوگیری کرد !! او جلوی من که می داند همه چیز را می دانم افسانه سرایی می کند .به نظرم او به کمک تخصصی نیاز دارد.

درتمام این مدّت با حفظ فاصله و احترام با خانم س برخورد کرده ام .سکوت کرده ام و لبخند زده ام .مرور زمان زوایایی از شخصیّت ِ بیمار گونه ی او را آشکار می کند .عقده ی مدرک ،عقده ی مقام ،عقده ی پول ...

از نظر او من بلد نبوده ام چطور با همسرم رفتار کنم ! چطور از خانواده ی همسرم بِبُرم !من نتوانسته ام جایگاه ِ مالی ام را تثبیت کنم !و ... و ... و اینکه چرا به خواهر و برادرم خوب رسیدگی نمی کنم!!!!!!!!!!!!! (این یکی حرصم را حسابی در آورد)

و من اطمینان دارم که به درد دوره های دوستانِ جدید الورود او نخواهم خورد .من با خانواده ام و دنیای خودم خوشم .

 

پ ن :خانم س های زیادی در اطراف همه هستند .مهم این است که ما خودمان باشیم .

نظرات ()



به پدری دوست داشتنی
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

همیشه گفته ام که باباها دخترین 

چه برسد به پدری که دخترش درغربت باشد و بابای ِ گلشیفته هم باشد .دلم می خواهد آقای بهزاد فراهانی این چند سطر را بخواند .

کاری به آن عکس ها ندارم .رد یا تأییدشان نمی کنم .تفسیر نمی کنم .تقبیح نمی کنم .

من فقط به نوای ِ دل این پدر و مادر می اندیشم و بس ! به زبان های ِ نیش دار ِ این جماعت ،به نگاه های ِ زهرآلودشان، به پیش داوری ها و یا هواداری های احساساتی ِ این قوم  ... و به آن قلب های  ِنگران 

فرزندان ِ ما با هر تفکّر و رفتاری جایشان اینجاست توی سینه ی مملو از عشق مان به کسی هم مربوط نیست که ما همچنان و در هر حال عاشقشان هستیم .شیفته ی گل ِ تشنه ی دور از خانه مان  هستیم .

 

پ ن :

برایم جالب است که ما چه راحت در مورد دیگران داوری می کنیم بدون آنکه نیم نگاهی به خودمان و پستوی ِ عریان ِ ذهنمان بیاندازیم

 انگار همه ی مسائل حل شده و تنها دغدغه ی ما همین عکس هاست ؟

چقدر طرفدار حقوق زنان داشتیم و من نمی دونستم ؟

و چقدر باشی آیئخ داریم برای این چنین موضوعاتی 

باشی آیئخ : آسوده خاطر ِ بی مشغله

نظرات ()



سرفه هم سرفه های قدیم
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

نه روزه توی خونه هستم ،خدارو شکر دخترم بهتره فردا میره مدرسه و طبق معمول بعد ازهمه نوبت منه الانم سرفه امانم رو بریده اصلا خواب از سرم پرید .

برای درمان سرفه های امروزی نه دم کردن پوست انار و نه شیر و نشاسته و نه ژلاتین و نه هیچی تأثیر نداره آخرش باید به یک دگزامتازونی ،کورتونی رضایت بدم.خسته شدم

نظرات ()



و باز درد می کند انحنای روح ِ من
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/٧

اِمروز می خواهم  از زبان  زنی بنویسم ،بسیار بی غل و غش ،ساده و بی ریا که حتّی در بازگویی آنچه در دلش تلنبار شده تردید دارد .زنی  که اَز فکر ِ حق داشتن هم می هراسد !نگاهش را  به لب های ِ دیگران می دوزد تا برایش تصمیم بگیرند .حتّی سکوتش هم به اختیار ِ خودش نیست .

می پرسم چطور شد که با شوهرت ازدواج کردی ؟

می گوید :سی و شش سال ِ پیش که به خواستگاریم آمدند ، عمّه ام گفت دو دختر  دیگه هم در این خانه هست ، صلاح نیست که آنها را هم منتظر بگذاریم

می پرسم با داماد ِ آن روز ها صحبت کرده بودی ؟دیده بودی ؟

می گوید :یکبار چند دقیقه دیدم بعد از سیزده روز خانه ی شوهرم بودم !

هر ماه مقداری را کنار می گذارد برای کمک به بنیاد ِ کودک ،به من می دهد واریز کنم

می پرسم چرا خودت کفالت یکی از بچّه ها رو قبول نمی کنی ؟

جواب :سکوت (ومن تا آخر شاهنامه را می خوانم و ازسؤالی که پرسیدم پشیمان می شوم )

بعد از چند لحظه مِن و مِن کنان جواب می دهد :راستش ،راستش نذر کردم دیگه توی ِ خونه دعوا مرافعه نباشه هرماه این مقدار رو بدم به بنیاد کودک خدا شاهده بیشتر نمی تونم آخه اِختیار حقوقم که دست خودم نیست !!!

 

آنچه می خوانید بخشی از گفتگوی من است با زنی که هویّـت و اعتماد به نفس و خود ِ خودش را هم از او گرفته اند .جالب اینکه این خانم یک دبیر بازنشسته هست !زنی که سی وشش سال پیش قبل از ازدواجش دبیر بوده ،یک دختر تحصیل کرده در آن زمان قطعا که پشتکار و اعتماد به نفس داشته چه شده که این طور مستأصل شده ؟

 

پ ن :با خودم فکر می کنم دختر ها و پسرهایمان را چطور بزرگ کنیم که بفهمند طرف مقابل هم انسان است و حق دارد و از طرف دیگر هم بتوانند حرف شان را بزنند و حقّ ِ خودشان را هم بگیرند .

نظرات ()



اوّل دبستان به سعی ِ خودم
نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/٢۸

خیلی دوست دارم نویسندگان  ِ کتاب  های اوّل ابتدایی امسال رو ببینم و عرض ِ ادبی بکنم  .

اِ ربط ،اِ اضافی و اِ  مالکیّت !روش ِ جدید ِ آموزش ِ ریاضی که حرص منو در آورده  و این داستان همچنان ادامه دارد .

این روش جدید ی که برای اوّل ِ دبستان ارائه شده کارآیی نخواهد داشت این نظر ِ یک مادر ِ کلاس اوّلی می باشدکه بیشتر از بچّه هاش شوق ِ خوندن داره و از هر روش ِ جدیدی برای آموزش استقبال میکنه  .

بچّه ها باید طعم ِ شیرین ِ یاد گرفتن رو بچشند و لذّت ببرند نه اینکه یک سری محفوظات بدون تناسب با سنّ ِ اونها بچپونیم توی مغزشون

پ ن :روش جدید رو بی خیال شدم به سبک خودم انواع اِ و ریاضی رو به دخترم یاد دادم ،بهتر هم نتیجه گرفتم .تصمیم گرفتم کتابی در مورد ِ آموزش خواندن و نوشتن به کودکان، به سبک ِ خودم بنویسم .

نظرات ()



زین پس من و پسر جان فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/٢۳

مقدمه ی کتاب ِ شیمی پسرم رو با هم می خوندیم که چطور بعد از پیدایش صنعت چاپ ،نسخه ای از کتاب چاپی دو هزار سال قبل به دست دالتون افتاد و ... و حالا می بینیم که نظریه ی دالتون ناقصه

چنان جدّی از من پرسید :خب با این حساب چند صد سال بعد میگن  هرچی که الان می خونیم ناقص هست دیگه ،آره ؟باید فکر اساسی کرد اینطوری نمیشه !!دیگه کی در این مورد تحقیق کرده ؟

من بی تقصیرم خودت برو تحقیق کن پسر جان 

پ ن :به نظرم به جای معرّفی واله فیزیک و ... یه کتاب ساده هم در مورد فلسفه ی علم داشتند که بهتر بود

نظرات ()



دلشوره دختر منو گول نزن
نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/٢٢

دخترم ورقه ی  ریاضی بدون غلط رو آورده و چقدر پُز داده وبعد بسیار عالمانه توضیح داد که:میدونی این دفعه چی کار کردم اشتباه نداشتم ؟دعاکردم و توی دلم به دلشوره گفتم ،دلشوره تو نمی تونی منو گول بزنی !!!!

الهی !!! یه جوری ساده و بی آلایش گفت« دلشوره »که دلم سوخت .خیلی زوده به خاطر یه ورقه ی ریاضی از حالا دلهره داشته باشه 

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/٢۱

این روزها دائم با خودم در کشمکش هستم .یه جورایی گذشته و حالم رو ،روبروی هم میزارم و موازنه می کنم .انگار عوارض بالارفتن سن در حال ظهوره :)

فلان وقت چرا این کار رو کردم ؟چرا اینطور گفتم ؟چه خواهری هستم من ؟اَه و اَمان از این خواهر بودنم .

چرا و چرا ؟

در آخر به این نتیجه می رسم ،هر زمان که بدون تفکّر و در لحظه (آن ) سخنی گفته ام .حرف دلم را زده ام امّا به مذاق طرف مقابلم خوش نیامده و وقتی همه ی اطرافیان را در نظر گرفته ام ، خودم ناراضی بوده ام .

به خیلی دورتر فکر می کنم وقتی مامان بود ،وقتی خانواده ای بود ،وقتی من کوچک محسوب می شدم ،مسولیّت ِ چندانی نداشتم که لزوم سبُک ،سنگین کردن ِخودم را هم داشته باشم .

همیشه سعی کردم رفتار مثبت ِ مامان و بابا را عینا تکرار کنم مخصوصا در مورد بچّه ها و خواهر و برادرم ،آنچه را که همیشه در موردش غُر زده ام که مامان و بابا چرا ؟از ذهنم پاک کنم .با این وجود همیشه هم یک جای ِ کار می لنگد .دوستی می گوید بیش از حد از خودم انتظار دارم ،نمی دانم 

دوست دارم آرامش داشته باشم ،داشتن ِ آرامش  از انتظارات بالا به حساب می آید یا نه ؟

نظرات ()



افسوس
نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/۱٩

همیشه برای من جای سؤال بوده که آیا باید  نذری ِ محرم حیف و میل شود،بعد از این چند روزشهر پُر از انواع ظروف و لیوان های یک بار مصرف شود و پلاستیک ها پرواز کنند ،هیئت های عزاداری به روز شوند و این تابلوهای ِ چاپی ِ فلان تومانی به همه جا آویخته بشود تا آرمان های حسین حفظ بشود ؟حیف !

درحالی که هنوز کودکی گرسنه می خوابد ،پدری شرمنده از خانواده اش دست خالی به خانه باز می گردد ،مادری به تنهایی زیر بار ِ این زندگی کمرش خم شده ،بیماری هزینه ی درمان ندارد ،جوانی هزار آرزو دارد و ...

این روز ها بیرون نمی روم ،حرص می خورم وقتی ظرف یکبار مصرف نصفه نیمه  را کنار خیابان می بینم .

نظرات ()



بسیار متأسفم
نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/۱٢

 

نظر خواهی برای حذف یاسمن فرزان از ویکی پدیا ؟!!!!!

به جای این که موفّقیّت یک ایرانی به عنوان یک هم وطن خرسندمان کند .در این فضای مجازی هم چشم دیدنش را نداریم .

که چی ؟چرا ؟

یاسمن ،بله یاسمن آنقدر با او راحت هستم که به اسم کوچک صدایش کنم .در ضمن خیلی برایش  احترام قائل هستم .خیلی راحت می شود با یاسمن درد دل کرد ،راهنمایی خواست و در کمترین زمان ممکن هم جواب گرفت .حالا چه در ویکی پدیا باشد چه نباشد .چه استاد باشد چه نباشد ،چه فیزیک پیشه بود چه نبود .هیچ خدشه ای در تأثیر مثبتش وارد نمی کرد و نمی کند .

 

پ ن :

به علی :متاسفانه نظر شما پاک شد مجبور شدم اینجا جوابتون رو بدم .

بله من نظر خود یاسمن فرزان رو خوندم ،ولی اون فقط یکی از نظرات بود .در مورد کاسه ی داغتر از آش بودن من هم این عقیده ی شماست .من هم در این باره عقیده و احساس خودم رو نوشتم .در ضمن شخص دیگه ای این نظر سنجی رو راه انداخته 

ایرانی عزیزی که این نظر سنجی را به راه انداخته ای ،تا زمانی که این کارها ادامه دارد وضعمان همین هست و باید به حال خودمان تأسف بخوریم .

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/۱۱

امشب همسرم می گفت :نمی دونم اونهایی که بلافاصله بعد از تموم شدن درسشون رفتن یه جایی کار درستی کردند یا من که موندم و هزار تا گرفتاری دارم و ...

چی بگم ؟شرایط کاری طوری شده که بهش حق میدم ،مخصوصا بعد از این تحریم ها که به سبزه هم آراسته شده 

نظرات ()



قبول ِخشونت توسط ِ زنان ممنوع
نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/٦

اگر اشتباه نکنم پریروز، روز خشونت علیه زنان ممنوع بود .خشونت علیه هر انسانی پسندیده نیست منتهی بعضی جاها ما زنان داخل ِ آدم حساب نمی شویم !!! کاری به ریشه و دلیلش ندارم و نمی خواهم که آه و ناله سر بدهم که وای چرا ؟

کسانی که زن را به چشم یک جنس ِ ضعیف می نگرند .تکلیفشان با خودشان مشخص هست .کاری با آنهاندارم.

امّا بسیاری هستند (چه زن و چه مرد )که به ظاهر شعار های زیبایی می گویند و عملشان چیز ِ دیگری نشان می دهد من که نمی فهمم چرا ؟مخصوصا درمورد خانم های محترم خیلی بیشتر تعجّب میکنم !

روزانه خیلی از این جملات می شنوم که 

اِی بابا ،زندگی همینه باید بسوزیم و بسازیم .

زن بودن همینه ،همش درد و مصیبته 

باید سکوت کنی و بگی چَشم تا مسأله ای نباشه 

چی کار کنم محتاج یه لقمه نونیم !!!!!(این جمله رو از یه خانمی می شنوم که اگه یه تکونی به خودش بده می تونه خیلی کارها بکنه )

و مهم تر اینکه مجبورم به خاطر بچّه هام مجبورم !

 

حتّی دیده ام خانمی که نقطه ی حساسیّت شوهرش را خوب می داند و از به زبان آوردن آن کمک می گیرد برای کتک خوردن !! بله تا گواهی کتک خوری هایش را داشته باشد برای اینکه بگوید آهای جماعت ببینید من چه مظلومم چقدر تاب آورده ام و این مرد شمر است و مرا زجر کُش خواهد کرد !!!!!!!!!!!!! 

مردی را هم می شناسم که دست ِ بزن ندارد امّا زبانش برّنده تر از هر تیغی ،اعتماد به نفس همسرش را از بین برده 

خشونت فقط زدن و لَت و پار کردن یک انسان نیست ،تنها اسید پاشی نیست .جای ِ کبودی زخم ها بر سر و صورت نیست .همین جملات تحقیر آمیزی که نثار خودمان هم می کنیم خشونتی آشکار است نسبت به روح ِ لطیف زنانه مان، پس از دیگران چه انتظاری داریم ؟ما زنان هم در این مقطع با همین شرایط می توانیم به مهارت ها و توانایی های خودمان اضافه کنیم .بسیاری از ما هنوز یاد نگرفته ایم با جنس ِ مخالفمان (چه همسرمان باشد ،چه پسرمان ،چه پدر و چه برادرمان )چطور ارتباط برقرار کنیم که متّهم ِ به کار ِتو نیست و نمی توانی! نشویم .هنوز نمی دانیم کِی و چگونه چه بگوییم تا تحقیر نشویم .هنوز نمی دانیم به کسی که اجازه می دهد با کلمات ،روحمان را کبود کند ،چه بگوییم ؟

 

همین الان و با شرایط فعلی چه می شود کرد؟ می توانیم تغییر کنیم ،یاد بگیریم و به پسران و دخترانمان هم بیاموزیم که ما هم انسان هستیم .

نظرات ()



یک مادر ِ رؤیایی
نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢٧

با خودم فکر می کردم سالها بعد که بچّه ها بزرگ شدند و اینجا رو خوندن چه عکس العملی خواهند داشت ؟

                     

نظرات ()



یک عدد شاگرد تنبل
نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢٥

کلاس پنجم رو که تموم کردم ،مامانم دست من و دخترخاله ام که هم سنیم رو گرفت و برد ثبت نام کرد کلاس خیاطی متد گرلاوین !

دو تا دختر بچّه بودیم که کلّ ِ سه ماه تابستون فقط خندیدیم .یادش به خیر خانم میلانی مربّی ما بودند یه روز از دستمون جون به لب شد و گفت آخه کی شما هارو ثبت نام کرده کلاس خیاطی؟ ،دامن ها رو تموم کردیم و بالاتنه که شروع شد مهر رسید و ما هم اَلفرار ... 

اونوقتا مامان کمکم میکرد برای عروسکام بدوزم ،هرکجاش سخت بود حواله میکردم خودش میدوخت ،یقه ،جیب و... هر قسمتی که ظریف کاری لازم داشت خودش انجام می داد و بعدش می گفت ببینید دخترم چی دوخته !!

و حالا چند وقتیه میرم کلاس خیاطی !! اونقدر تکلیف دارم که باید تا دوشنبه ی بعد تموم کنم .

با همسرم هم تو کلاس فتو شاپ و وب و مخلفاتش هم کلاسیم ،تکالیف اونم مونده 

چه شاگرد تنبلی هستم خودم :))

نظرات ()



آقا کلاس ِ پسرم سرد است .خیلی سرد
نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢۳

آقای ِ مدیر ،معاون ،مسؤل ِ محترم ،سمپاد ،آموزش و پرورش،آقای ِ افزایش ظرفیت ،آقای ِ عشق ِ سمپاد ِ یک ... هر کی که هستی

با شما هستم جناب

اوّلین روزی که برای ثبت نام آمدم گفتید: از این به بعد بچّه ها را به مابسپارید و مطمئن باشید !!!!!!

پنجاه و دو روز از مهر می گذرد .صد و پنجاه نفرنوجوان   دوازده ساله در پنج کلاس ِ سرد ِ سرد درس میخوانند .در به اصطلاح کلان شهر تبریز!!!!!!!! این کلاس ها وسیله ی گرمایشی ندارند .موتورخانه با چندین ساختمان مشترک هست و سه ساختمان آنطرف تر واقع شده ،نشتی دارد .سرویس بهداشتی هنوز در دست احداث هست و خدا میداند کِی روبان قرمز می بندید و افتتاح می کنید و ... و ...

آقا من ِ مادر فقط یک تقاضا دارم .زنگ اوّل همراه این بچّه ها و درکلاسشان باشید ،فقط یک ساعت با این بچّه ها باشید تا بفهمم کسی صدایم را می شنود.

یا که نه ! سمپاد ِ چینی هم وارد شده وخبر نداریم ؟

 

پ ن :می گویند بیایید بازدید کنید ،قابل تحمل است دم و بازدم بچه ها کلاس را گرم کرده !!!!!!!! می گویند از این پلوپزهای بزرگ می خریم می گذاریم وسط ِ راهرو ، و من می گویم که  یک شخص بسیار محترمی نیست به درد دلمان گوش کند .واقعا که!!!!!!!!!!!!!!!!

نظرات ()



یه دل میگه بریم ،یه دل میگه نریم
نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢۱

اگر برق 132کیلو ولت پانزده متر یا حتّی کمتر به موازات اتاق ها خودنمایی کند روز اسباب کشی عقب گرد می کنید ؟عروسک های دخترم رو از کمدش جمع کردم و نرفته برگشتیم .خیلی سبک سنگین کردیم ،من و همسرم می ترسیم ولی خیلی ها اهمیّت نمیدن میگن داستان سرطان خون و آشفتگی عصبی اثبات نشده !

این چند سطر بالا مربوط به چهار سال ِ قبل هست .نه اسباب کشی کردیم و نه از دلمون اومد بفروشیم خلاصه همینطور بلاتکلیفیم .این برق 132کیلوولت از باغمیشه ی تبریز شروع می شود ،توانیر و الهی پرست و رجائی شهر و ... عبور می کند .تمام این مناطق مسکونی هستند . جای ما بودید چه می کردید؟

کوی الهی پرست بچّه ها درست زیر همین سیم و پای دکلش توپ بازی می کنند .میر داماد زیر همین سیم پارک کودک هست و ...

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۱٤

اگه سه ساعتی خانه نباشم ،گرگی آرد به دست زده در  ِ خانه نیاید ؟ یا روباهی دغل یا ....

همسر جانمان می فرماید یا من سه شنبه ها بروم پی ِ ادبیّات یا او برود پی ورزش !

آه خدای من ،می روم   نمی روم   می روم نمی روم   میرممممممممم.:)))))

نظرات ()



با رفتنت دفتر کودکی هایم رسما بسته شد
نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٩

دیگر دغدغه ی آن جسم ِخاکی را نداری ،آزاد شدی ،آزاد ِ آزاد

هر جا که می خواهی برو

به هرکس که دلت خواست سر بزن به محمد علی ات، به ثریّا ،به محسن  

خیالت جمع آنقدر پوست کلفت شده ام که جسمت هنوزآنجا روی تخت جا مانده و انگشتان من اینجا دکمه های کیبورد را نشانه می رود

راحت برو ، من آنقدر بزرگ شده ام که شب ها لحاف را رویم بکشم و در سرمای تبریز لباس گرم بپوشم

آنقدر قد کشیده ام که تو بروی و من بمانم

فدای ِ آن موهای ِ سپید ت راحت بخواب و به فکر هیچکس نباش

از دست ِ آن تخت و تشک لعنتی راحت شدی نه؟

محبس ِ خاکی ات به پایان رسید

از این به بعد آرام می خوابی

 

بوی ِ آب و بوی ِ تو

نگاه ِ تو و دل ِ من

 

تو خود ِخودِ عشق بودی

 

جسمت از آن ِ خاک و روحت با افلاک

 

منزل نو مبارک

نظرات ()



و باز هم عزیزی رفت
نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢۸

 همین چنددقیقه پیش مادربزرگم(مادر مادرم ) رفت و باز هم و باز هم ...

ائـی ســاروان آهــسـتـه گـئـت ، آرام جـانـیم دیر گـئـدن

آلمیش چکیـر یـار کـؤنـلـومـو ، کـؤنلو آلانیم دیرگـئـدن

نظرات ()



شخص مورد نظر
نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢۸

چند ماهی بود که می خواستم همکلاسی های دانشگاه رو پیدا کنم و دور هم باشیم (سه ماهی میشه  باچند تایی که می شناختم هماهنگ کرده بودم ،مثل دکترا منم وقت میدم برای چند ماه بعد :)))   ) شماره ی یکی رو از دوست ِ صمیمی اش گرفتم و برای همه شون اس ام اس زدم .

چهارشنبه وقت دارین بچّه ها ؟

-همه ی جوابا بله بود حتّی اون آخریه 

آدرس رو هم دادم (هیچوقت مثل من بی احتیاطی نکنین )

-همه هم جواب دادن که میان امّا اون آخریه جواب داد تنهایی؟!!تعجب

شک کردما ولی سرم به بچّه ها گرم شد و روز بعدش یادم اومدم یه لحظه به خودم گفتم ای وای اگه شماره اشتباه باشه چی ؟ دود از کلّه ام بلند شد به همسرجان زنگ زدم که ببین این کیه من دعوت کردم همون لحظه شخص مورد نظر اس ام اس داد که خانم اشتباه شماره دادن گفتم خبر بدم که من نیستم .قیافه ی خودم رو مجسم می کنم و میگم حقته.

دوستم یه رقم اشتباه گفته بود به جای دو ،سه .یک درس عبرت حسابی گرفتم که تنبلی نکنم و زنگ بزنم.

دیروز که بچّه ها اومده بودن همش سراغ  شخص مورد نظر رو می گرفتن و سر به سرم میزاشتن. باز هم حقم بود که من باشم از این کارا نکنم.

 از شخص مورد نظر ممنونم که خبر داد داشتم سکته می کردم.

نظرات ()



دلتنگ باشیم ولی دلمرده نباشیم
نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٧

وقتی عزیزی رو از دست میدی یه جورایی خودتم گم می کنی ،زمان می بره برگردی به زندگی عادی و این بازه ی  بلاتکلیفی(  بین زنده هابودن و فکر کردن به اونایی که رفتن)  خیلی سخته ،دائم به رفتن فکر میکنی و اینکه چه کاری درسته و چه کاری اشتباه ،همه چیز رو سیاه و سفید می بینی ،یه وقتایی اونقدر عذاب وجدان داری که انگار مسبب مرگ اون عزیز خودت بودی ،صحنه ی دفنش جلوی چشمت عقب و جلو میره ،کارایی که کردی و نباید می کردی یا اونچه که می تونستی انجام بدی و ندادی مثل یه سوهان میفتن به جونت و مثل یه رنده ی کُند روحت رو میتراشن،افسوس لحظه هایی رو میخوری که از دست دادی و  ِای کاش ها رهات نمیکنن. یه دوره ای تک تک نزدیکان من هر کدوم به نوعی رفتن ،مادرم ،داییم ،مادربزرگم و بابام و ... یه زمانی رسید که دیدم شدم بزرگ خاندان !!! فکر کردم باید جای همشون رو پر کنم مخصوصا برای خواهر و  برادرم ، همه چی رو ول کردم که خیلی اشتباه بود .یه روزایی بود که حس    می کردم دارم تلف میشم و هیچ نتیجه ای هم نمی گیرم (تلف شدن به معنی کامل کلمه منظورم هست

 برای من که خیلی سخت بود الانم هست ولی کم کم یاد گرفتم که منم آدمم میتونم اشتباه کنم ،میتونم مثل بقیّه باشم و زندگی کنم .با این غم دوست باشم و خودمو ملامت نکنم .شاکر اونچه دارم باشم و از زنده بودن لذّت ببرم و زندگی کنم .دلتنگ اونایی که رفتن باشم ولی دلمرده نباشم 

 اینم بگم که اون حفره ی خالی تو دلت هیچ وقت پر نمیشه ولی شکل اندوه به مرور زمان عوض میشه شاید کم رنگ بشه ولی پاک نمیشه همیشه یه چیزی اینجا توی قفسه ی سینه ات هست که بهت یاد آوری کنه زمانی کسی بود که چقدر دوستش داشتی،حالا هم  دوستش داری و خواهی داشت شاید خیلی بیشتر از قبل  ولی دیگه کنارت نیست و یه روزی تو میتونی بری پیشش

امیدوارم هیچکس چنین حسی رو تجربه نکنه

وقتی دوستان میگن چقدر حوصله داری یا بچّه ها رو ول کن خودشون بزرگ میشن و میرن و این تویی که تنها خواهی موند .جوابی ندارم جز این حسّ ِ شیرین لذّت بردن از حالا چون بازی روزگار قابل پیش بینی نیست .یادمه مامانم همیشه می گفت :حالا این ترم رو هم  تموم کنم فرصت اضافه دارم باهم این کارو بکنیم یا فلان جا بریم و اون ترم هیچوقت تموم نشد.قدر همین الان رو بدونین ،زمان به عقب برنمیگرده

نظرات ()



یک عدد من ِ باکلاس
نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢۳

رفته بودیم خونه ی پدر همسرم ،بچّه ها موندن ،من و همسر جان برگشتیم تو راه خونه گفتیم بریم یه دوری بزنیم ببینیم دنیا یا بهتره بگم این ولی عصر دست کیه ؟کلاس بزاریم دو تایی بریم کافی شاپ خیال باطل

خلاصه رفتیم یک کافی شاپ بسیار باکلاس ،کلاس ِ افرادی که اونجا بودن کجا کلاس ِ ما کجا ؟اوّلش یاد گرفتیم که من باید روی کلّه ام یه کاسه ای کوزه ای چیزی میزاشتم بعد یه کلاه گیس هم روی اون میزاشتم بعد یه شال رو به شیوه ی بسیار خاص مینداختم روش ،جدی این شال چه جوری روی سر ِ این مدلی سُر نمی خوره برای من جای سؤال داره بعدشم فهمیدیم موهای همسر جانمون رو باید میدادیم بچّه ها اساسی(یولماخ) کنن فارسیش چی میشه ؟لباس پوشیدن دیگه بماند من اگر اون کفشا رو بپوشم راه رفتن خودم رو هم فراموش میکنم

حالا می رسیم به منو

من که نفهمیدم به چه زبونی بود یه اسپرسو ملات دار بود مثل اینکه یا چیزی شبیه به این سفارش دادیم .من که غرق در مد و احوالات اطراف بودم .آقای ِ کافی شاپی دو تا فنجون قد ِ اسباب بازی های خاله بازی دخترم آورد .همسرجانم گفت نخوری برای معده ات خوب نیست ولی مگه میشد ؟کلاسم پایین می اومد اون چند قطره ی فوق تلخ به توان n رو خوردن همان و این مری و معده ی مبارک ِ خش دار به فریاد افتادن همان

یکی نیست به من بگه تو رو چه به کلاس گذاشتن ؟

نظرات ()



و امروز ...!
نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱٦

 انگشت های ترک خورده

صورت  ِ غبار آلوده

کفش های ِپاره

نگاه فرشته

دخترک گلفروش سر چهارراه ،پسر واکسی ِِ دم پارک و امروز ...!

کاش!!!...

 

نظرات ()



تَرک فیس بوک ِ تضمینی
نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/۱۳

توفیق اجباری نصیبم شده که ترک فیس بوک بکنم .دلم برای دوستام تنگ شده ،خیلی از همکلاسی ها ی قدیمی رو پیدا کرده بودم .بیشتربرای آلبوم نقّاشی های دخترم دلم می سوزه هرشب  تعداد لایک های نقّاشی هاش رو با چه ذوقی می شمرد .حالا موندم یه وبلاگ براش باز کنم با همین پروفایل یا یه پروفایل جدید براش باز کنم ؟خب اگه بخوام نامرئی بمونم دومی عاقلانه تره نه ؟



نظرات ()



آموزش و پرورش محترم
نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٦

خدمت آموزش و پرورش ِ محترم مسئولش هر کی که هست

لطف کنید مخترع طرح ِ تعطیلیه پنجشنبه و طولانی کردن ساعات بقیّه ی روزای هفته رو کاندید جایزه ی نوبلی ،جشنواره ی خوارزمی و ... بکنید .

                                                                              

کاش میشد این مسئول ِ محترم رو می دیدم ،یه عرض ارادت مخصوص بهشون بدهکارم با بت این طرح جامع تشویق

یه بچّه ی هفت ساله باید ساعت چند بیدار بشه و یه ساعت زودتر از معمول به مدرسه برسه و تا ساعت دو ونیم بعد از ظهر مدرسه باشه ،خوشبینانه ترین حالت ساعت سه برسه خونه ولی برای دبیرستانی ها اختیاری و به صلاحدید مدیرا باشه !!!!

نظرات ()



کی هستیم ؟
نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢

من نمی تونم  با تعارفات غیر معمول و لقب ها  و ... کنار بیام .نه اینکه با اشخاص مشکل داشته باشم ،نمی تونم هضم کنم که یک نفر چرا نمی خواد خودش باشه ؟

 توی یک جمع کاملا دوستانه که مدرک و لقب و مقام ،برتری هیچکس رو مشخص نمیکنه  (البتّه این نظر شخصی من هست )

 

خانم الف (صاحبخونه )با افتخار معناداری ،معرفی میکنم : فوق مهندس ب !!!!!!!!!!و ایشون هم خانم دکتر ج

(توی دلم :به سلامتی خب ؟):خوشحال شدم

بعد از سلام و آشنایی،در مورد یه موضوعی بحثی شروع شد وقتی گفتم که خانم مهندس نظر شما چیه ؟

 فوق مهندس ب :نمی دونم باید از آقای فوق مهندس( همسرش) بپرسم رشته ی من کاردانی ِ زبانه     !!!!!!!!!!!! ،موقع معرفی نمی تونستن بگن این فوق مهندسی مدرک همسرمه ؟تازه اون خانم دکتر هم شوهرش دکترای دامپزشکی داشت در مورد هر بیماری یه زنگ میزد به همراه آقای دکترش ،تلفنی مریض مداوا می شد!!!

این یعنی چی ؟رشته ی تحصیلی همسر  هر کسی هر چی که باشه ربطی به شخصّیت مستقل اون شخص نداره  ،حتّی بیسواد هم باشه ،به عنوان یک انسان ،دوست ،همسایه و ... ارزشمنده دیگه مگه نه ؟یا من اشتباه میکنم

پ ن : حتما میدونید که فوق مهندس یعنی داشتن فوق لیسانس در یکی از رشته های مهندسی

 

 

نظرات ()



درد میکند انحنای روح من ...
نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢٤

دیروز عصر چهارراه ارتش پشت چراغ قرمز:به موازات ِ ما خودرو ی دیگه ای بود که توش زنی دخترش رو بغل کرد و غر غر کنان یا بهتره بگم فریاد زنان گفت :تا حالا پدرومادرم هم به من اینو نگفتن و در ماشین رو کوبید و میخواست بره اون طرف خیابون که همسرش هم (شوهرش )پیاده شدو دختر ِ کوچیک رو که فکر کنم در نهایت چهارساله بود و گریه میکرد به زور از همسرش (زنش)گرفت و چند تا هم سیلی جانانه نثار زنش کرد ، و چراغ سبز شد زن همچنان با صدای بلند صحبت میکردو کتک میخورد ،بچه  گریه میکرد و مرد  سرخ  شده بود و میزد و ...

و من درد دارم ،واقعا که درد میکند انحنای روح من ...

                                       

که چی ؟من نمیدونم مسأله شون چی بود؟ ولی اینو خوب فهمیدم که نه زن موقعیّت رو میشناخت و نه مرد ،این وسط خراشی بود که روح بچّه ی بیچاره برداشت .هیچکدوم یاد نگرفته بودند مثل دوتا آدم بدون تحقیر کردن هم و کنایه زدن حرفشون رو بزنن و بعید میدونم بتونن به اون دخترک هم یاد بِدَن .

شب به همسرم میگم اون مرد رو دیدی چطور زنش رو میزد ؟فقط سکوت کرد .

لحظه هایی است که انسان خسته ست
خواه از دنیا
از زندگی
از مردم
گاه حتی از خویش... نشود خوشدل با هیچ زبان ... نشود سرخوش با هیچ نوا
نکند رغبت بر هیچ کتاب
نه رسد هیچ باده به دادش

"نه برد راه به دوست"
گویی همه غمهای جهان در دل اوست !


فریدون مشیری
نظرات ()



درد میکند انحنای روح من ...
نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢٤

دیروز عصر چهارراه ارتش پشت چراغ قرمز:به موازات ِ ما خودرو ی دیگه ای بود که توش زنی دخترش رو بغل کرد و غر غر کنان یا بهتره بگم فریاد زنان گفت :تا حالا پدرومادرم هم به من اینو نگفتن و در ماشین رو کوبید و میخواست بره اون طرف خیابون که همسرش هم (شوهرش )پیاده شدو دختر ِ کوچیک رو که فکر کنم در نهایت چهارساله بود و گریه میکرد به زور از همسرش (زنش)گرفت و چند تا هم سیلی جانانه نثار زنش کرد ، و چراغ سبز شد زن همچنان با صدای بلند صحبت میکردو کتک میخورد ،بچه  گریه میکرد و مرد  سرخ  شده بود و میزد و ...

و من درد دارم ،واقعا که درد میکند انحنای روح من ...

                                       

که چی ؟من نمیدونم مسأله شون چی بود؟ ولی اینو خوب فهمیدم که نه زن موقعیّت رو میشناخت و نه مرد ،این وسط خراشی بود که روح بچّه ی بیچاره برداشت .هیچکدوم یاد نگرفته بودند مثل دوتا آدم بدون تحقیر کردن هم و کنایه زدن حرفشون رو بزنن و بعید میدونم بتونن به اون دخترک هم یاد بِدَن .

شب به همسرم میگم اون مرد رو دیدی چطور زنش رو میزد ؟فقط سکوت کرد .

لحظه هایی است که انسان خسته ست
خواه از دنیا
از زندگی
از مردم
گاه حتی از خویش... نشود خوشدل با هیچ زبان ... نشود سرخوش با هیچ نوا
نکند رغبت بر هیچ کتاب
نه رسد هیچ باده به دادش

"نه برد راه به دوست"
گویی همه غمهای جهان در دل اوست !


فریدون مشیری
نظرات ()



صدر نشینی
نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٢٢

با بالا رفتن ِ سن در برابر بعضی مسائل محتاط تر میشی و با یه سری شجاع تر ،چه جالب

نظرات ()



آخرین ِ اختراع ِ من
نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۸

اگر چنانچه مهمون دعوت کردید و ته چین آماده ی برگرداندن روی ِ دیس بود و تنها ظرف ِ اندازه ی قالبتون شکست .هول نشین یک طبقه از کابینت رو بردارید با فویل آلومینیمی بپو شونید یک ظرف ِ عایق دارید .

                                          من ِ خلّاق نیشخند

                                        

نظرات ()



زنان ِ شهر ِ من نیازمند ِتغییر در معیارهای ِ ارزشی و تربیتی هستند .
نویسنده: - ۱۳٩٠/٥/٢٩

خوب که دقّت میکنم خلأ ارتباطی خالی از ریا و تزویر و تشریفات بازی (مخصوصا به سبک تبریزی ها )بین ِ زنان همشهری ِمن به خوبی احساس می شود . جای خالی ِجلسات ساده ای که بدون دغدغه ی مدل لباس و مو وجواهر و مارک از طرفی و جلسات مذهبی ِمتعصّب مأبی که آداب مخصوص به خودش رو داره از طرف دیگه کاملا احساس میشه،اینکه ساده و بی تکلّف بشینیم چند کلمه حرف حساب بزنیم یا حتّی تمرین کنیم بدون کوبیدن ِ همدیگه و چسبوندن ِ برچسب های ِ مرسوم ،گوش کردن و احترام گذاشتن به همدیگه رو تمرین کنیم یکی از آرزوهای منه

زنان ِ شهر ِ من به وضوح ،نیازمند آموزش خودشناسی ،بالابردن ِ عزّت نفس و یادگیری مهارت های ِزندگی و تغییر در ایده آل های توخالی هستندالبتّه منم یکی از اونها، تافته ی جدا بافته نیستم ولی حداقل اونقدر شهامت دارم که اعتراف کنم حالم از این تشریفات بازی های بی خود و ژست های ِ پفکی  به هم میخوره

پ ن 1:بیشتر نزدیکانِ من (مقصود ِ من بیشتر زنان هستند)لهجه شون به یمن ِ کشور دوست و همسایه ترکیه عوض شده ،زبان شیرین ِ مادری ما تبدیل میشه به مخلوطی از اصطلاحات ِ ترکی ِاستانبولی !!!!!!! که هیچ از این وضعیّت خرسند نیستم .گویش ،پوشش ،حتّی رفتار ِ بیشتر ِ خانمها تحت تأثیر ِ خوانندگان و بازیگران ِ کشور دوست و همسایه ترکیه قرارگرفته .شعرا و نویسندگان اونجا رو خیلی خوب میشناسند و خودِ واقعی خودشون رو دارن فراموش میکنند تا جایی که متأسفانه یکی از آشنایان وقتی کتاب مثنوی معنوی رو دستم دید خیلی سرسری نگاهی به جلد کتاب انداخت و گفت با این معنویاتتون فرهنگ رو از بین بردین !!!!!!!!!!!جمعش کن ،هادی هادی (به معنی زودباش در ترکی استانبولی)

بهش میگم خانم بافرهنگ برای کنکورت که چندین بار مولوی و کتاباش رو اَزبَر کردی نه ؟

این مورد زنگ خطر جدّی است برای فرهنگ و  آداب و رسوم و موسیقی شهرم ،من به چندین سال بعد زمانی که کودکان اِمروز زیر دست ِ چنین مادرانی و جلوی کانال ِ بیست و چهارساعته ی کارتون و یومورجاخ ِ ترکیه بزرگ می شوند  فکر میکنم .زنان ِ شهر ِ من نیازمند ِتغییر در معیارهای ِ ارزشی و تربیتی هستند .

 

پ ن 2:مثالی که در پ ن 1 زدم به جای مثنوی میتونست جدول دستم باشه یا حافظ یا هر کتابی نظر اون خانمی که من خوب میشناسمش همین خواهدبود و گرنه من حسّاسیّت خاصّی روی مولوی ندارم .منظور من ما هستیم ،ما زنان ،مخصوصا زنان ِتبریزی که خیلی خلاق هستند این به معنی خود بزرگ بینی و تعریف بی جا نیست کسانی که در تبریز زندگی کردند خوب میدونند که چی میگم ،حرف من اینه که چی به سرمون اومده که با دیدن چند تا سریال اینقدر ظاهربین شدیم ؟زبان مادری و ملّی ِما ،رسومی که داریم و بچّه هامون همش رو تحت تأثیر قرار داده

نظرات ()



نوجوانی و رفتار با نوجوانان
نویسنده: - ۱۳٩٠/٥/٢۳

ثبت نام کردم در یک دوره ی آموزشی روانشناسی، درباره ی نوجوانان و رفتار با اونها ،خدایی استاد رفتار منو توضیح میدادخودم آخر ِ روانشناسیم. یکی باید کلاسی درباره ی رفتار با مادر ِ نوجوانان بزاره :))))

از شوخی گذشته کلاس خوبیه خلاصه اش رو اینجا میزارم

نظرات ()



سه نفر و من
نویسنده: - ۱۳٩٠/٥/۱٦

چکیده ای از دیدگاه سه نفر دریک ساعت

عمه جانم :دیگه بهت زنگ نمیزنم باهات قهرم ،سری نمیزنی حالی نمی پرسی ؟(فرصت نمیکنم خب یه بارم شما بیاین )

دوستم :فکر کردم قهری حالی نمی پرسی ؟زنگ زدم دخترت گفت مامان دستش بنده !!!! (واقعا بند بود)

خاله جانم :به فکر ما نباشی ها ،ما خیلی هم حالمون خوبه ،  زندگی بکن ، به بچّه ها و همسرت برس ،مفید باش

 

من :اعتراف میکنم میانه ی جالبی با تلفن ندارم ،مگه نه اینکه تلفن برای ضرورت اختراع شده ؟امّا واقعا وقت ندارم .

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/٥/۱٦

آیا از خودخواهی منه که میخوام همه خوش و سلامت باشن ؟مبادا که زحمتی برام بوجود بیاد ؟ نه نه !!! از این فکرم هیچ خوشم نیومد



نظرات ()



راستگویی فرنود و کم ظرفیتی ِما
نویسنده: - ۱۳٩٠/٥/۱٤

فرنود چه گفت ؟جز آنچه از عهده ی یکی از عادی ترین کارهای روزمره ی زندگی هر انسانی برمی آید .

اشتباه از ماست بله از ما که با تمام ادّعاهای روشنفکرانه و روانشناسانه مأبانه مان ،با وجود ِشعارهای ِ حمایت از کودکانی که سر می دهیم  و با نهایت ِ نادانی مان ،در اوج بی شرمی اینگونه صداقت ِ کودکی را به سخره گرفتیم .هیچ عذری پذیرفته نیست ،هیچ بهانه ای نمی تواند توجیه کننده ی موقعیّتی را که برای این کودک و خانواده اش به وجود آوردیم،باشد  .

باید قبول کنیم که ما هنوز بسیار نادانیم ،نادان تر از آن که بفهمیم مجازات یک مجری بی تجربه و نادان تر و یا سازمان ِ  صدا و سیما برعهده ی ما نیست که ما هنوز خود نیازمند آموزشیم .

می توانستیم با لبخندی از کنار ِ این صداقت کودکانه بی صدا رد شویم ولی مهر تأییدی نهادیم بر اینکه فرنود و فرنودها از کودکی  بدانند دروغ و تزویر و ریا  بسیار پسندیده تر است .

فرنود و فرنود ها بسیار زودتر از ما فهمیدند که (دروغگو دشمن خداست )مفهومی ندارد .

برای خودم ،بچّه هایم و کودکان ِ سرزمینم متأسفم .

روی ِ صحبتم با مادر ِ فرنود هست که باید قوی باشد و حامی پسرش ،با خودم هستم و بقیّه ی مادرانی که اینجا را می خوانندانسان ها را مسخره نکنیم تا آنها هم یاد بگیرند به سُخره گرفتن هیچ انسانی به هر دلیلی افتخار نیست بلکه نهایت شرمساری است .

نظرات ()



گرما گرم تابستان
نویسنده: - ۱۳٩٠/٥/۱۱

با خودم فکر میکنم جهنّم خدا ،قطب داره ؟قطب جنوبی ،شمالی ؟تبخیر شدیم که هیچ تصعید می شویم

نظرات ()



مهمان های ناخوانده
نویسنده: - ۱۳٩٠/٥/٩

این اسپم ها حوصله ام رو سر بردند ،هر چی ایمیل داشتم پاک کردم .

برترین کتاب

بهترین مداد

از شیر مرغ تا جان آدمیزاد

.

.

.

نخواستیم.

نظرات ()



زندگی عشق است نه وظیفه
نویسنده: - ۱۳٩٠/٤/۳۱

خانم دکتر محترمی رو می شناسم که صددرصد موج منفی هست .ماشاالله هزار ماشالله هر چی درد و بدبیاری و ...هست خداسر ایشون نازل میکنه !!

وای همسرش اینجور ،بچّه هاش اونجور ،خودشم که دیگه نمی تونه تحمّل کنه ،دوروبریهاش هزارجور ...

یه مدّتی کمی تا قسمتی به من زنگ میزد و درد دل میکرد .بعدش دیدم این درد دلا که چه عرض کنم وای گویه های ایشون تمومی نداره و همش هم به نظر من مسائل جزیی زندگین ،از خد پنهون نیست از شما چه پنهون ارتباطم رو باایشون در حدّ ِ یه سلام وعلیک نگه داشتم .

حیف نیست از همسرمون گلایه کنیم اونم به دیگران! از بچّه های سالم مثل دسته گلمون شاکی باشیم ! ارزش خودمون رو اونقدر پایین بیاریم که تا ما رو دیدن یا حتّی شماره مون روی شماره گیر افتاد طرف مقابل اَخم کنه که وای باز اینه ؟؟؟

راستی چرا ؟مفهوم  همسر برای ما اینقدر کلیشه ای شده ؟آقا و خانم نداره ها ،ارزش خانواده و زندگی خانوادگی ما خیلی بیشتراز اینه که دوره بگردیم و از خودمون به غریبه ها بد بگیم ،بله خودمون ! مگه همسرمون کسی جز ماست ؟

این خانم دکتر مشتی است نمونه ی خروار،اینکه ایشون رو مثال زدم چون خوب می شناسمش هم مدرسه ای بودیم ،مادرشون هم فرهنگی بودند و بازنشسته شدند .بهش میگم خدارو شکر کن مادر و پدرت  زنده هستن .همسرت مسأله ی حادّی نداره بیشتر اختلاف سلیقه هست ،بچّه ها هم که خداروشکر عین فرشته هستن خب شیطونی خاصیّت بچگیه پس چی ؟

جواب میده نه تو نمی دونی تو نمی فهمی نشستی از دور نگاه میکنی ،تو درد نداری !!اون از بچّه هات اون از همسرت اون از ...

آخرش سکوت کردم میگه چیه ؟

گفتم هیچی خانم دکتر ،هیچی یه نگاه به خود بکن و یه نگاه به من چه فرقی می بینی ؟هان بگو ؟خوب نگاه کن و شکر کن بس کن ،ناشکری نکن

و اون دلخور خداحافظی میکنه ،امیدوارم بفهمه زندگی یعنی همینا ،کاش همه ی ما قدر نعمت هایی رو که داریم بدونیم

این رفتار بیشترش هم برمیگرده به مادرا و پدرا و نحوه ی تربیت بچّه هاشون

مادر ایشون رو خوب می شناسم ،اونقدر دخترش رو پر توقع بار آورده که الانم هیچ چیزی راضیش نمیکنه حتّی عشق همسرش رو نمی بینه چون عشق رو با وظیفه اشتباه میگیره

نظرات ()



زنده باد چهاردیواری خونه
نویسنده: - ۱۳٩٠/٤/٢٩

 

 آقایون در باب چرخه ی اقتصادی فعّالیّت کنند و ما مادرا هم بمونیم خونه ،با فرضیه ی کار ِ زن بیرون از خونه مخالفم به شرطی که هم آقایون جنبه شو داشته باشن هم قانون یک طرفه نباشه ،اگر خود خانما میخوان وجهه ی اجتماعی و در آمد اقتصادی داشته باشن قضیه فرق میکنه

ولی دقّت کردین انتظار آقایون از خانمای شاغل خیلی بیشتره واقعا چرا ؟

نظرات ()



احساس خود تنبیه شدگی
نویسنده: - ۱۳٩٠/٤/٢۸

از دست خودم بی نهایت عصبانی ام،یادم هست زمانی نه چندان دور بسیار صبورتر از این بودم !!!!!!!

نظرات ()



مدل غصّه ی شما چیست ؟
نویسنده: - ۱۳٩٠/٤/۸

چند وقتی هست می خوام در این مورد بنویسم ولی از اونجایی که این موضوع خیلی تابلو شده بود کمی صبرکردم آخرش هم تصمیم گرفتم با اندکی حذف و اضافه و تغییر بنویسم .

والدین کلاس پنجمی ها میدونن که پنجم ابتدائی ِ امروز آداب خاصی داره ،مخصوصا بیشتر رقابت بین مامانا هست .مادر ِ یکی از دانش آموزان کلاس پنجم بعد از اعلام اسامی مرحله اوّل و ندیدن اسم بچّه اش حسابی از خجالت پسر و معلّمش و اداره در اومد .حسابی که میگم یعنی بسیار بسیار آتشفشان گونه طوری که معّلم به طرفداری دانش آموز میاد و ... خلاصه این خانم بعد از این ماجرا خیلی غصّه میخوره و همسرفداکارش خانمش رو  با یه تور میفرسته مسافرتی در کشور دوست و همسایه ،ماشین مدل دوهزار و چند خانم رو عوض میکنه و یک مدل بسیار بسیار دوهزار و یازده تر میگیره و با هاش میاد فرودگاه استقبال خانمش و همونجا سوئیچ این مدل بسیار بالاتر رو تقدیم میکنه به پاس غصّه های فراوانی که خانمش خورده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آه خدای ِ من ،آه خدای ِ من ...

به همسرم میگم برو اون آقا رو پیدا کن نشستی ،برخاستی !! تا شاید یه فرغونی هم  برای من اجاره کنی  بچّه هارو بزارم توش تو شهر بگردونم !!!!!!

خارج از شوخی ،مدل غصّه های من که طراحی نشده شما چی ؟

نظرات ()



ارزش زمان
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٢٠

چقدر زمان لازم هست تا بعضی ها بفهمند وقتی کارت دعوت برای مراسم ناهار و شامی دارند .یک ساعت و نیم بعد رفتن افتخار ندارد .متأسفانه این عادت بسیاری از خانم هاست چرایش را نمی دانم .شاید کار و زندگی ندارند .خیلی مشتاقم بدانم چه توجیهی برای این رفتارشان دارند ؟ به خاطر همین چیزهاست که من اکثرا اینجورجاها نمی روم ولی همیشه نمی شود ،نرفت  .امروز مجبور بودم بروم برای مراسم ناهاری که مثلا روی کارت نوشته بود زمان : یک و نیم! ولی در عمل ساعت سه غذا رو دادند چون مهمان های محترم زیادی بیش تر از یک ساعت تأخیر داشتند . همه هم ساعت داشتند و هم تلفن همراه ِ آن چنانی

نصف روزم به هدر رفت

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱٦

دوست ندارم مثل هم دوره ای ها و هم سن هایم در روزمرگی های بیهوده فرو بروم و گم شوم .

 

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱۱

چه دلگیر است .

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱٠

مادر ،مادر است .با هر نگرشی ،مذهبی ،گرایشی و... هیچکدام از این برچسب ها این نقش را کم رنگ نمی کند .نقش ؟مادری که نقش نیست عشق است .

دیشب عکسی از یک مادر رو دیدم و دلم به درد اومد . از خودم خجالت کشیدم .چرا ؟ این چراها پاسخی ندارد ؟

نظرات ()



تعطیلات تابستانی یا کابوس کلاس های تابستانی!!
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۸

امتحانات خرداد هست و سرویس نداریم هر با رکه دنبال پسرم میرم ،می بینم کنفراس داغی در مورد کلاس های تابستانی بین مادرها در حیاط مدرسه برگزار شده و من تازگی ها یاد گرفته ام خودم را لابه لای بچّه ها یا پشت یکی از بچّه های اَ بَر هیکل مدرسه قایم کنم !!! چرا ؟چون تجربه نشان داده این بحث ها بی نتیجه است جز چشم و هم چشمی والدین بر سر کلاس های مد روز حاصلی ندارد .زبان و موسیقی و یوگا و کلاس های تقویتی و معلّم های خصوصی و... اصلا تعطیلات تابستان مفهوم خودش رو از دست داده و بیچاره بچّه ها شدن موش آزمایشگاهی

من کارشناس نیستم امّا مادر که هستم و بهتر از هر کسی بچّه های خودم رو میشناسم و به توانایی ها و علایق اونها آگاهم .

طرح تابستانی امسال ما :

1- تبریز گردی (هر چند ما طرح های تابستانی را از وسط امتحانات شروع کرده ایم مثلا مقصودیّه ی تبریز پر هست از خانه های قدیمی بسیار بسیار زیبا که خوشبختانه به لطف میراث فرهنگی تبدیل به موزه های فوق العاده ایی شده اند .هفته ی قبل رفتیم خانه ی استاد شهریار و موزه ی سنجش باز هم خواهیم رفت این بار با دوربین و حتما عکس هاشو اینجا میزارم )بچّه ها باید شهر خودشون رو بشناسن

2- آشپزی :اونقدر بزرگ شدن که بتونن از عهده ی تهیّه ی غذاهای ساده بربیان

3- کتاب :بعدازظهرها با هم دراز می کشیم و کتاب می خونیم و یه چرتی می زنیم و این یعنی تعطیلات ،نمی دونین چه مزّه ایی میده

4-فیلم می بینیم و این یعنی ما بسیار پیشرفته شدیم و تلویزیون ما هم روشن میشه

5- زبان :قراره با هم زبان بخونیم به روش خودمون ببینیم چی میشه ؟

6- پیشنهاد شما چیه ؟

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۳

 متخصص روانشناسی :بَه بَه هوش عملی 143!!!!! ،هوش 136  و می دونین یعنی چی ؟

- متفکرمادری بسیار متفکّر

 متخصص :البتّه این دومین مورده بالای 140هست من می بینم اولیش یه پسر بود پنج ،شش سال پیش که یکی از همکارانم  دیده بودند و ... و ... و ... میتونید با مادرش در ارتباط باشید .

_ اون مورد هم برادرش بود آقای دکتر 

 جناب متخصص :!!!!!!!!!!خب پس کارتون خیلی سخت شد

- پس شما به چه دردی میخوری ؟فقط تست کردن (مادر در دل غرغر کُن)نیشخند

 

نظرات ()



حیف
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢٦

چرا بعضی ها اینقدر پُررو هستند .این خانم محترم مثلا فامیل ما صبح زنگ زده بعد از سلام و احوالپرسی تشریفاتیش میگه حالا ببین پسرت چه پرخاشگر و حسود خواهد شد ؟ حالا روزای خوشیته ،خاله هات مراقب دخترت هستن فقط به پسرت میرسی ؟ بالاخره که چی آخرش یکی دیگه با پول مدرک میگیره و ببین مثلا خواهر شوهر بیچاره ات چی از زندگیش میفهمه ؟و .... و ... و ... و ...آخه من چی بگم به این خانم مثلا تحصیلکرده که خودشم مادر دوتا پسره ؟چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوشم نمیاد بی خودی آه و ناله کنم ،تنها جایی که گاهی درد دل می کنم اینجاست .سالهاست دست تنها بین چند تا خونه مثل فرفره می چرخم ولی عاشقانه ،من خونواده ام رو دوست دارم ،زندگی کردن رو دوست دارم .عاشق بچّه ها هستم و کمکی ندارم از کسی هم توقع ندارم .اینا بچّه های منن و این زندگی منه دوست دارم اینطور زندگی کنم .این زن چی میگه ؟نمی فهمم ،از این آدما سردرنمیارم و نمی خوام که بفهمم چی میخوان،خاله های من ؟کاش یک ذرّه بتونم مثل خاله هام باشم ،چطور می تونم دخترم رو به کسی دیگه حتّی اگر خاله ام باشه بسپرم ؟موفّقیّت پسرم در هر زمینه ای نتیجه ی تلاش خودشه من فقط حمایتش می کنم .این خانم چی میگه ؟ آخه ناسلامتی تو از من به  خواهر همسرم نزدیکتری هستی ؟!چی کار به اون داری ؟یک متخصص موفق بیهوشی چرا باید بیچاره باشه چون تشریفات و حرفای خاله زنکی شما رو قبول نداره ؟ خانم چرا اینقدر جوش میزنی ؟زندگی یه مفهوم دیگه داره ،بفهم

نظرات ()



هیچ فکر کرده اید چرا ؟
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢٥

راستی چرا؟

همانقدر که مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم.

همانقدر که اشتباه میکنیم تفکر نمیکنیم.

همانقدر که عیب میبینیم برطرف نمی کنیم.

همانقدر که از رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم.

همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم.

همانقدر که حرف میزنیم عمل نمی کنیم.

همانقدر که می گریانیم شاد نمیکنیم.

همانقدر که ویران میکنیم آباد نمیکنیم.

همانقدر که کهنه میکنیم تازگی نمی بخشیم.

همانقدر که دور میشویم نزدیک نمی کنیم.

همانقدر که آلوده میکنیم  پاک نمیکنیم.

همیشه دیگران مقصرند ما گناه نمیکنیم.

 

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱۱

کسی معنای دلتنگی را نمی فهمد سکوت کن .

سکوت ،سکوت ،سکوت  تا کِی ؟

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٠

فکر می کنم اگر این قلب نبود چطور می بودم ؟

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٠

دیروز پسرم می گفت که مامان همکلاسی من وسواس ِ درس خوندن داره ها ! دوستم میگه بهترین زمان براش زنگای تفریح ِ مدرسه هست تو خونه مامانش میگه یادرس بخون یا درس بخون ،مامان ِ محترم این پسر زنگ زده و از پسرم می پرسه راستشو بگو زنگای تفریح آقا مهرداد(پسرشو آقا صدا میزنه اینجا) چی کار میکنه ؟درس میخونه یا بازیگوشی میکنه اگر رفت حیاط اومدی خونتون فوری به من زنگ بزن حسابشو برسم!!!!(اینجا حسابشو میرسه)

پسرم خیلی عادی جواب داد خب خانم اسمش روشه دیگه زنگ تفریحه ! من که میرم حیاط بازی میکنم به یکی دیگه بگین جاسوسی مهردادو بکنه ،اون دوستمه !!!!

 

حالت های این مامان ِ آقا مهرداد اصلا عادی نیست .تیک عصبی داره ،ماشالله مثل رادیو یه بند صحبت میکنه فرصت نمیده جوابشو بدی ،اصلا جواب طرف مقابل رو نمی خواد یا بهتره بگم به هیچ وجه به طرف مقابل گوش نمیده.واقعا کمک لازم داره اونم از نوع تخصصیش و بیشترش پیامد ازدواج اجباریش تو سن چهارده سالگیشه که به زور از مدرسه آوردنش بیرون و شوهرش دادن ؛چند باری که با من صحبت کرده بارها اشاره کرده خانم جان من که بی سوادم این پسر باید بخونه .حیف از اون پسر باهوشش و حیف از این زن جوان کاش بخواد که به خودش کمک کنه

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۸

گاهی حتّی خلاء هم یاد آور این حفره است مثل یک سیاهچاله که بودنم را به درونش می کشد.


 

نظرات ()



چرا؟
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢

برادر ! اَخوی ! همشهری ،هم ولایتی ،هر کی که هستی باش ولی من به انسان بودنت شک دارم .برات خیلی متأسفم خیلی زیاد

امشب ساعت نه ونیم  من و پسر ِ   تب دارم از درمانگاه برمی گشتیم .جاده ی شاهگلی رو اگر دیده باشید لاین اوّلش مثل بقیّه رانندگی می کردم که دو تا شهروند بسیار بسیار محترم ِ موتور سوار ِ سیاه پوش (نه که ایّام فاطمیّه هست مثلا) *دلقک بازیشون گرفته بود.کسایی که منو دیدن و میشناسن .اخلاق منو می دونن .من اهل این بی شخصیّت بازی ها نیستم حوصله ش رو هم ندارم .یک انسان اگر بشه گفت انسان با یه نگاه باید طرف مقابلشو بشناسه .واقعا که براشون متأسفم

* البتّه به  اندازه ی فهمیدن ِ معنای این موضوع ها به بلوغ فکری نرسیده بودند .سیاه پوشیده بودند چون توی ِ کلّه شون سیاهه

نظرات ()



روحی بس اَرزان
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢٩

این که بعضی ها فقط دوست دارند نسخه بپیچند برای هر موضوعی ،کلافه ام می کند .چه لذّتی دارد که نادانی ِ روشنفکرانه ی خودمان را به رخ دیگران بکشیم .یکی از نزدیکان ِمن اصطلاحی برای ِدسته بندی افراد دارد.

برای مثال :اون خانمه که شبیه خانمای ِ گرون قیمته !!!! بیشتر منظورش مارک لباس طرف هست

              :نه ولش کن اون خانم ِ اَرزون یا اون آقای ِ اَرزون !!!!!!!

هیچ خوشم نمی آید.هیچ ،انسان یعنی انسان سوای قیمت لباس و ملیّت و عقیده و دینش.همین انسان ِ محترم کنار کسی که به اصطلاح خودش گرونتر از خودشه چنان دست و پاشو گم میکنه که بیا و ببین.ترجیح می دهم کُنج خانه بنشینم و با بچّه ها سروکلّه بزنم.تا وقتم کنار چنین روح ِ ارزانی تلف شود.

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢٦

آخ که این مسافت ها ی کمی تا قسمتی طولانی تهران چنان گیجم کرده که هنوز تعادلم رو به دست نیاوردم چه می کشند این پایتخت نشین ها،دو روز رفتیم تهران نصفش  به خیابان نوردی گذشت .

نظرات ()



چه کنم ؟
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢٤

وقتی عزیزی نمی خواد دور و برش آفتابی بشی چقدر باید صبر کرد؟

نظرات ()



اندکی شادمانی و امیدواری
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢٢

اینروزها نیاز به شادمانی رو خیلی خوب میشه حس کرد و دیروز لبخند تبریز رو  به بهانه ی فوتبال دیدیم .

                                                                       خداروشکر

پ ن :از فوتبال هیچی نمیدونم ،همین که توپ توی دروازه یعنی گل ولی لبخند ِ دیگران خیلی انرژی میده

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٩

اگر این پنجم تموم بشه جشن می گیرم.

خسته شدم .

خسته شد.

خسته شدند.

.

.

.

نظرات ()



سال ِجدید و خونه ی جدیدرو
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/۱٦

چند وقتی بود تصمیم داشتم اسباب کشی کنم .بالاخره اومدم اینجا

پ ن :anaa.blogfa.com

 دوستان ِ خوبی توی بلاگفا داشتم که همچنان بهشون سر میزنم .متاسفانه اغلب یا نمی نویسن یا ف ی ل ت ر شدن ،فعلا اینجا هستم

نظرات ()