معمولا این وقت سال که همسر جان مانیست .
امتحانات برپا است .
قفل می شکند .
اکثر وسایل برقی در اقدامی دسته جمعی خراب می شوند.
خلاصه خدارو شکر اسکایپ و مخلفاتش هست .
معمولا این وقت سال که همسر جان مانیست .
امتحانات برپا است .
قفل می شکند .
اکثر وسایل برقی در اقدامی دسته جمعی خراب می شوند.
خلاصه خدارو شکر اسکایپ و مخلفاتش هست .
بچّه که بودیم (منظورم از بودیم من و همبازی های ِ دوران کودکی ام هست ،پسرخاله و دخترخاله ها و ...) معلّمی و معلّم بودن برای ما خیلی عادّی بود .مادر همه معلّم بود .خاله و عمّه و پدر ِ اکثر ما هم یا معلّم بودند یا فرهنگی ،انگار آموزش و پرورش تبریز جزیی از خانواده ی درجه ی یک ما محسوب میشد .ازتمامی اخبار اداره و مدارس با خبر بودیم.مدرسه برامون تازگی نداشت .یک جورهایی هم دل خوشی از این دم و دستگاه نداشتیم .خب به هرحال باید صبح ِ کلّه ی سحر بیدار می شدیم و می رفتیم مهد (البتّه به استثنای من که ازکودکستان فرار کردم ! پام رو کردم توی یک کفش که من نمی رم .مربّی کودکستان ژاله به من توهین کرده ! و نرفتم . به پشت گرمی مادربزرگم (مادر پدرم ،روحش شاد) کودتا کردم ).در این میان دخترا بیشتر طرفدار مادرا بودن و یه جورایی هم به این شغل معلّمی افتخار می کردن ولی پسرا با اکثریّت آراء مخالف بودن ،نشون به این نشون که پسرخاله ام جمله ی قصاری داشت در زمان سه ،چهار سالگیش :(خانم ها یا معلّمن یا خوشگل !!!) خودتون تا آخر داستان رو بخونین دیگه و حالا همه ی اون پسر بچّه ها برای خودشون مردی شدن و مخالف معلّم بودن همسراشون (همگی !!!) و این تأثیر ِ عمیق ِ مهد کودک های اون دوران (دهه ی شصت ) بوده بر روی خِیل ِ عظیم ِ نسل دوم خانواده ی ما
من دوست نداشتم تو مدرسه بفهمن دختر کی هستم یا فلانی خاله ام و عمّه ام هست .می خواستم مثل بقیّه ی شاگردا باشم .ثلث سوم کلاس دوم راهنمایی بودم که دبیرا اتفّاقی فهمیدن بله !! دختر خانم م بنده هستم و لو رفتم .ولی خواهرم حسابی از موقعیّت دختر ناظم بودن بهره مند شد .یادمه بعضی روزا تا با مامان می رسید به خونه بازخواست خانم ناظم ادامه داشت :))
حالا که به عقب برمی گردم .می بینم ما همه هنوز همون معلّم زاده های قدیمیم که قد کشیدیم .هرچقدر هم که به روی خودمون نیاریم دلمون برای اون روزا تنگ میشه و چقدر مدیون همه ی معلّم هامون هستیم حتّی بیشتر از بقیّه ی همکلاسی هامون .
دلم برای مدرسه و معلّم ها تنگ شده و مامان ... ،تنها کاری که از دستم برای معلّم هام بر میاد تایپ همین چند سطره ،دست تک تک اونها رو می بوسم .
دیشب خواب دیدم توی یک خانه ی بسیار قدیمی هستم . حتّی پیانو هم داشت ولی خراب بود ! همه با هم بودیم و به همه ی اتاق ها سر می زدیم .آخر سر من و خاله و زن دایی ام رفتیم زیر زمین ،مامان بزرگم (روحش شاد ) مثل قدیما نشسته بود وسط اتاق یکی از پاهاش رو انداخته بود روی اون یکی و یه آقایی هم سن و سال خودش هم نشسته بود کنارش
مامان بزرگ برگشت به من گفت :کجایی دختر این منتظرته ! می خوان ببرنش فقط منتظر تو هستن کلید دست تو هست ! و اون مرد با چشم های اشک آلودش یک نگاهی به من کرد (عجیب ! خیلی عجیب از سر ناچاری یه جور خاص بود ) خلاصه مو بر تنم سیخ شد از خواب پریدم که ای داد الان میان منو میبرن همه ی کارام مونده !
تعبیرش رو پرسیدم ،میگن شبیه کی بود ؟ کسی با اون شمایل و چهره نمی شناسم .میگن چهره و اندام برزخی بوده ،هر چی بوده و هر کی بوده حلالش کن !!
منو چه به این کارا !هرچند خیلی غُر می زنم ولی خودم هزار تا عیب و ایراد دارم .هر کی بود خدا ببخشدش ،من از کسی کینه ای به دل نمی گیرم .
خلاصه این که ارواح محترم آسوده باشید .شما را به خیر و ما را به سلامت ،دیدار به قیامت
پ ن : از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که زَهره تَرَک شدم .
گاهی با خواهرم پشت سر اموات خدا بیامرزمان صفحه می گذاریم و حسابی می خندیم .
مثلا فکر می کنیم که اگر مامان الان در قید حیات بود ما چه حالی داشتیم ! قطعا هنوز دانش می جو ییدیم ! کیف و کتاب به دست بدو بدو می رفتیم و می آمدیم ،مامان هم نوه داری می کرد و ما همینطور موقعیّت های اجتماعی را افزایش می دادیم .همسر هایمان هم !! تصّورش را هم نمی توانم بکنم با آن ها چه می کرد ؟
به هر حال باید درس می خواندیم. مطمئن هستم روح محترم مادرم خشمگین دور سرمان می چرخد و انگشت اشاره اش را به نشانه ی دارم برات بالا می برد .در ضمن حتما قدم به خانه های ما نمی گذاشت چون مخالف بسیار سرسخت آپارتمان بود .
اصولا ما گاهی خیلی نوستالژیک می شویم .
یکی عدد بانویِ مسلمان ِ بسیار محترم :من دیشب به... می گفتم این خانم ِ... (بنده ی حقیر منظورشه )خیلی با کمالاته و فلانه و حجاب هم خوب رعایت می کنه فقط خب چادره دیگه ،یعنی خیلی بهتون میاد اگر ....
ایرادی در پوشش من هست ؟
نه نه من به خودم میگم چادریتون بهتره
این بار چنان از حافظه بلند مدّتم خرسند شدم که نگو و نپرس
شما فلانی هستین دیگه نه ؟
بله !؟ منو می شناسی؟
فلان دبیرستان بودین دیگه نه ؟
بله ؟
همکار خانم ... بودین
بله ؟؟؟؟؟ از تعجّب دهنش باز مونده بود
من دخترشم و عکس شما و مامان و خودم رو تو دفتر دبیرستان هنوز دارم سال 57 یا 58 درسته ؟ مامانم همیشه مانتو روسری می پوشید .شما هم که خوب یادمه
آهان ! بله ! وای چه بزرگ شدی !( یعنی باید 4-5 ساله می موندم !)
خوب یادتونه که مادر من قبل از انقلاب هم چه شکلی بود ؟منم همیشه همینم .شما هم خودتون باشین
وای بین خودمون بمونه ها ،آدمیزاده دیگه ،من قصد بدی نداشتم ،برای خودت میگم
بله متوجّه هستم خانم شما معمولا بین جمع بقیّه رو ارشاد می کنین ولی من اصلاح پذیر نیستم همینی هستم که می بینین وقتتون رو تلف نکنین
همینجور بِر و بِر نگام کرد .
چنان از حافظه بلند مدّتم متشکّرم که نگو و نپرس
بسی خرسند شدیم و هنوز بوی سوختگی به مشام می رسد .از یک آفتاب پرست گویا
پ ن : من گستاخ نیستم ،هیچوقت نبودم ولی لحن ِ نابجا و تذکّر بی ربط یک خانم پنجاه و اندی ساله دریک جمع وادارم کرد برگردم به سال ها پیش
پوشش هر کسی البتّه که باید با عرف و شرایط جامعه ای که توش زندگی می کنه هم خوانی داشته باشه، کسایی که منو و خانواده ام رو میشناسن خوب میدونن من در چه محیطی بزرگ شدم و چه تیپی دارم .واقعا بعضیا چه رویی دارن
تنها دختر یکی از اقوام ما از این به اصطلاح پراید جان سالم به در برده بقیّه فوت کردند .خداوند این دختر رو دوباره به پدر و مادرش برگردوند .ما دو روزه اینجا علّاف بودیم ،راه ها بسته بودند بالاخره امروز با هلی کوپتر (بالگرد !)منتقل شد تبریز
دیشب مستأصل نشسته بودیم ،آمبولانس توی راه تبریز -میانه گیر کرده بود ،مادرش یه جایی نزدیکی زنجان مونده بود و جادّه بسته بود ،نیاز به عمل جراحی داشت که میانه امکانات نبود باید میاوردنش تبریز

پدرش تعریف می کرد هر چی زنگ میزدیم گوشی دخترم جواب نمی داد و نگران بودیم بالاخره آقایی جواب داد و گفت تصادف شده همه ی سرنشینای ماشین به جز دختری فوت کردند ،نگران نباشین اون دختر رو بردند فلان بیمارستان گوشیش دست منه ! امروز هم تو خبرا خوندم وسایل علی دایی هم نیست .(آفرین به این فرهنگ )
استاد دانشگاه تهران، در مورد تاریخچه خانه تکانی قبل از عید نوروز نیز گفت: بعد از ورود آریایی ها مراسم خانه تکانی بوجود آمد چون معتقد بودند که روح درگذشتگان در عید نوروز به خانه های خود برمی گردند و مهمان نوادگان می شوند.
شروین وکیلی استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران و کارشناس تاریخ

حالا نمیشه بی زحمت این ارواح کمی کمک بکنند ؟
این روزهای آخر سال بعد از پانزده سال من با خیال راحت سرمو میزارم روی بالش و بیهوش میشم .بعد از پانزده سال ؟
امسال خیلی غر زدم ،به خواهروبرادرم خیلی سخت گرفتم ،مخصوصا برادرم ولی ارزششو داشت . یک خواهر فولاد زره به تمامی معنی بودم ولی الان که تایپ می کنم بسیار بسیار از خواهری این گونه بودن راضی می باشم .(ایکون خودخواهی مطلق)
در سال آتی به لطف خدا این فولادشو به مواد ِ خمیری تنزل میدم بعدش متعادل میشه 
کشف کردم که باید نوبل ِ صبوری به همسرم داده بشه .اُسکار بی برنامه بودن هم به من !
درس و مشقم رو عملا تعطیل کرده بودم از سال بعد باید دوباره شروع کنم(منظورم از درس کلاس رسمی نیست که سال هاست از نیمکت ها فرار کرده ام ) کتاب های زیادی هست که باید بخونم .پدر همسرم هم که امروز آب پاکی رو ریخت رو دستم و جوابم کرد که ای تنبل بگیر این مقاله رو بخون ببینم ! اشکال داشتی از پسرت بپرس ! پسر جان هم نیشخندی پرتاب کرد که یعنی آره مامان خانم ما اینیم و از این حرفا
امیدوارم برنامه ریزی درستی داشته باشم .
روز جهانی زن را به تمامی زنان ِ در حال خانه تکانی تبریک عرض می کنم
خسته نباشید
دم به ساعت اس ام اس تبلیغاتی یه کاندیدا میاد ،منم تصمیم گرفتم یه پیامک تبلیغاتی بفرستم
به نماینده ای رأی می دهم که ازتکنولو ژی سر درنیاورد 
به نماینده ای رأی می دهم که فیلتر را بشکند .
دو نفر در زندگی من هستند که فکر می کنم درصد فرشته بودنشان بیشتراست .خاله ام و همسرم
شخصیّت هر دو بسیار به هم شبیه است ،چقدر خوش شانس هستم که این دو را دارم. .
لبخندِ خسته
دستان ِ گرم
و نگاهی اَمن
دیگر چه بخواهم ؟که من تو را دارم .
این حلقه سهم ِ تو
اندوه سهم من
یک حلقه و نصفی از آن ِ او
این حفره ی توخالی ِ اندوه سهم من
یک چندم ِاین کهنه ِزنجیر ِ گسسته مال ِ تو
گرد و غبار ِ خاطراتش مال ِمن
نه ؟
گردوغبارش مال ِتو
تمام خاطراتش ازآن ِمن
دی 89
به همسر ِ پدرم
خانم الف دوازده ساله که بود ازدواج کرده یا بهتر است بگویم به زور شوهرش دادند ،همسرش بازاری است .خودش می گوید هیچ بدی ازاو ندیده است .خرجی می دهد ،کتک نمی زند ،معتاد نیست ،صبح ِزود می رود و عصر بعد از نماز برمی گردد.
امّا !... امّا ... خانم الف منتظر است دختر نوزده ساله اش را به خانه ی بخت بفرستد و طلاق بگیرد .
می پرسم چرا ؟
سکوت می کند .آهی می کشد .
می گویم دخترت ؟
جواب می دهد که می داند ،حتّی به خود ِ حاج آقا (همسرش )هم گفته ام باور نکرد .
و ادامه داد به قولش عمل نکرد ،گفته بود اجازه می دهد درس بخوانم ولی نداد.
خانم الف سی و چهار ساله است !از آشنایان یکی از دوستانم ،دوستم می خواهد قانعش کنم دنبال طلاق نرود ،دخترش را بدبخت نکند .من مشاور نیستم امّا زن که هستم .خانم الف احساس می کند بیهوده زندگی می کند او باید بفهمد که وجودش باارزش است .
ولی ...
پ ن :من به این خانم پیشنهاد دادم به جای طلاق بره کلاس های سازمان فنی حرفه ایی که مدرکش هم معتبره ،نمی دونم بره یا نه ولی چرا باید یک زن بشینه دست رو دست بزاره که به حالش دل بسوزنن؟
دوستی که پرسیده کادوی والنتاین چی گرفتی ؟
ببخشیدا جنابعالی ؟ چقدر کنجکاوی ؟
و امّا کادو قرار بود چی بگیرم ؟عروسک ؟نه جانم به قول دخترم مگه من هیجده سالمه کادوی والنتاین عروسک بگیرم ؟خارج از شوخی من کادوم رو خیلی وقته گرفتم :(عشق )
پ ن :البتّه این کنجکاوی هم ماجرا داره ،پسرم کوچیکتر بود خیلی سؤال می پرسید ،اکثرابهش می گفتن چقدر کنجکاوی
یه روز خیلی اخمو اومد پرسید ،چرا همه به من فحش میدن با همه قهرم ،همه کنجکاو خودشونن
آقای ف ی ل ت ر لطفا زمان ملاقاتی با صفحه ی فیس بوکم مشخص کنید .دلم برایش تنگ شده
این گوگل پلاس هیچکس نیست ،اگرهم هست خوابه
همینطور باتجربه می شویم
یک مقدمه لازمه
مادرم پانزده سال قبل فوت کرد بعدش پدرم ازدواج کرد (مهریه و اجرت المثل و چه میدونم هر چی مربوط به حقوق مادرم بوده پرداخت نشده باقی مونده بود،ما هم که فرزندان ِ مثبت و به یک سلول خاکستری مغزمون اجازه ندادیم درچنین موردی فکر کنیم !خب گفتیم احترام پدر واجبه !) بابا هم فوت کرد و امّا حالا ...
همسر دوم مهریه می خواد ،اجرت المثل می خواد(این مورد رو همین امروز کشف کردم )،یک هشتم می خواد کلا حقشو می خواد
بنابراین قانون می گوید :ابتدا مهریه و ... و ... همسر اوّل را محاسبه می کنیم .بین وراث تقسیم می شود از جمله پدرم ،چون ایشون هم فوت کردند دوباره سهم ایشون رو هم تقسیم می کنیم پس از مهریه همسر اوّل و ... و ... و... به همسر دوم هم می رسد !
از زمینی که همسر اول داشت باز هم به دومی می رسد الی آخر ...
خلاصه اینکه بابای خدا بیامرز ما حسابی دستمونو گذاشت در حنا
پ ن :کیلو کیلو حرص می خورم ولی هیچ فایده ای نداره ،اینا یک تجربه هست
این تجربه ها به درد همه خواهد خورد .
1-کپی تمامی مدارک خود تون و بستگان درجه یک رو داشته باشین .
2-شناسنامه و مدارک باطل شده ی افراد فوت شده در خانواده رو نگه دارین .
3-فاکتور خرید تمام وسایل و طلاها و نقره جات و اشیای قیمتی و فرش رو نگه دارید و عکس طلاها و فرش ها رو هم حتماداشته باشید .(شاید خنده دار به نظربیاد ولی ما به خاطر اینا خیلی به درد سر افتادیم)
4-هر نقل و انتقال در اموالتون رو ثبتی انجام بدین .
5-وصیّت ثبتی داشته باشین.
6- به هیچکس ،هیچکس حتّی والدین خودتون اطمینان نکنید !(بله حق دارید تعجّب کنید ولی واقعا اینطوره )
7-در مواردی که شک دارید حتمابا وکیل مشورت کنید و احساسات رو کنار بگذارین .
منبع :خودم
خوب که دقّت می کنم ،می بینم جوان های امروزی نسبت به آن وقت های ما خیلی ریخت و پاش دارند ،انتظارات زیادی دارند ،توقعّات بیشتری هم دارند(چه از والدین و چه از بقیّه ) و این برایشان مشکل ساز شده البتّه منکر فاصله ی زمانی خودم با جوانان نیستم وفرق آنروزها را با امروز هم خوب می فهمم .این بهانه ها دلیل ِ بی نظمی و بی برنامه بودن مالی نمی شود . شاهزاده ی سوار بر اسب سفید و دختر شاه پریان وجود دارد امّا در افسانه ها ،واقع بین بودن بهترین راه است تا سرخورده نشوند .
نمی دانم شاید من اشتباه فکر می کنم و به قول دوست ِ جوانی که بسیار رُک گفت:سیز سَفِهسیز!! شاید هم بسیار شعورلی هستیم.:)
وقتی مادر و پدری می گویند این بچّه نمی فهمد خیلی افسوس می خورم .بچّه ها خیلی خوب می فهمند و ضبط می کنند .زمانش که رسید چنان بی کم و کاست برایتان پخش می کنند که حسابی غافلگیر شوید .چرا بعضی مادر و پدرها کاستی های ِرفتاری و تربیتی خودشان را با نفهمیدن ِ بچّه ها توجیه می کنند ؟
پ ن : مادر ِ پزشک متخصص ِ بسیار پر مدّعایی را می شناسم که حتّی آموزش های ِ اوّلیّه را به فرزندش نداده اونوقت جلوی ِ بچّه در جمع میگه :این که الان نمی فهمه چی به چیه ؟!!!!!!!!!!!!!! ،بعضی از بچّه ها ذات و شخصیّتشون فهیم بودنه !!! این که حالیش نیست !!!!!!!!!!!! به یک کودک چهار ساله برچسب تو نفهمی و تو از بقیّه ی هم سن و سالهات نادانی رو زد و تموم شد . برن مدرکشون رو قاب کنن بزنن به دیوار !!! هیچ از این مدل والدین دل خوشی ندارم.
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است !سکوت همیشه هم دلیل رضایت نیست آرامش ِ قبل از طوفان هم بسیار داشته ایم .چه کنیم ؟
یا بهتر است بپرسم که مردم چه کنند تا ارزش چندغازی که در جیب دارند حفظ شود؟
حتما می دانید که چندر غاز یعنی :
به روایت از لغت نامه دهخدا : چندرغاز. [ چ ِ دِ ] (اِمرکب ) شندرغاز. پولی بسیار کم . پول اندک . نقدینه ٔ ناقابل . تنخواهی سخت اندک . پولی بسیار ناچیز (بصورت تحقیر و تخفیف ). وجه اندک
فکر نمی کنم کسی از خوردن حرفش دل درد بگیرد ،پس چه بهتر که بعضی ها حرف هایشان را بخورند تا سخن بگویند.
همیشه گفته ام که باباها دخترین
چه برسد به پدری که دخترش درغربت باشد و بابای ِ گلشیفته هم باشد .دلم می خواهد آقای بهزاد فراهانی این چند سطر را بخواند .
کاری به آن عکس ها ندارم .رد یا تأییدشان نمی کنم .تفسیر نمی کنم .تقبیح نمی کنم .
من فقط به نوای ِ دل این پدر و مادر می اندیشم و بس ! به زبان های ِ نیش دار ِ این جماعت ،به نگاه های ِ زهرآلودشان، به پیش داوری ها و یا هواداری های احساساتی ِ این قوم ... و به آن قلب های ِنگران
فرزندان ِ ما با هر تفکّر و رفتاری جایشان اینجاست توی سینه ی مملو از عشق مان به کسی هم مربوط نیست که ما همچنان و در هر حال عاشقشان هستیم .شیفته ی گل ِ تشنه ی دور از خانه مان هستیم .
پ ن :
برایم جالب است که ما چه راحت در مورد دیگران داوری می کنیم بدون آنکه نیم نگاهی به خودمان و پستوی ِ عریان ِ ذهنمان بیاندازیم
انگار همه ی مسائل حل شده و تنها دغدغه ی ما همین عکس هاست ؟
چقدر طرفدار حقوق زنان داشتیم و من نمی دونستم ؟
و چقدر باشی آیئخ داریم برای این چنین موضوعاتی
باشی آیئخ : آسوده خاطر ِ بی مشغله
طوری نشسته بودم که اتاق ِ نوزادان را خوب ببینم ،کاش می توانستم قیافه ی پدرها را وقتی نوزاد را می آورند که برای اولین بار ببینند ثبت کنم !
بابای شماره ی یک : واییییییییی این انگشت هم در آورده !
بابای شمار ه دو:اِ ؟خودش شیر خواست ؟چه باهوشه !
بابای شماره سه :همینطور ماتش برده بود
بابای شماره چهار:با همه سلام و احوال پرسی می کرد ،از همه خیلی تشکّر می کرد ،ازکادر بیمارستان بگیرین تا همراه ِ مریضای دیگه به زور از بخش بیرونش کردن !
من هم که سرم درد می کنه برای همچین وقتایی دیگه !
اِمروز می خواهم از زبان زنی بنویسم ،بسیار بی غل و غش ،ساده و بی ریا که حتّی در بازگویی آنچه در دلش تلنبار شده تردید دارد .زنی که اَز فکر ِ حق داشتن هم می هراسد !نگاهش را به لب های ِ دیگران می دوزد تا برایش تصمیم بگیرند .حتّی سکوتش هم به اختیار ِ خودش نیست .
می پرسم چطور شد که با شوهرت ازدواج کردی ؟
می گوید :سی و شش سال ِ پیش که به خواستگاریم آمدند ، عمّه ام گفت دو دختر دیگه هم در این خانه هست ، صلاح نیست که آنها را هم منتظر بگذاریم
می پرسم با داماد ِ آن روز ها صحبت کرده بودی ؟دیده بودی ؟
می گوید :یکبار چند دقیقه دیدم بعد از سیزده روز خانه ی شوهرم بودم !
هر ماه مقداری را کنار می گذارد برای کمک به بنیاد ِ کودک ،به من می دهد واریز کنم
می پرسم چرا خودت کفالت یکی از بچّه ها رو قبول نمی کنی ؟
جواب :سکوت (ومن تا آخر شاهنامه را می خوانم و ازسؤالی که پرسیدم پشیمان می شوم )
بعد از چند لحظه مِن و مِن کنان جواب می دهد :راستش ،راستش نذر کردم دیگه توی ِ خونه دعوا مرافعه نباشه هرماه این مقدار رو بدم به بنیاد کودک خدا شاهده بیشتر نمی تونم آخه اِختیار حقوقم که دست خودم نیست !!!
آنچه می خوانید بخشی از گفتگوی من است با زنی که هویّـت و اعتماد به نفس و خود ِ خودش را هم از او گرفته اند .جالب اینکه این خانم یک دبیر بازنشسته هست !زنی که سی وشش سال پیش قبل از ازدواجش دبیر بوده ،یک دختر تحصیل کرده در آن زمان قطعا که پشتکار و اعتماد به نفس داشته چه شده که این طور مستأصل شده ؟
پ ن :با خودم فکر می کنم دختر ها و پسرهایمان را چطور بزرگ کنیم که بفهمند طرف مقابل هم انسان است و حق دارد و از طرف دیگر هم بتوانند حرف شان را بزنند و حقّ ِ خودشان را هم بگیرند .
همانا آرزومندِ روزی هستم که یاد بگیریم آشغال را از پنجره ی ماشین پَرت نکنیم.
این روزها دائم با خودم در کشمکش هستم .یه جورایی گذشته و حالم رو ،روبروی هم میزارم و موازنه می کنم .انگار عوارض بالارفتن سن در حال ظهوره :)
فلان وقت چرا این کار رو کردم ؟چرا اینطور گفتم ؟چه خواهری هستم من ؟اَه و اَمان از این خواهر بودنم .
چرا و چرا ؟
در آخر به این نتیجه می رسم ،هر زمان که بدون تفکّر و در لحظه (آن ) سخنی گفته ام .حرف دلم را زده ام امّا به مذاق طرف مقابلم خوش نیامده و وقتی همه ی اطرافیان را در نظر گرفته ام ، خودم ناراضی بوده ام .
به خیلی دورتر فکر می کنم وقتی مامان بود ،وقتی خانواده ای بود ،وقتی من کوچک محسوب می شدم ،مسولیّت ِ چندانی نداشتم که لزوم سبُک ،سنگین کردن ِخودم را هم داشته باشم .
همیشه سعی کردم رفتار مثبت ِ مامان و بابا را عینا تکرار کنم مخصوصا در مورد بچّه ها و خواهر و برادرم ،آنچه را که همیشه در موردش غُر زده ام که مامان و بابا چرا ؟از ذهنم پاک کنم .با این وجود همیشه هم یک جای ِ کار می لنگد .دوستی می گوید بیش از حد از خودم انتظار دارم ،نمی دانم
دوست دارم آرامش داشته باشم ،داشتن ِ آرامش از انتظارات بالا به حساب می آید یا نه ؟
امروز را به انسان های ِ بااراده وسخت کوشی تبریک می گویم که به توانایی هایشان آگاه هستند، به خود ایمان دارند و هیچ مانعی سدِّ راهشان نمی شود .
به مونا
و مخصوصا به مسعود ِ عزیز که به او افتخار می کنم .
و ...
نظر خواهی برای حذف یاسمن فرزان از ویکی پدیا ؟!!!!!
به جای این که موفّقیّت یک ایرانی به عنوان یک هم وطن خرسندمان کند .در این فضای مجازی هم چشم دیدنش را نداریم .
که چی ؟چرا ؟
یاسمن ،بله یاسمن آنقدر با او راحت هستم که به اسم کوچک صدایش کنم .در ضمن خیلی برایش احترام قائل هستم .خیلی راحت می شود با یاسمن درد دل کرد ،راهنمایی خواست و در کمترین زمان ممکن هم جواب گرفت .حالا چه در ویکی پدیا باشد چه نباشد .چه استاد باشد چه نباشد ،چه فیزیک پیشه بود چه نبود .هیچ خدشه ای در تأثیر مثبتش وارد نمی کرد و نمی کند .
پ ن :
به علی :متاسفانه نظر شما پاک شد مجبور شدم اینجا جوابتون رو بدم .
بله من نظر خود یاسمن فرزان رو خوندم ،ولی اون فقط یکی از نظرات بود .در مورد کاسه ی داغتر از آش بودن من هم این عقیده ی شماست .من هم در این باره عقیده و احساس خودم رو نوشتم .در ضمن شخص دیگه ای این نظر سنجی رو راه انداخته
ایرانی عزیزی که این نظر سنجی را به راه انداخته ای ،تا زمانی که این کارها ادامه دارد وضعمان همین هست و باید به حال خودمان تأسف بخوریم .
اگر اشتباه نکنم پریروز، روز خشونت علیه زنان ممنوع بود .خشونت علیه هر انسانی پسندیده نیست منتهی بعضی جاها ما زنان داخل ِ آدم حساب نمی شویم !!! کاری به ریشه و دلیلش ندارم و نمی خواهم که آه و ناله سر بدهم که وای چرا ؟
کسانی که زن را به چشم یک جنس ِ ضعیف می نگرند .تکلیفشان با خودشان مشخص هست .کاری با آنهاندارم.
امّا بسیاری هستند (چه زن و چه مرد )که به ظاهر شعار های زیبایی می گویند و عملشان چیز ِ دیگری نشان می دهد من که نمی فهمم چرا ؟مخصوصا درمورد خانم های محترم خیلی بیشتر تعجّب میکنم !
روزانه خیلی از این جملات می شنوم که
اِی بابا ،زندگی همینه باید بسوزیم و بسازیم .
زن بودن همینه ،همش درد و مصیبته
باید سکوت کنی و بگی چَشم تا مسأله ای نباشه
چی کار کنم محتاج یه لقمه نونیم !!!!!(این جمله رو از یه خانمی می شنوم که اگه یه تکونی به خودش بده می تونه خیلی کارها بکنه )
و مهم تر اینکه مجبورم به خاطر بچّه هام مجبورم !
حتّی دیده ام خانمی که نقطه ی حساسیّت شوهرش را خوب می داند و از به زبان آوردن آن کمک می گیرد برای کتک خوردن !! بله تا گواهی کتک خوری هایش را داشته باشد برای اینکه بگوید آهای جماعت ببینید من چه مظلومم چقدر تاب آورده ام و این مرد شمر است و مرا زجر کُش خواهد کرد !!!!!!!!!!!!!
مردی را هم می شناسم که دست ِ بزن ندارد امّا زبانش برّنده تر از هر تیغی ،اعتماد به نفس همسرش را از بین برده
خشونت فقط زدن و لَت و پار کردن یک انسان نیست ،تنها اسید پاشی نیست .جای ِ کبودی زخم ها بر سر و صورت نیست .همین جملات تحقیر آمیزی که نثار خودمان هم می کنیم خشونتی آشکار است نسبت به روح ِ لطیف زنانه مان، پس از دیگران چه انتظاری داریم ؟ما زنان هم در این مقطع با همین شرایط می توانیم به مهارت ها و توانایی های خودمان اضافه کنیم .بسیاری از ما هنوز یاد نگرفته ایم با جنس ِ مخالفمان (چه همسرمان باشد ،چه پسرمان ،چه پدر و چه برادرمان )چطور ارتباط برقرار کنیم که متّهم ِ به کار ِتو نیست و نمی توانی! نشویم .هنوز نمی دانیم کِی و چگونه چه بگوییم تا تحقیر نشویم .هنوز نمی دانیم به کسی که اجازه می دهد با کلمات ،روحمان را کبود کند ،چه بگوییم ؟
همین الان و با شرایط فعلی چه می شود کرد؟ می توانیم تغییر کنیم ،یاد بگیریم و به پسران و دخترانمان هم بیاموزیم که ما هم انسان هستیم .
چهلم هم گذشت باز هم به این سادگی ،می آییم و می رویم .
کتمان نمی کنم که گاهی خیلی دلتنگ می شوم .خیلی زیاد ...ولی با وجود این زندگی زیباست .زیبا بودنش به این بستگی دارد که زیبایی را چه تعریف کنیم ؟
دور و بَر همه ی ما کسایی هستن که من بهشون میگم گلوله منفی ،یه جورایی ساخته شدند برای حرص دادن و به قول جوونای امروز راه رفتن روی اعصاب طرف مقابلشون
به همچین کسی فقط یه لبخند بزنین ،اصلا به عمق حرفاش فکر نکنین .من یاد گرفتم که اعصابم بسی با ارزش تر از حرفایِ پوچ این آدماست .
دور و بَر همه ی ما کسایی هستن که من بهشون میگم گلوله منفی ،یه جورایی ساخته شدند برای حرص دادن و به قول جوونای امروز راه رفتن روی اعصاب طرف مقابلشون
به همچین کسی فقط یه لبخند بزنین ،اصلا به عمق حرفاش فکر نکنین .من یاد گرفتم که اعصابم بسی با ارزش تر از حرفایِ پوچ این آدماست .
با خودم فکر می کردم سالها بعد که بچّه ها بزرگ شدند و اینجا رو خوندن چه عکس العملی خواهند داشت ؟
دیروز فرصتی بود با دوستان ِ بسیار عزیزی دیدار کنم و به قول خانم دکتر مهری باقری به چنین زنانی ببالم و خوشحال هستم که در شهرم چنین جمعی برگزار میشه
هرچند که من فکر می کردم درس این جلسه صائب هست و رفتم دیدم همه پروین اعنصامی دستشون هست . :)
مثل بچّه های سه ساله ای که روز اوّل کلاس نوباوه هستن توی مهد کودک ،من فقط نگاه کردم
میهمان ِ این جلسه خانم دکتر مهری باقری بودند . چه بانوی ِ نازنینی !
دیروز مناظره ی گل و شبنم و مثنوی بعدش خونده شد و به رسم ِ این جمع در آخر یک غزل از حافظ رو بررسی کردند .در آخر هم که خانم دکتر باقری صحبت کردند .ایشون پیشنهاد کردند که شعر نو هم توی برنامه باشه ،که به نظر من عالی میشه
یکی از اعضاء قران و مثنوی و حافظ و... حفظ بود .برای هر آیه ی قران یه بیت شعر سروده بود و خلاصه من دیروز چنین جایی بودم و بسی خوش گذشت .
ومن دوباره یادم اومد که از شبنم عشق خاک آدم گِل شد .
فقط زمانش با برنامه های من جور نیست
بالاخره من هم وارد می شوم ! گزینش این جمع از کنکور هم سخت ترهست .یکی از عمه هام به شرطی گذاشته من برم که دفعه ی بعد یه مطلب براش بنویسم ببره
جلسه ی بعد صائب تبریزی شروع میشه کتابشو داشتم نمی دونم کجا گذاشتم .باید یه مطالعه ی قبلی درمورد موضوع جلسه ی بعد داشته باشیم و یه مطلبی هم بنویسیم در موردش ،نه که خیلی بلدم بنویسم ! اونقدر به جان عمه ام نق زدم آخرش منم راه دادن
هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آنهایی که میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همهی ما ست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میکند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.
قسمتی از سخنرانی استیو جابز در استنفورد

پ ن :آنچه که از دل برآید بر دل نشیند ،مردم خوب درک میکنند و این راز محبوب بودن یا منفور بودن یک انسان است .
بازار تبریز برای من در یک کلمه یاد ِ یاران است و بس،یادی از دوران سلطنت کودکی ام
چادر ِ مادرم و دلشوره اش از گم شدنم ،باید چادرش را محکم می چسبیدم تا با خیال راحت پارچه ی پیراهنی برایم پیدا کند بعد بازار دگمه و شیشه گرخانه و برگ مو برای دلمه بَه بَه !، گل سری و کتابی هم برای ِحرف شنوی نصیبم میشد و هربار حکایت ِ الهام گرفتن مادرم از این بازار برای مسابقه ی نقّاشی و اوّل و دوم شدنش در کشور تکرار میشد کلمه به کلمه اش را حفظ بودم،دست های پدرم و آن نگاه رضایتمندش وقتی از قهوه خانه ی بازار شیشه گرخانه بیرون می آمدیم ،ما معمولا دزدکی و دور از چشم مامان به آن قهوه خانه می رفتیم برای آن شیر کاکائوهای ِ محشرش !! وای که دهنم آب افتاد اینبار داستان مغازه های پدربزرگم بود وداستان از دست رفتنشان و خاطرات پدرم که همه را از بَر بودم،وقتی به خانه می رسیدیم مامان نگاه عاقل اندر سفیهی به من و پدرم می انداخت و غرمیزد که این بچّه بزرگ شده چرا باید بره جایی که اصلا مناسبش نیست ؟... بابا چشمکی میزد و یواشکی می گفت این دفعه میبرمت شیربرنجی ته ِبازار ! نمی دانید که چقدر خوشمزه بود شیربرنج ها رو میریختند روی سینی تا زود خنک بشه فوق العاده بود از دیزی و کباب وشیرینی و ... بگذریم که ناسلامتی فردا اوّل ماه رمضان است .
بوی ِادویه ی سیّد عطار ،دست فروش های دوره گرد با سینی نان روغنی بر سر ،تیمچه ی فرش و بازار کفّاشان و طلافروشان و...
محرم و بازار یکپارچه سیاه پوش و دسته های ِعزاداری و... و...
اسفند و بوی ِنوروز و عید و آجیل و...
اینجا بازار شهرمن است .بازار ِ جهانی ِ شهرم که هرخشت ِ آن برای من یاد آور خاطراتی مقدّس است.
و
حالا حکایت های کودکی من است که جز اینجا بازگو نمی کنم شاید روزی برای بچّه هایم تعریف کردم .جدا دست آقایان درد نکند خاطرات خوش گذشته زنده شد و اموات مان هم فاتحه ای نصیبشان شد از قِبَل ِ این جهانی شدن بازارمان
خانم دکتر محترمی رو می شناسم که صددرصد موج منفی هست .ماشاالله هزار ماشالله هر چی درد و بدبیاری و ...هست خداسر ایشون نازل میکنه !!
وای همسرش اینجور ،بچّه هاش اونجور ،خودشم که دیگه نمی تونه تحمّل کنه ،دوروبریهاش هزارجور ...
یه مدّتی کمی تا قسمتی به من زنگ میزد و درد دل میکرد .بعدش دیدم این درد دلا که چه عرض کنم وای گویه های ایشون تمومی نداره و همش هم به نظر من مسائل جزیی زندگین ،از خد پنهون نیست از شما چه پنهون ارتباطم رو باایشون در حدّ ِ یه سلام وعلیک نگه داشتم .
حیف نیست از همسرمون گلایه کنیم اونم به دیگران! از بچّه های سالم مثل دسته گلمون شاکی باشیم ! ارزش خودمون رو اونقدر پایین بیاریم که تا ما رو دیدن یا حتّی شماره مون روی شماره گیر افتاد طرف مقابل اَخم کنه که وای باز اینه ؟؟؟
راستی چرا ؟مفهوم همسر برای ما اینقدر کلیشه ای شده ؟آقا و خانم نداره ها ،ارزش خانواده و زندگی خانوادگی ما خیلی بیشتراز اینه که دوره بگردیم و از خودمون به غریبه ها بد بگیم ،بله خودمون ! مگه همسرمون کسی جز ماست ؟
این خانم دکتر مشتی است نمونه ی خروار،اینکه ایشون رو مثال زدم چون خوب می شناسمش هم مدرسه ای بودیم ،مادرشون هم فرهنگی بودند و بازنشسته شدند .بهش میگم خدارو شکر کن مادر و پدرت زنده هستن .همسرت مسأله ی حادّی نداره بیشتر اختلاف سلیقه هست ،بچّه ها هم که خداروشکر عین فرشته هستن خب شیطونی خاصیّت بچگیه پس چی ؟
جواب میده نه تو نمی دونی تو نمی فهمی نشستی از دور نگاه میکنی ،تو درد نداری !!اون از بچّه هات اون از همسرت اون از ...
آخرش سکوت کردم میگه چیه ؟
گفتم هیچی خانم دکتر ،هیچی یه نگاه به خود بکن و یه نگاه به من چه فرقی می بینی ؟هان بگو ؟خوب نگاه کن و شکر کن بس کن ،ناشکری نکن
و اون دلخور خداحافظی میکنه ،امیدوارم بفهمه زندگی یعنی همینا ،کاش همه ی ما قدر نعمت هایی رو که داریم بدونیم
این رفتار بیشترش هم برمیگرده به مادرا و پدرا و نحوه ی تربیت بچّه هاشون
مادر ایشون رو خوب می شناسم ،اونقدر دخترش رو پر توقع بار آورده که الانم هیچ چیزی راضیش نمیکنه حتّی عشق همسرش رو نمی بینه چون عشق رو با وظیفه اشتباه میگیره
آقایون در باب چرخه ی اقتصادی فعّالیّت کنند و ما مادرا هم بمونیم خونه ،با فرضیه ی کار ِ زن بیرون از خونه مخالفم به شرطی که هم آقایون جنبه شو داشته باشن هم قانون یک طرفه نباشه ،اگر خود خانما میخوان وجهه ی اجتماعی و در آمد اقتصادی داشته باشن قضیه فرق میکنه
ولی دقّت کردین انتظار آقایون از خانمای شاغل خیلی بیشتره واقعا چرا ؟
همانا قدر آب و گاز و ...کسی داند که انشعاب ساختمانشان را جدا کنند .
در راستای کم کردن هزینه های تصاعدی گاز و آب و ... مشترکات ساختمان تا جایی که امکان دارد جدا می گردد .بنابراین در یک هفته ی گذشته گاز نداشتیم و همچنان نخواهیم داشت
آب هم که قطع می شود 
مهندس اداره ی گاز هم که اومد کلّی دستورات داد و رفت تازه تازه فهمیدیم که کنتور گاز دردسترس نیست و نوبتی می باشد
الهی العفو ...
چه بنده ی متواضع و خالصی هستم .
چند وقتی هست می خوام در این مورد بنویسم ولی از اونجایی که این موضوع خیلی تابلو شده بود کمی صبرکردم آخرش هم تصمیم گرفتم با اندکی حذف و اضافه و تغییر بنویسم .
والدین کلاس پنجمی ها میدونن که پنجم ابتدائی ِ امروز آداب خاصی داره ،مخصوصا بیشتر رقابت بین مامانا هست .مادر ِ یکی از دانش آموزان کلاس پنجم بعد از اعلام اسامی مرحله اوّل و ندیدن اسم بچّه اش حسابی از خجالت پسر و معلّمش و اداره در اومد .حسابی که میگم یعنی بسیار بسیار آتشفشان گونه طوری که معّلم به طرفداری دانش آموز میاد و ... خلاصه این خانم بعد از این ماجرا خیلی غصّه میخوره و همسرفداکارش خانمش رو با یه تور میفرسته مسافرتی در کشور دوست و همسایه ،ماشین مدل دوهزار و چند خانم رو عوض میکنه و یک مدل بسیار بسیار دوهزار و یازده تر میگیره و با هاش میاد فرودگاه استقبال خانمش و همونجا سوئیچ این مدل بسیار بالاتر رو تقدیم میکنه به پاس غصّه های فراوانی که خانمش خورده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آه خدای ِ من ،آه خدای ِ من ...
به همسرم میگم برو اون آقا رو پیدا کن نشستی ،برخاستی !! تا شاید یه فرغونی هم برای من اجاره کنی بچّه هارو بزارم توش تو شهر بگردونم !!!!!!
خارج از شوخی ،مدل غصّه های من که طراحی نشده شما چی ؟
پدر همسرم این بار بسیار جدّی برای ما تهیّه ی درس کرده اند و هیچ عذری پذیرفته نیست .با پسرت هم که همکلاس شدی بسیار بسیار اُفت دارد که اشتباه کنی .
کار دارم
استاد عزیزم :خب من منتظرم کاراتون رو بکنید. بیاین بشینین سر کلاس
امروز واقعا سرم شلوغه
استاد بسیار عزیزم :اشکالی نداره من شب خودم میام
فردا ثبت نام پسرجانمان است
استاد بسیار بسیار عزیزم :چه عالی! کارت که تموم شد یه زنگ بزن ببینم ساعت چند بیام
ناهار مهمونم
استاد بسی بسیار عزیزتر از جانم :چه خوب بچّه ها رو بفرست خونه ی ما بعد از ناهار بیا اینجا بخونیم
استاد :خب تکلیف جلسه ی بعد رو بنویسین :این صفحه حفظ شود،خوب هم حفظ شود (این صفحه یک اپیزود کامل می باشد )
این ورقه نوشته شود،خوب هم نوشته شود
این لغت ها حفظ شود.
منظور من از خوب یعنی سی چهل بار بخونین مثل آبی روان ،خب برین ،مرتّب و منظّم
نمیشه من نیام ؟کار دارم
استاد بسیار سختگیر عزیزم:
نخیر باید باشی ،بهانه قبول نمیکنم هرساعتی که وقت داری با اون تنظیم میکنم . تنبل شدی ؟!!!!!! خوشتون نمیاد برین یه آموزشگاه دیگه
همانا آقای هَمسر که نباشد میفهمی که از خستگی نای ِ حرف زدن نداشتن یعنی چه ؟و کمی تا قسمتی شرمنده می شوی .
امتحانات خرداد هست و سرویس نداریم هر با رکه دنبال پسرم میرم ،می بینم کنفراس داغی در مورد کلاس های تابستانی بین مادرها در حیاط مدرسه برگزار شده و من تازگی ها یاد گرفته ام خودم را لابه لای بچّه ها یا پشت یکی از بچّه های اَ بَر هیکل مدرسه قایم کنم !!! چرا ؟چون تجربه نشان داده این بحث ها بی نتیجه است جز چشم و هم چشمی والدین بر سر کلاس های مد روز حاصلی ندارد .زبان و موسیقی و یوگا و کلاس های تقویتی و معلّم های خصوصی و... اصلا تعطیلات تابستان مفهوم خودش رو از دست داده و بیچاره بچّه ها شدن موش آزمایشگاهی
من کارشناس نیستم امّا مادر که هستم و بهتر از هر کسی بچّه های خودم رو میشناسم و به توانایی ها و علایق اونها آگاهم .
طرح تابستانی امسال ما :
1- تبریز گردی (هر چند ما طرح های تابستانی را از وسط امتحانات شروع کرده ایم مثلا مقصودیّه ی تبریز پر هست از خانه های قدیمی بسیار بسیار زیبا که خوشبختانه به لطف میراث فرهنگی تبدیل به موزه های فوق العاده ایی شده اند .هفته ی قبل رفتیم خانه ی استاد شهریار و موزه ی سنجش باز هم خواهیم رفت این بار با دوربین و حتما عکس هاشو اینجا میزارم )بچّه ها باید شهر خودشون رو بشناسن
2- آشپزی :اونقدر بزرگ شدن که بتونن از عهده ی تهیّه ی غذاهای ساده بربیان
3- کتاب :بعدازظهرها با هم دراز می کشیم و کتاب می خونیم و یه چرتی می زنیم و این یعنی تعطیلات ،نمی دونین چه مزّه ایی میده
4-فیلم می بینیم و این یعنی ما بسیار پیشرفته شدیم و تلویزیون ما هم روشن میشه
5- زبان :قراره با هم زبان بخونیم به روش خودمون ببینیم چی میشه ؟
6- پیشنهاد شما چیه ؟
اصولا اینجا این آشپزخانه نقش مهمی در اختراعات ،ابداعات و ارتباطات و هنر و تمدن ... دارد .مرکز فرماندهی می باشد . گیاه شناسی و پرورش گیاه را هم به آن می افزاییم و صد البته کارگاه نقّاشی را و خلاصه کلی مکان با ارزشی هست . رنگ روغن های قدیمی رو آوردم با دخترم افتادیم به جون دیوار ایوان یک دل ِ سیر رنگ آمیزی کردیم تا پسرم ریاضی بخونه ،بسیار خوش به حالمان شد
دیروز پسرم می گفت که مامان همکلاسی من وسواس ِ درس خوندن داره ها ! دوستم میگه بهترین زمان براش زنگای تفریح ِ مدرسه هست تو خونه مامانش میگه یادرس بخون یا درس بخون ،مامان ِ محترم این پسر زنگ زده و از پسرم می پرسه راستشو بگو زنگای تفریح آقا مهرداد(پسرشو آقا صدا میزنه اینجا) چی کار میکنه ؟درس میخونه یا بازیگوشی میکنه اگر رفت حیاط اومدی خونتون فوری به من زنگ بزن حسابشو برسم!!!!(اینجا حسابشو میرسه)
پسرم خیلی عادی جواب داد خب خانم اسمش روشه دیگه زنگ تفریحه ! من که میرم حیاط بازی میکنم به یکی دیگه بگین جاسوسی مهردادو بکنه ،اون دوستمه !!!!
حالت های این مامان ِ آقا مهرداد اصلا عادی نیست .تیک عصبی داره ،ماشالله مثل رادیو یه بند صحبت میکنه فرصت نمیده جوابشو بدی ،اصلا جواب طرف مقابل رو نمی خواد یا بهتره بگم به هیچ وجه به طرف مقابل گوش نمیده.واقعا کمک لازم داره اونم از نوع تخصصیش و بیشترش پیامد ازدواج اجباریش تو سن چهارده سالگیشه که به زور از مدرسه آوردنش بیرون و شوهرش دادن ؛چند باری که با من صحبت کرده بارها اشاره کرده خانم جان من که بی سوادم این پسر باید بخونه .حیف از اون پسر باهوشش و حیف از این زن جوان کاش بخواد که به خودش کمک کنه
وقتی انتخاب رشته می کردم مامانم به هر روشی سعی میکرد وادارم کند دبیری بزنم مخصوصا ریاضی و من ِ بی تجربه اون زمان به خودم می گفتم آخرش باید تو مدرسه باشم دیگه ،شاید چون از وقتی چشم باز کردم همراه مادرم مدرسه می رفتم این محیط برای من تازگی نداشت خلاصه آخرش هم اصلا دبیری نزدم ولی معلّمی چقدر لذّت بخش بوده و من نمی دانستم .
هفته ای یکبار با خاله های بازنشسته ام زبان می خونیم . .نصفش که به هم می خندند زنگ تفریحش حافظ می خوانند یا فال حافظ می گیرند .آخرش هم قرآن دوره می کنند !! این وسط فرصتی شد من هم چند کلمه درس می دهم .با این وصف وقتی تلفن زنگ می زند خاله ام بسیار محترمانه جواب می دهد .الان نمی تونم صحبت کنم کلاس زبان دارم!!!!!!!!!!!!ولی خیلی خوش میگذره، از زاویه ی یک مثلا معلّم دیدن چقدر جالبه اگر به زمان گذشته برگردم حتما انتخاب اولم دبیری می زنم
امروز یه اس ام اس (پیام کوتاه)داشتم از خاله ام کلی خندیدم.
دختر چرا اینقدر بیکار میگردی کاری برات پیدا کردم تدریس به سه مونگل ،در اولین فرصت با من تماس بگیر
مونگل شماره ی یک
خاله های من بازنشسته ی آموزش و پرورش هستند و من خودم شاگرد این مونگل شماره ی یک بودم.قرار شده هفته ای دو جلسه با هم زبان بخونیم .این خاله ام به کمک بقیّه از مادر بزرگم که هفت ساله زمین گیر شده مراقبت میکنه ولی گلوله ی انرژیه ،اطمینان دارم خیلی خوش میگذره
شرایط لازم برای ثبت نام :
رضایت نامه از همسر و فرزند و نوه
آوردن تغذیه
چند جلسه ی فشرده هم براشون نت میزارم شاید بتونم وادارش کنم بنویسه و اگر مونگل شماره ی یک بنویسه چه شود