درباره نویسنده
آنا یعنی مادر
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • روزنه ای به نور
  • <
کلمات کلیدی مطالب
  • آشپزی (٢)
  • ادبیّات (٥)
  • از مطالب دوستان (۳)
  • استاد (۱)
  • انجمن ادبی (٥)
  • بنیاد کودک (۳)
  • تبریز (٢۳)
  • تغییر (٤)
  • حج (۳)
  • خبر (۱٢)
  • خواهرانه (۱٢)
  • خودمان باشیم (٢)
  • خوشحالیم (٦)
  • درد دل (٧۱)
  • درد می کند انحنای روح من (٦)
  • روز معلّم (٢)
  • سؤال (۸)
  • سفرنامه (٦)
  • شعر (٢٥)
  • عکس های دوربین من (۳)
  • فیلم هایی که می بینم (۱۱)
  • مادرانه (۳۱)
  • مرکز مشاوره من و همسر جان (٢)
  • معلّم (۳)
  • من نوشت (٥۱)
  • من و بچّه ها (۱۱٩)
  • موسیقی (۱)
  • وقتی بابا غیر مستقیم صحبت میکند (٦)
  • کالبدشکافی خودم (٧)
  • کتاب (۱٢)
  • کودکان ایران گل های سرزمین من (۱٩)
  • یاد باد (۸)
  • یک روز ِ ما (٤)
  • یک سطر خواندنی (۱۱)
  • یک عکس (٥)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • تیر ۸۸
دوستان من
  • +AB
  • آپلود سنتر
  • آدمک
  • اردیبهشت
  • از این روزها...
  • از زندگی
  • آشتی با بهار زندگی
  • آغاز کلام
  • آوا
  • آیینه سکوت(من در بلاگفا)
  • برسد به دست آینده
  • بعد کیهانی
  • بوی خاک و بلوط
  • پرشین گیگ
  • توکای مقدّس
  • توهمی به نام زندگی
  • تیتوک نقش زن
  • چند قدم نزديكتر به خدا
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • خاطرات یک عاقد
  • دادلی دوزلی
  • دختر نازم ترنم
  • در خانه ی ما
  • دکتر کافی
  • دنیای زیبای من
  • دنیای کودک
  • دیزی
  • دیمزن
  • راهی
  • رها
  • زنانه تر از هر زنی مژگان
  • زنانه ترین اعترافات حوا
  • زهرا
  • شعرهای بی لبخند
  • عاشقانه ها
  • کسری
  • کودک فرزانه
  • کیانا
  • گروه هنری ریحان
  • گفت و چای
  • لابیـرنت (از پشت یک سوم) k1
  • مرا آفرید آنکه دوستم داشت
  • مرتضی امینی (کودکان بی کتاب )
  • منجوق
  • موسسه خیریه رفاه کودک (بنیاد کودک )
  • مینجق
  • ناگهان چقدر زود دير ميشود
  • نور ونار
  • نورچشمی
  • هزار کتاب
کدهای اضافی کاربر


دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ





آنا
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٩

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

                                                کاظم بهمنی

نظرات ()



این همه فریاد چراست ؟
نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٤

عشق تو چنین حکیم و استاد چراست ؟
مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست ؟

بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست
ور عشق خوش است این همه فریاد چراست ؟

                                                                  مولوی

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٢

به خدا معلّم من که تو دست کبریایی

به اشارتی به مردم ره عاقبت نمایی 

رقم وفا نگاری به گچ سفید چون تو

زدل سیاه تخته خط دشمنی زدایی

زصدای تک تک گچ بطپد دل عزیزی

به فضای درس پیچد چه ترنّم و نوایی

 

پ ن :شاعرش رو نمی دونم کیه ،مامان روی صفحه ی اوّل کتاب روش تدریس فارسیش نوشته بود.

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٠
 

ای بجهان نهان چو جان روشنی جهان توئی

از همه دیدها نهان در همه جا عیان توئی

آنکه ز جای میبرد هر نفس این دل مرا

میکشدش بهر طرف در پی این و آن توئی

آنکه چو عزم میکنم کز پی مقصدی روم

میشکند عزیمتم ناگه و بیگمان توئی

آنکه چو دیو ره زند تا بجحیم افکند

در دل من ندا کند هی مرو آنچنان توئی

آنکه سفر چو میکنم حافظ اهل منزلست

باز مرا در آن سفر همدم انس و جان توئی

آنکه رهم بخود نمود آینهٔ دلم زدود

تا که بدیدم آنچه بود در تتق جهان توئی

آنکه ز مهر دلبران در دلم آتشی فکند

خاک مرا بباد داد ز آب رخ بتان توئی

آنکه ز نطفه آفرید سرو قدان دلفریب

کرد ز چشمهٔ حیاه آب روان، روان توئی

در رخ دلبران تو آب در دل بیدلان تو تاب

جان من این درین توئی جان تو آن در آن توئی

در دل بیقرار من مایهٔ اضطراب تو

در سر بیخمار من مستی جاودان توئی

ناوک غمزه میزند در دل من نهان کسی

می نکنم غلط که آن غمزه زن نهان توئی

کیست که هر نفس مرا تازه حیات می‌دهد

گر تو نگوئی آن منم کیست بگوید آن توئی

کیست که ذره ذره دل میبرد از برم نهان

هست عیان چو آفتاب دلبر من نهان توئی

کامل و ناقص جهان سوی تو کرده روی جان

قبلهٔ عارفان توئی مقصد سالکان توئی

مایهٔ شورش جنون در سر فیض جز تو نیست

حسن و جمال دلربا برزخ دلبران توئی

                                                        فیض کاشانی 

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱۳

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

 

                                                                                              استاد شهریار
نظرات ()



وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱

نقدعمرت ببرد غصّه ی دنیا به گزاف 

گر شب و روز در این قصّه ی مشکل باشی

                                              حافظ

نظرات ()



سخن دوش
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

سخن ِدوش

ای ماه‌رخ تابان شب از تو فروزان باد

 بی بود تو بگریزم زین صحنۀ بی‌بنیاد

 

  گفتی به شبی خاموش مگریز و به دامم شو

 جانی که در این دام است از دام بگشت آزاد

  

سی مرغ همه در دشت پر همهمه و خیزان

سیمرغ کند در صید افسون ِ یکی صیاد

 

 ما را سخن دوش‌اَت در خواب به یاد آمد

 بیدار شدیم اما آن خواب برفت از یاد

 

 مجنون اثری خواهد این جان که شود لیلی

 شیرین قدمی خواهد بی‌تاب کند فرهاد

 

 درمان ز که می‌جویی بر این دل بی‌سامان

 هیهات از آن دردی کز عشق به جان افتاد

  

دیدم همه ویرانه آن کوی مریدانت

 گنجی‌ست در آن پنهان صد شهر از آن آباد

  

پر کن قدحی پُر می بی‌هوش کند ما را

 خوابی زده بر خاطر آن دَم که سَهَر بنهاد (سَهَر: بیداری)

 

  از :بعد کیهانی

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٩

 

 

 

 تا ریشه در آب است امید ثمری هست 

                                               عرفی شیرازی 

 

 

نظرات ()



گشت و بازگشت
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٤


سفر به دهکده سبز کودکی کردم :

سفر به سایه پروانگان در آتش ظهر ،

سفر به قوس قزح‌های زیر بال ملخ

سفر به خلوت بارانی شقایق‌ها .

 

دوباره در تن ده سالگی فرو رفتم

دوباره،کودکی از دورها صدایم کرد

تمام شادی خورشید در نگاهم ریخت

به راز روشنی چشمه،آشنایم کرد .

 

به چشم کودک ده ساله‌ای که من بودم

هنوز،خانه ما رو به چارسوی جهان

دریچه‌هایی با شیشه‌های آبی داشت

هنوز،ابر از آن می‌گذشت و برمی‌گشت،

حیاط سبزش،آفاق آفتابی داشت ...

 

هنوز،برگ شقایق،بریده‌ی لب بود

هنوز،ساق پنیرک ز شیر می‌رویید

هنوز،خطمی،قیفی برای باران بود

هنوز،اردک،از آبگیر می‌رویید

هنوز،روح گل از چشم روشن شبنم

به آفتاب نظر می‌کرد،

ستاره در قفس شاخه‌ها نفس می‌زد

سپیده بر شتر کوهها سفر می‌کرد

هنوز،سنجاقک

هوانورد هراس آور بیابان بود

فرودگاهش،اطراف جویباران بود

هنوز،دست زدن پیشه سپیداران

هنوز،پیر شده شیوه چناران بود...

 

به چشم کودک ده ساله‌ای که من بودم

شب دراز مترسک‌ها

در آن سکوت بیابان همیشه وحشت داشت

همیشه تیر تلگراف،پای در گل بود

همیشه سیم ،به قدر نسیم سرعت داشت

 

هنوز،دخترک خوشه نشین،عروسک بود

ـ عروسکی که در انبوه کاه‌ می‌خوابید ـ

هنوز آینه،خورشید کاکلیها بود

شعاعش از کف دستم به ماه می‌تابید

 

هنوز،عشق نخستین نمی‌شناخت مرا

ولی چراغش در پشت ذهن من می‌سوخت

هنوز،چهره معصوم ناشناخته‌ای

نگاه منتظرش را به چشم من می‌دوخت...

 

دیار کودکی‌ام را قدم زنان دیدم

در آن قلمرو اوهام،در بدر،گشتم:

فضای خانه،تهی از صدای مادر بود

به کوچه آمدم و در پی پدر گشتم

 

از این دو گمشده خود،نشان چه دیدم؟ـ هیچ...

غباری از سم اسبی که در افق می‌تاخت .

تمام دهکده را آشنا گمان کردم

از آن میانه،دریغا! یکی مرا نشناخت .

 

دیار کودکی‌ام،سرزمین دوری بود

که چون سراب،درخشید و سوی خویشم خواند

دوباره، شیطان ،

                حوا ،

                    خدای بی‌همتا ،

ـ کدام یک؟ نتوانم گفت ـ

از آن بهشت دل آسودگی برونم راند ...

                                                                نادر نادرپور

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۳٠

...

او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر میشود خموش

...

                                                از ای وای مادرم ِ  شهریار 

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/٢۳

با تشکّر از عاشقانه ها 

یک عاشقانه 

فرزندم! روزگاری بود که

آدم‌ها با قلبشان می‌خندیدند
و با چشم‌شان:
اما امروز تنها با دندان‌هایشان می‌خندند
در حالی که نگاهشان، سرد و غریب
سایه‌ام را از پشتِ سر می‌پایند.

به راستی زمانی بود که
آدم‌ها با قلبشان دست می‌دادند
اما فرزندم گذشت آن زمان.
امروز آنها بی‌قلبشان دست می‌دهند
در حالی که با دست چپ
جیب خالی‌ام را می‌کاوند.

(خانه‌ی خودت است)، (باز هم بیا)
چنین می‌گویند، و چون باز می‌آیم
و خودمانی رفتار می‌کنم
بارِ دیگری در کار نیست
درها به رویم بسته می‌مانند.

پس بسیار چیزها آموخته‌ام، فرزندم!
آموخته‌ام که چهره‌ام را با نقاب‌های گوناگون بپوشانم
همچون جامه‌های گوناگون – نقاب خانه،
نقاب اداره، نقاب خیابان، نقاب مهمانی،
با لبخندهایی مناسب هر نقش
همچون صورتک‌هایی نقاشی شده.

نیز آموخته‌ام من
که تنها با دندان‌هایم بخندم
و بی‌قلبم دست بدهم.
آموخته‌ام بگویم: (خدانگهدار)
حال آن که دلم می‌گوید: (برنگردی!)
و بگویم: (از ملاقاتِ شما بی‌نهایت خوشوقتم)
حال آنکه سخت بی‌تفاوتم، و بگویم: (لذت بردم از مصاحبت شما)،
حال آن که سرشار از ملال گشته‌ام.

اما باور کن فرزندم
می‌خواهم همچون خودم باشم در گذشته‌ها
زمانی که همچون تو بودم.

می‌خواهم از یاد ببرم همه‌ی این نقش‌ها و نقاب‌ها را
از آن پیش‌تر، می‌خواهم دیگر بار خندیدن با قلبم را بیاموزم
زیرا خنده‌ام در آینه، تنها دندان‌هایم را نمایش می‌دهد
راست همچون نیش‌های زهرآگین مار یا کژدم!

پس به من بیاموز فرزندم،
چگونه بخندم،
چگونه همچون گذشنه‌ها با قلبم بخندم
و همچون تو، خودِ خودم باشم …

گابریل اوکارا، برگرفته از کتاب شعر آفریقای معاصر، ترجمه فریده حسن‌زاده(مصطفوی)

نظرات ()



به بهانه ی سال روز پرواز قیصر امین پور
نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۸
 
 
 


پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس، خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست؟
گفت: اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خو ، گفتگویی تازه کرد

گفتم، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت : آری، خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا :
« پیش از این ها فکر می کردم خدا ...»
 
 
 

 

نظرات ()



پاییز
نویسنده: - ۱۳٩٠/۸/۱

 

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند با رنگ های تازه مرا آشنا کند

 

نظرات ()



ساربان
نویسنده: - ۱۳٩٠/٧/٢٥

ائـی ســاروان آهــسـتـه گـئـت ، آرام جـانـیم دیر گـئـدن

آلمیش چکیـر یـار کـؤنـلـومـو ، کـؤنلو آلانیم دیرگـئـدن

هیجران عــذابی بیر طــرف ، بیر یاندان آغـری خسته لیک

ســانکی سوموکده سانجیلان ، سانجـار تیکانیم دیر گئدن

جهد ائتدیم  هیجـران یـاراسـیـن ، گیزلندیـرم افسـون ایلــه

گؤردوم دا اولماز گیزله لی ، کؤکسومده قانیم دیر گـئـدن

سـاخــلا یــورولــدو کـاروان ، ائـدمـه جـفـا ائـی سـاروان

او سرو بـوی یـار عـشـقـیـنـه ، گویی روانـیـم دیـر گـئـدن

تک لیک آغین دادماقدا من،اوزموش اَتَک مندن گئدیر

سـورمـا داهـا منـدن نیـشـان ، دئلــدن نیشانیم دیر گـئـــدن

مندن دؤنوب سرکش یاریم ، ناخوش اونون عشقینده من

اولموش اوجاق اودلان دولو ، باشدان دوخانیم دیر گئـدن

سایسیـز بئدادی لــه اونـون ، اولمـوشسـادا  ایلقــاری بوش

کـؤنـلـومـده وار یـادی یئنه ، یا دیلده سانیم دیر گـئـدن

اگلش گؤزوم اوستـه قایـیـت ، ائی کؤنلوم آلمیش نازنین

یئردن قـوپان شیــوه ن سسـیـم ، گـؤیـلـرده بانیم دیر گئدن

یـاتمام گئجه صبحه کیـمـی ، آلـمام اؤیود بیر کیمسـه دن

نـه قـاصـیـدم یـولـدا گـئـدن ، الـدن عـئـنانیم دیـر گـئـدن

بیر ایسته دیم زار آغــلایام ، زیغــدا چؤکوب قالسین ده وه

دیل یوخدو گؤردوم آغـلایام ، دیلدن بـیانیم دیـر گـئـدن

یار وصلینه صبـر ائـیـلـه مـک ، هم ده قـایـیـتـماق یاردان

نئیلیم ایشیــم اولماز سادا ، ایشــدن هــر آنیم دیـر گئدن

جانین بدن دن چیخماغا ، سؤزجورلـه یـیـر هر بـیر گـه لن

گؤزلرده راز اولموش عیان ، جیسمیـنده جانیم دیر گـئدن

لاییق دئییل کـی «سعدی» یـه ، ائـی بی وفا ائدمک فـغـان

یوخ طاقـتیم هئـچ جـوورونـا ، ایـشدن فـغـانیم دیر گـئـدن

 

از :ماموردی سامانی(ایمان) 
نظرات ()



تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا ؟
نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/٩

 ...

در فضایی که مکان گم شده از وسعت آن

 می روم سوی قرونی که زمان برده زیاد

گویی از شهر جبریل در آویخته ام

یا که سیمرغ گرفته است به منقار مرا . 

*

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا ؟

تا به انجا که فرو می ماند

چشم از دیدن و لب نیز زگفتار مرا .

                                                               "محمد رضا شفیعی کدکنی"

نظرات ()



میترسم از روزی که خشک شود ....
نویسنده: - ۱۳٩٠/٦/۳

 

ایرانی دست خودش که نیست ... ما را از بچگی به عزت کشورمان قسم داده اند ...

ما از بچگی یاد گرفته ایم تنها گربه ی وفادار دنیا مرز های کشورمان است ...

دلمان میگیرد خزر / آبی ِ خوشرنگش را به فاضلاب داده

جگرمان میسوزد از آنور دنیا برسند و بگویند این خلیج / فارس نیست

با فرهنگ تر از آنیم که حقوق دیگران را نادیده بگیریم

اما تاریخمان را انکار نکنید ... ما برای خلیج جنگیده ایم

بحث اسم نیست ... بحث انصاف است

وسط این همه جنگ ...درد دارد از خودی خوردن

دریاچه ارومیه ، خلیج نمی شود اما جزیی از این مملکت است

درد دارد خودی هوای خودی را نداشته باشد

میترسم از روزی که خشک شود ....

و تنها چشم این گربه ی اشرافی پر از نمک گردد و خالی از ....



آنقدر بدبختی داریم که از سر کار نیامده خوابمان ببرد از خستگی

اما ایران برای ما همان مرز پر گوهر است

این گوهر ، خزر باشد ، خلیج باشد ، یا ارومیه ....

سیسنگان باشد یا علی مستان

زاگرس باشد یا البرز

کویر باشد یا بندر

.... با تمام خستگی از یادمان نمی رود ....

اینجــــــــــــــــــــــا هنوز ایـــــــــــــــــــران است

پشت پلک هایم / یک سرباز فراری را پناه داده ام

که در جیبش /هوای زاگرس را دارد

و کوله اش پر از لهجه ی شرجی زده ی خلیج است

نمی رقصد / مگر با بندری های خرمشهر زده

نمی خواند / مگر با ترکمن های صحرا نشین

سفر نمی کند مگر به نیت / عشایر

گریه نمی کند / مگر به شوری چشم ِ دریاچه اش

پشت پلک هایم / یک سرباز فراری را پناه داده ام

که با تمام جنوبماهی ها عهد بسته است

در شناسنامه شان / محل تولد

خلــــــــــیج فارس قید شود .....

پشت پلک هایم

یک سرباز فراری را پناه داده ام

که حکم تیرش را داده اند

سربازی که نقشه ی کشورش را

کودک ِ فرمانده آتش زده بود و میخندید و پدر به رویش نمی آورد و او ..............

هومن شریفی

نظرات ()



به فریاد رس
نویسنده: - ۱۳٩٠/٥/٢٩
ای مدنی برقع و مکّی نقاب!
سایه نشین چند بُوَد آفتاب؟
منتظران را به لب آمد نفس
ای ز تو فریاد به فریاد رس!

"نظامی گنجوی"
نظرات ()



اندوه را باید چید
نویسنده: - ۱۳٩٠/٥/۱٦
یک بوته آویشن
روییده روی دامن من
من:کوه
این بوته ی آویشن:اندوه
دستی
اندوه را باید بچیند
انگشتهایی
این برگهای کوچک غم راببیند
*
این کوه اما دور ...
این بوته اما سخت و مغرور

 

عرفان نظر آهاری

نظرات ()



تقدیم به «یگانه» ، جوانترین کارگرساختمان در جهان
نویسنده: - ۱۳٩٠/٤/۱۸
تقدیم به «یگانه» ، جوانترین کارگرساختمان در جهان
شعری از یاران بنیاد کودک، خانم نسرین سلحشور
..............................​.........

دختر نازک تن شیرین زبان من، یگانه
دور مانده از تمام نازهای کودکانه

دستهایت خسته است از زبری سیمان وسنگ وخاک
پای نازکوچکت ازخستگیها چاک چاک

آسمان آبی چشمان تو از غصه ها ابری
از غبار غرش طوفان بی مهری

پای ره پیموده ات را پای پوش کهنه ایست
کفش سرخ و صورتی رویای ازسررفته ایست

دامن گلدار آبی را تو میپوشی ولی در خواب
نقشهء رویای خود را میکشی بر آب

وای بر من گر که غافل مانم از سردی دستانت
وای بر ما گر که جان نسپرده ایم از غصه ی اندوه چشمانت

دختری نازک بدن در پیلهء اندوه تنهایی!
این چه دورانیست آدمها؟ چه فردایی؟

وای بر این روزگار پست نازیبا
کودکی در حسرت خواب عروسکها!

خواب را باید که تعبیری کنیم از مهرمان
ابرها را پس زنیم از پهنهء این آسمان

واژه را باید که از نو آفرید
آدمیت را به اوج عشق و معنا درکشید

کاش پایانی بگیرد با حضور دستهایی جاودانه
قصهء پر غصه و شبهای تار دختر نازم، یگانه

شام سر شد صبح آمد نازنینم چشم بگشا
گاه مهمانیست اینک چهرهء نازت به لبخندی بیارا



عکس «یگانه»، از گزارشی که روزنامه «دنیای اقتصاد» در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 منتشر کرده، برداشته شده است. جهت مطالعه آن به این سایتشان مراجعه کنید
http://www.donya-e-eqtesad.com​/Default_view.asp?%40=260214
نظرات ()



یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
نویسنده: - ۱۳٩٠/٤/۱۳

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد       به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

آن جوان‌بخت که می‌زد رقم خیر و قبول          بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد

کاغذین جامه به خونآب بشویم که فلک         رهنمونیم به پای علم داد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد           ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر              آشیان در شکن طره شمشاد نکرد

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار               زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

کلک مشاطه صُنعش نکشد نقش مراد       هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

مطربا! پرده بگردان و بزن راه عِراق               که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

غزلیات عراقیست سرود حافظ                   که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد؟

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/٤/۱٢

بر شانه‌های تو
می‌شد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را
از تنگنای سینه برآرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می‌توانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده‌ام کند …

 

فریدون مشیری    با تشکّر از یک عاشقانه 


نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱٢

عشق از ین گنبد دربسته ،برون تاختن است

شیشه ی ماه زطاق فلک انداختن است

مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست

از همین خاک، جهان دگری ساختن است

                                                         اقبال لاهوری

جهانی دگر ؟

نظرات ()



یادگار خیام برای این روزگار
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢۸

آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندی رو

دیدم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که : «کو کو٬ کو کو؟»

نظرات ()



تمام شعرهایم به نام تو
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٤

تمام شعرهایم به نام تو  نام مجموعه شعری هست از رها یوری

این کتاب رو همسرم از فروشگاه دختران ملک پایین تر از ورزشگاه امجدیه ی تهران خریده ؛

کتابی که در دست دارید مجموعه ای است رنگارنگ از اندیشه ها،عقاید و احساسات دختری جوان .... . رها از هنگام تولّد دچار مشکلات حرکتی بوده به همین دلیل در سنین مدرسه در خانه ماند.... . او اکنون دانشجوی رشته ی کامپیوتر هست .

                                                                                              از مقدمه ی کتاب

ظاهرا این فروشگاه توسط رها و چهار دختر دیگه اداره میشه

نظرات ()



ماه من غصّه چرا ؟
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱/٢٠
ماه من غصه چرا

آسمان را بنگر که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می‌خندد!

یا زمینی را که دلش از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!

ماه من، غصه چرا
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست!

ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخن گفتن‌ها
کار آنهایی نیست، که خدا را دارند

ماه من
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ایت
از لب پنجره ی عشق، زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست، خدا هست هنوز!

او همانی ست که در تارترین لحظه ی شب
راه نورانی امید نشانم می داد ...

او همانی ست که هر لحظه دلش می‌خواهد
همه ی زندگیم، غرق شادی باشد...

ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد!
معنی خوشبختی
بودن اندوه است

این همه غصه و غم
این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه
میوه ی یک باغ اند
همه را با هم و با عشق بچین

ولی از یاد مبر:
پشت هر کوه بلند
سبزه‌زاری ست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می‌خواند
که خدا هست، خدا هست هنوز...

مهین رضوانی فرد
نظرات ()