اگر دخترتون با لب و لوچه ی آویزون از مدرسه بیاد که استرس داشتم !!! ریاضی رو خراب کردم چه می کنین ؟
ما که به افتخار استرس، دختر جانمان را بغل کردیم بعدش رفتیم رستوران 
اگر دخترتون با لب و لوچه ی آویزون از مدرسه بیاد که استرس داشتم !!! ریاضی رو خراب کردم چه می کنین ؟
ما که به افتخار استرس، دختر جانمان را بغل کردیم بعدش رفتیم رستوران 
دخترم:من دوست دارم خودم نی نی ِ واقعی داشته باشم که مال خودِ خودم باشه !این عروسکام احساسات ندارن !!
پ ن :کشور محترم ِ دوست و غیر همسایه چین تقاضا داریم عروسک هایی با احساسات تولید نمایید ،فعلا کار ما راه بیفته تا بعدا ببینیم چی میشه 
یه شال سفید انداخته روی سرش ،با لباس ورزشی ،یه جفت دمپایی پاشنه بلند پوشیده ،سبد حصیری رو هم گرفته دستش با ناز و ادا راه میره
یهو وایستاد ،آهی کشید جانسوز وگفت :الان اگه بابام بود یه عکس هنری از من می گرفت !!
نتیجه ی اخلاقی:ما برگ چغندریم
لبخند می زنی ،می خندی و می چرخی
مثل فرشته ها شدی دختر اردیبهشت


پ ن :نشسته ام از دور دخترم را تماشا می کنم .چه کیفی می کنه با این دامن توری !بماند که بین همکلاسی هایی که دعوت کرده برای تولّدش صدا به صدا نمی رسه
وقتی چند روز پشت سرهم پسرتان در مذمت حفظ کردنی هایش سخنرانی کند باید شک کنید .
وقتی آرزو کند که همین فردا به دانشگاه برود تا از دست درس های اضافی خلاص شود بیشتر مشکوک بشوید.
وقتی از مدرسه نرسیده رضایت نامه ی اردو را بدهد امضا کنید و یک نفس عمیق بکشد !خیلی بیشتر شک کنید .
و بدانید و آگاه باشید که کاسه ای زیر نیم کاسه است .خودتان هم نتوانستید پدرش را بفرستید مدرسه ،که ما چنین کردیم و چه شد ؟
همسرم تعریف می کرد تا منو دید ،خیلی زود اعتراف کرد :اِ ؟بابا یادم رفته بود بگم گزارش تحصیلی میان ترم رو داده بودن !
حدس بزنید باقی ماجرا را
پ ن :
مگه عربی مشکل داری ؟
-نه !!! اِ ؟ این نمره ی منه ؟! آهان یادم افتاد به خاطر دفترم کم کرده ولی گفته بود کم نمی کنه
خب ؟
- خب که چی ؟نمره ملاک نیست ،فهمیدن و درک مطلب مهمّه
منظورم نمره نیست ،چرا به موقع نمی گی ؟سر من کلاه میزاری یا خودت ؟
-یادم رفت
آهان !یادم اومد بگم که فعلا کامپیوتر تعطیل ،سی دی هات رو هم بده
- نه سی دی هام نه ،خواهش می کنم
بده ،همه رو جمع کن ،تا آخر امتحانا پیشم میمونه بعد اگر جبران کردی که هیچ وگرنه همه رو میدم بره
-نه خواهش می کنم ،حداقل بفروششون
تمام
امروز پسرم میره اردو صبح دیدم سه تا ساک با یه زیر انداز گذاشته دم در!
-اینا چیه ؟
وسایلم
-این همه ؟چه خبره ؟مگه خودشون ناهار نمیدن ؟
خوردنی نیست ،سرمایه ی تجارت منه !سی دی برای فروش داری ؟بده مشتریشو دارما ،فقط کپی نباشه ،از وزارت ارشادم مجوز داشته باشه
- ناظم گذاشت تو هم تجارت کردی ؟حالاببین کِی گفتم
من مدرک کتبی ازش دارم ببین خودش گفته:به جز موبایل ،لپ تاپ ،آی پد و تفنگ بقیّه ی وسایل آزاد است .!!!
چیه مگه ؟میرم هم سیاحت کنم هم تجارت ،بازار یابی هم کردم .حالا سی دی داری بده
پ ن :صداش فردا درمیاد ،ناظمش زنگ بزنه من مدرسه نمیرم ،باباش بره
این همه کارت چیه درست کردی ؟
دخترم : روز معلّم نزدیکه می خوام تجارت کنم !!
این کیف ِ به این سنگینی چیه برمی داری ؟با این می خوای بری تولّد دوستت ؟
پسرم :این منبع تجارت منه ،اونجا کلّی مشتری منتظر منه ؟!!!
دیروز پسرم پولای قلّک خواهرش رو می شمرد ،منم گوشم به اونا بود
ببین من تجربه دارم این پولا تا خرد باشه زود خرج می کنی ،بده مامان یا بابا برات اسکناس بدن ،بعد اونا رو حسابی جمع کن طلا بخر ،از این گردن بند و گوشواره ها نه ،سکّه بخر .بعد از چند سال سکّه هارو برات می فروشم .آپارتمان بخر بده اجاره !!!!
من که تصمیمم همینه حالا خود دانی
دخترم :اِ ؟داداش من نمی خوام تنها برم تو آپارتمان خودم .شب ها بیدار بشم بترسم .من هنوز داماد ندارم !
پسرم :کی گفت بری بخوابی ،اجاره بده یعنی یکی دیگه بره بخوابه تو آپارتمان به تو هم پول بده
پ ن : به همسرم گفتم وقتشه بازنشسته بشی شرکت رو بدیم اینا بچرخونن 
تقسیم کار کردم .
پسرم تلویزیون و میزش رو گردگیری کرده با دستمال خیس !طرحی به سبک کوبیسم جاش مونده !!
دخترم هرچی لباسه چپونده تو کمد !
برای شروع بدک نیست .
وقتی سر ناهار کَل کَل می کنند پس حال جفتشون هم خوب شده ،بعد از دوهفته سکوت اوضاع عادّی می شود .
دیشب که ما خونه بودیم، بابا و داداش کجا خوابیدن ؟
-خونه ی عمو
هتل نرفتن ؟
- نه
منم دوازده ساله بشم با هم میریم تهران بابا و داداش میمونن خونه !
-نمی دونم شاید با هم رفتیم
نخیر نمیشه ،میمونن خونه ما با هم میریم !
الیناو سارا اونقدر با هم صمیمی هستند !!! عشق ِهمند !! اونقدر با هم صحبت می کنند !!!
- منظورت عاشق هم هستند ؟
نخیر عاشق بودن مخصوص آقا ها و خانما هست که ازدواج میشن!!!!!!

دیشب
دخترم :من با بابا می خوابم
پسرم : لحاف و بالشش رو آورد !
اَه گفتم من با بابا می خوابم ،نگفتم ما!
اِ ؟! بابا ی منم هست ،بابا وسط می خوابه
نه
بله
نه
بله
...
پسرم :مامانننننننن نگران نباش ،حالش خوب شده ،کاملا خوبه !
-از کجا فهمیدی ؟
پسرم :خب داریم بحث می کنیم !!!
پ ن : بحث به نقل از فرهنگ نامه ی خانواده ی ماعبارت است از نوعی گفتگوی پایان ناپذیر ِ ادامه دار از روی لج و لجبازی!
دخترم با39.3 درجه تب!!
-کاری داشتی بگو
سرفه می کنم ،میگم کاری نمی کنی که !
پ ن:
میگم منم می خوام بیام تراوین
پسرم :اسم زنانه نزاری !مزاحمت میشن !!!
این عکس ها را درجواب دوستی می گذارم که پرسیده بود آیا اونجا واقعا 24 ساعت جز خوردن کار دیگه ای نکردید ؟
کتاب خوندیم و قلعه ساختیم .
ما همه جا بیل و سطل مان همراهمان است و تخصص در ساخت انواع قلعه ی شنی با نمای صدفی و سنگی داریم .البتّه اونجا ابزار نداشتیم پلاستیکی اش رو پیدا کردیم .
بچّه ها

مجتمع شنی دختر جان !

و همینطور تا غروب مشغول بودیم .
این هم دختر جانمان در کسوت بنّایی

دیکته اش رو آورده امضا کنم ،موقع رو نوشته مُقه !میگم مامان جان آخه بلد بودی که ،دیروز خودم املا گفتم درست نوشتی !؟جواب میده اتفاقا باید دیروز هم مُقه می نوشتم ،من از ترکیب قِ با عین خوشم نمیاد پسرانه میشه !
نوشتن دفتری درباره ی آشپزی را برای دخترم شروع کرده ام ،گاهی هم با خودش آشپزی می کنیم و عکس مراحل پخت را می اندازیم و می چسبانیم لا به لای توضیحات و حسابی لذّت می بریم .
و این یعنی دخترم بزرگ شده ،خیلی ذوق می کند بارها تکرار کرده وقتی مامان شدم اینو به دخترم نشون میدم ،کاش آن روزها را هم ببینم.
اسم این بخش رو باید بزارم بچّه ها و من !
پسرم چند سالی میشه سه تا کاکتوس داره ،یکیشون از اون دورنگ ها بود ،خیلی مواظبش بود .وقتی می خریدیمش من دیدم یه قسمتی از کاکتوس رو بریدن و گذاشتن روی یک نوع دیگه از اون زمان یادم بود ،کاکتوس ها حسابی بزرگ شدن و جوانه زده بودند(یا چیزی شبیه به اون ). به سرم زد منم اختراع بکنم ، از یکیشون بُریدم و به بقیّه چسبوندم تا ازدیاد ِنسل جدیدی از کاکتوس ها رو اعلام کنم ولی نمی دونم چرا همه شون فوت کردن !پسرم یه نگاهی کرده و میگه مامان فکر کردی اینا شمعدونی هستن ببُری بزاری توی آب زیاد بشن ؟
نتیجه می گیریم که :منو چه به کاکتوس !
پ ن :دلم براشون سوخت
دخترم :الکل خوبه یا بده ؟
_! بستگی به استفاده اش داره
دخترم :یعنی آمپول زدنش هم که درد داره خوبه ؟
- اون زمان بیشتربرای ضدعفونی کردنه ،دارو رو با آمپول تزریق میکنن نه با الکل
دخترم :اونایی که نوشابه ی الکلی میخورن توی بدنشون رو ضدعفونی میکنن ؟
-!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پسرم :اَه از دست این دخترا؟!!!!! مامان ؟؟؟؟ به این بگو به مردم چی کار داره؟
- خودتم قد خواهرت بودی از این سؤالا کم نپرسیدی صبرکن ببینم چی میخواد بگه
دخترم:اَه از دست داداشا مامان اینو می بینی ،اَه مامان داداش منو اذیّت میکنه ها
پسرم :مگه نگفتم به حرف بزرگترت گوش بده
... همینطور کلمه پرتاب میکنن به طرف هم (آه خدای من اندکی صبر و دیگر هیچ)
-سکوتتتتتتتتت
دخترم :بالاخره الکل بده یا خوبه ؟
-ما نوشابه ی الکلی نمی خوریم چون مضّره مثل سیگار که برای سلامتی ضرر داره ولی خیلی ها سیگار می کشن مگه نه ؟
-دخترجانمان آهان فهمیدم
-پسرجانمان :چرا مامان میگه خوب می فهمی ،من میگم لج میکنی
دخترجانمان:تو با من عصبانی صحبت میکنی
پسرجانمان :نخیر تو لج می کنی
نه خیر ام ،بله ام ،اصلا با من صحبت نکن ،خودت اوّل با من حرف زدی ...
... باز کلمه پرانی شروع می شود ،آه خدای من اندکی آرامش لطفا
... هنوز هم جنگ کلماتشان ادامه دارد
کلّی در مورد نوروز و تاریخچه اش و ایران برای بچّه ها سخنرانی کردم .
بعد از چند روز :
دخترم :من افتخار می کنم ایرانی هستم !
-آفرین !!!! آفرین (فکر کردم در نتیجه ی روشن گری های اینجانب بوده )چرا ؟
دخترم :خب معلومه ایرانی ها نوروز رو اختراع کردند دو هفته نریم مدرسه هورااااااااا به ایرانی ها !!
پسرم :آره افتخار کن ،منم مفتخرم به این شیرینی هاش !بعد از تعطیلات رژیم می گیریم !
امروز پسرم دوستش رو دعوت کرده بود ناهار ،اونقدر بازی کردند و به هم گیر دادند که شب دیگه کاری با ما نداشت که هیچ ،خواهرشم حسابی تحویل گرفت و در کمال صلح و آرامش باهاش بازی کرد و بعدشم راحت گرفت خوابید !
جمعه شب ساعت یازده و نیم یه کتاب نو که از اوّل سال شاید سه باری ورق خورده باشه آورده گذاشته جلوش ولی حواسش به باباشه (بهتره بگم گیر داده به باباش به قول خودش ،مرتّب صدا میزنه بابا ؟همسرجانمان هم در کمال خونسردی جواب میداد بله و همون جواب تکراری بار nام :هیچی !)
بهش میگم یا گیر بده یا درس بخون اون کتاب چیه گذاشتی جلوت مگه ریاضی رو میخونن ؟؟ حل میکنن .
- نمی خونم که ،بزارببینم چه خبره فردا امتحان داریم.
امتحان رو که شنیدم گفتم آهان ؟! که اینطور آقا امتحان دارین و از چهارشنبه اومدی هر کاری کردی جز درس ،الانم چسبیدی به بابات (بعدش به خودم میگم آخه به تو چه مربوط)
-بلدم
نه اینطوری نمیشه فردا میام مدرسه ی شما ببینم چه خبره امسال ؟
فکر میکنین فردا چی شد ؟دبیر ریاضیش اومد و خودشم کنارم در کمال خونسردی ایستاد
دبیرش گفت :خانم من خیلیییییییی خیلییییییییی از این آقا پسر شما راضی هستم نسبت به اوّل سال هم خیلی بهتر شده خودش فهمیده اینجا دبستان نیست شوخی هاش کمتر شده (به خودم می گفتم ریاضی رو چه به شوخی؟ ) آفرین به این پسر امروزم یه نیم نمره بی دقّتی داشت !واقعا عالیه !
و من ؟! (توی دلم به خودم می گفتم بیا اینم آخرش همون همسرجانمان بهترین کار رو انجام میده )
و پسر جان با قیافه ای بسیار بسیار پیروزمندانه :خب من برم کلاسمون زنگ خورد
بعدش ناظم کلاسشون رو دیدم اونم گفت خانم ما از رفتار و اخلاقش خیلی راضی هستیم فقط اوائل سال یه کوچولو شوخی می کرد الان بهتر شده خیلی بهتر شده ،دیگه اون وسائل شوخی پلاستیکی رو نمیاره ؟
من ؟!چه وسایلی؟
ناظم بیچاره در حالی که خنده خودش رو کنترل می کرد .هیچی همون چیزای پلاستیکی که شبیه اصلش هست !خب بچّه هست خانم ولی بقیّه ناراحت می شدند. رو صندلی هم کلاسی هاش گذاشته بود و از این شوخی های بچّه گانه دیگه ) خانم خودش فهمیده به روش نیارین ،ولی خداییش ما تو دفتر خیلی خندیدم .
وای ؟! مونده بودم بخندم ،چی کار کنم ؟
از دست این بچّه!
از همون جا برگشتم خونه و بی خیال بقیّه ی دبیراش شدم .
امشب همسرم به بچّه ها گفت :بعد از این که درستون تموم شد یه خبری میدم غافلگیر بشین حالا میتونین تا اون موقع حدس بزنین
دخترم :میگن دیگه درس نخونین هورااا
پسرم :نه بابا مدرسه خوش میگذره ،تا یه سال دیگه میتونم هرطوری بخوام به بابا گیر بدم؟
دخترم:بابا دیگه از من بوس نمی خواد!
پسرم :اسباب کشی میکنیم همسایگی دوست صمیمی من ؟
دخترم :عمّه اومده ؟
پسرم :عمو اومده ؟ اصلا سرکاریم ؟
دخترم:مامان دیگه کاری به کارم نداره اتاقمو حسابی می ریزم و جمع نمی کنم !
پسرم :عید میریم مسافرت ؟آره آره ؟
پ ن :چه جالب چه آرزوهایی دارن اینا
همسر جانمان هر روز صبح در به در دنبال لنگه جوراب هایش می گشت ! من لباسا رو از روی بند میارم بچّه ها تا میکنن و میبرن میزارن کمد ،بنابراین پسرجانمان هر چی اندازه اش شده برده تو کمد خودش گذاشته
نتیجه ی اخلاقی اینکه پسرجانمان بزرگ شده ،رنگ جوراب ها رو جدا می کنیم .
دیروز که آسمان تبریز به غایت آفتابی بود ، همه ی مقاطع رو تعطیل کردند ،الان که برف و بوران و طوفانه هیچ خبری نیست .منم به نیابت بچّه ها کاشته شده ام جلوی تلویزیون جهت خبرگزاری ِ تعطیلی که همه جا اعلام شد جز تبریز !
که قدما فرمود ه اند :تبریزین یایئ قیشدی ،قیشئ قمیشدئ همینه
امّا چیزی در مورد معیار تعطیلی مدارس نگفته اند.
قبل از شام به پسرم گفتم برو خیلی محترمانه و باادب خواهرت رو صدا کن بیاد شام بخوریم
رفت وایستاد دم در اتاق خواهرش و گفت :خانم عزیز میشه قدم رنجه بفرمایین شام بخوریم !
منم حواسم به جفتشون بود
دخترم یه نگاه متعجّبی کرد و بعدش داد زد ،ماااااامااان ؟ این داداش رو می بینی چه جوری با من صحبت میکنه ؟
پ ن : بس که در صلح و آرامش به سر میبرن ،طفلک دخترم نمی دونست باید جوابشو چی بده !
کتابخونه ی دخترم رو نگاه می کردم ،دیدم یه سری دفتر نو رو چیده کنار هم
1-دفتر شعر من
2دفتر داستان های من
3-دفتر خاطرات من
4-دفتر افکار من ؟!! این چیه ؟
دخترم :اِ؟ دست نزنی خرابشون می کنی ،دفتر افکارمه دیگه ،مگه خودت نداری ،نگا نکنی خصوصیه ها
نه بازش نکردم فقط من تا حالا دفتر افکار نداشتم
دخترم :خب باشه قدیما بلد نبودن اشکال نداره !!!!!!!!!!
تازه تشدید رو خوندن با چه شوق و ذوقی به من گفت مامان بریم بازار این شغل های تشدید دار رو ببینم !
امروز دخترم رو بردم بازار،جلوی ِگیره فروشی ایستاده بودیم بهش گفتم ببین این گل سرها رو دوست داری برات بگیرم ؟
با قیافه ای بزرگانه جواب داد :این وسایل ِ بچّه گانه مناسب من نیست تل ِ نگین دار می خوام !! جلوی ویترین ِ بزّازی ایستاده و ماتش برده بود .وای مامان !پارچه ی پولک دار ِ قرمز رو بخریم تا تموم نشده !
در تمام سی و هفت سال زندگیم به چنین پارچه ای دقّت نکرده بودم .با یه کیسه پر از منجوق و پولک و ملیله برگشتیم خونه ،من که نا نداشتم قدم از قدم بردارم.تازه یادش افتاد بازار زرگر ها رو ندیده!
اِ مامان یه بازار ِ آجری بود سقفش سوراخ داشت ،پر از النگو و گوشواره و انگشتر بود یادته ؟چرا منو نبردی اونجا؟
زرگر تشدید نداره :)
دوستی که پرسیده کادوی والنتاین چی گرفتی ؟
ببخشیدا جنابعالی ؟ چقدر کنجکاوی ؟
و امّا کادو قرار بود چی بگیرم ؟عروسک ؟نه جانم به قول دخترم مگه من هیجده سالمه کادوی والنتاین عروسک بگیرم ؟خارج از شوخی من کادوم رو خیلی وقته گرفتم :(عشق )
پ ن :البتّه این کنجکاوی هم ماجرا داره ،پسرم کوچیکتر بود خیلی سؤال می پرسید ،اکثرابهش می گفتن چقدر کنجکاوی
یه روز خیلی اخمو اومد پرسید ،چرا همه به من فحش میدن با همه قهرم ،همه کنجکاو خودشونن
سکانس اوّل
عصری دیدم دخترم تور قرمز انداخته رو سرش ،دمپایی پاشنه بلندش رو هم پوشیده و با ادا و اطوار می گرده
خب چه خبر ؟
وای مامان روز عشقه ها !وای چه روز خوبیه !
پسرم:اَه این دخترا
دخترم :برو به درسات برس به من چی کار داری ؟تو که دختر نیستی قرمز بپوشی !!
پسرم:آره خداروشکر که نیستم مگه من توت فرنگی ام !
سکانس دوم
بعد از شام
همسرم: حالا دخترم یه بوس روز عشق بده به بابا
دخترم :اَه مگه من نهصد و نود سالمه ؟؟؟؟؟؟؟؟ بوس قُلی(لقب همسرجانمان است به سعی ِ دخترم )
دخترم :بین ز ،ظ،ض و ذ چه فرقی هست همشون صدای ز میدن ؟
من :نمی دونم باید بپرسم ببینم کی اینا رو اختراع کرده ؟
دخترم :این س، ز، ت به کنار کی گفته خاهر رو بنویسن خواهر؟؟؟اصلا منصفانه نیست باید برادرم بشه بروادر!!!!
مدرسه ی دخترم نمایشگاهی از کارهای هنری بچّه ها گذاشته بود ،از وقتی اومد تا خوابید شونصد بار پرسید :فردا میاین دیگه ؟با بابا ؟با هم میاین ؟حتما میاین ؟
ما هم فکر کردیم اوّل وقت با هم بریم که هر کسی به کارش هم برسه
دخترم :نه خیر زنگ اوّل به درد نمی خوره مامان باباهای دیگه نیستن که شما رو ببینن ،زنگ آخر بیاین !
مگه اونا باید ما رو ببینن ؟ما میایم کارای تو و دوستات رو ببینیم .
دخترم :نه خیر قبول نیست ،اونا بیان بگن این نقّاشی ِ عالی رو کی کشیده ؟شما بگین دخترمن !!
پ ن :خدایا سایه ی پدر و مادر رو از سر هیچ بچّه ای کم نکن
مامان جان بدونِ غلط شده ام !
دخترم از مدرسه که اومد این یادداشت رو با دفتر دیکته اش داد به من
مامان جان بدونِ غلط شده ام !
دخترم از مدرسه که اومد این یادداشت رو با دفتر دیکته اش داد به من
دیشب دیدم دخترم این کاغذ رو چسبونده به دیوار اتاقش
مامان میدونی این برنامه ریزی منه برای گرفتن مدال ،حتّی وقتی خودمم مامان شدم اینجا بمونه می خوام بچّه ام اینو ببینه و بهش بگم که چقدر درس خون بودم و برنامه ریزی بهش یاد بدم !(چه برنامه ریزی بلند مدّتی )

پ ن :(کارت هایم پانزده می شود و یک شنبه مدالم را می گیرم )
بچّه ها حدود ساعت سه می رسند .تیراختور ما هم سه و نیم شروع می شد .نرسیده جفتشون لحاف و بالش آوردن و ولو شدن جلوی تلویزیون ،لحاف پسر جانمان که قرمز است !برادر همسرم از تهران آمده و از ورزشگاه لحظه به لحظه مخابره می کند .من هم جو زده می شوم و می خواهم ببینم چه خبر شده ؟یک اخراجی و دوگل ! همون اوّل که از تیراختور یک بازیکن به حق یا ناحق اخراج شد بچّه ها لحاف رو کشیدن رو سرشون و خوابیدن !پسرم اواخر بازی بیدار شد و یه نیم نگاهی به نتیجه انداخت و خمیازه کشان گفت :خب عزای عمومی اعلام می شود !مامان خانم حالا نشستی چی رو نگاه می کنی برو به کارت برس و من تمام مدّت به این فکر می کردم که در این سرما و برف این جماعت بی شال و کلاه شب حتما تب می کنند ! از سرما هم نباشد از زور ِ باخت !چه شوقی می کردند چه شد .
خلاصه سکوت است و خدا به داد داور برسد که به دست همشهری هایم نیفتد !!
وقتی می بینی بچّه ها پچ پچ میکنن ،من ِ فضولت خودنمایی میکنه و یواشکی گوش میکنه ،به اینم قانع نمیشه روی نوک انگشتش بلند میشه تا ببینه اون کاغذی که دستشونه چیه ؟
و من ِفضول یه آگهی تبلیغاتی ِ آژانس مسافرتی رو میبینه
دخترم :داداش ببین مالزی چی ؟
پسرم :اصلا حرفشو نزن ببین چند تا صفر داره !
دخترم :خب پس چی ؟ببین کیش چطوره ؟
پسرم :اصلا فکرشو نکنی ها نزدیک خلیج فارسه
دخترم :ببین یه جایی با هواپیما هست ؟
پسرم:هواپیما رو می خوای چی کار ؟
دخترم :بریم یه جای ِ بی هواپیما
پسرم : امسال عید مسافرتم نریم خوش میگذره ها کارتون می بینیم ،بازی می کنیم
دخترم :اینارو به نی نی ها میگن ،من میدونم چند تا صفر یعنی چی ؟
پسرم :آفرین بیا بازی کنیم ! این آگهی رو به بابا و مامان نشون نمیدیم
و من ِ فضولت شرمنده می شود و از طرفی خوشحال است و از جهتی دیگر افسوس می خورد که چرا ؟
پ ن : از این که بچّه ها این مفاهیم رو یاد گرفتن خوشحالم ولی از طرفی فکر میکنم اونها هنوز باید بچّگی کنند .امّا فکر کنم بیشتر خوشحالم
برف باریده ابتدائی ها تعطیلن و راهنمایی ها رفتن ،دخترم در نهایت ِ آرامش از کنارش رد شد و گفت :خب داداش برو بگیر بخواب فردا باید زود بیدار بشی !من فعلا بیدارم می خوام کاردستی درست کنم !
تصّور کنید قیافه ی پسرم را !
دخترم:به نظرت بی جان ها مرده هستند؟
-از بعضیاشون استفاده میشه ولی جاندار نیستند
دخترم:ولی به نظر من تا توی این دفتر ِ مشق می نویسم بی جان نیست ،تازه کتابارو تا می خونیم جاندارهستند ولی نفس نمی کشند .! من بعضی قسمت از درس هامون رو قبول ندارم .خانممون هم بحث اضافی نمیکنه ،همکلاسی هام هم نمی فهمن من چی میگم ؟
-مثلا؟
دخترم-برای پ من کلمه ی آپ رو گفتم ،خانمم میگه معنی دار نیست .اسم کارتونه دیگه ،تازه موسیقیش هم خیلی معنی داره با کلمه ی آپ من یاد ِ اون می افتم .پس برای من معنی خاصی داره چرا میگن بی معنیه ؟
تازه خیلی از اشیای بی جان جاندارن ! اصلا شاید الان اینجا بی جانه ولی توی یه زمان دیگه و یه جای دیگه جان دار باشه !مگه نه ؟ می فهمی من چی میگم مامان ؟آره؟
ومن همینطور متعجّبم که این روی سکّه رو ببینم یا ...اون روی ِ عروس و تاج و تورو لاکش رو
دخترم با یک قیافه ی قمر درعقرب جلوی آینه ایستاده و آه میکشه ،مامانننننننننننننن؟ آخه با این ریخت و قیافه من چطوری عروس بشم ؟!!!
پ ن :آبله مرغان که گرفته ،دندونش هم امروز صبح افتاد. خلاصه دخترجانمان غمگین است .
دستور العمل ِ از بین بردن دلهره ی امتحان و ... دخترجانمان
1- تا جایی که می توانید بغلش کنید و بگویید که دوستش دارید .به خاطر خودش نه نمره و رتبه اش
2- بپرسید که برای ِ چی امتحان داری ؟
دخترم :برای این که رتبه ی خوبی داشته باشیم
نه
دخترم:پس چی ؟
بتونی کتاب هایی رو که دوست داری برای عروسکت بخونی .
که وقتی عروس شدی ! بتونی کارت عروسی خوشگلی رو برای خودت انتخاب کنی و هرچی دوست داری توش بنویسی !(این بند نیاز به روانشناسی مادرانه دارد که ببینید از چه چیزی ذوق زده می شود )
که بتونی شعر هات رو خودت بنویسی ،برای ِ من نامه بنویسی ،بتونی تایپ کنی و وبلاگ داشته باشی !مثل داداش
3- یاد بدهید به خدا اطمینان کند ،دعا کند
4- نگو نمی تونم
چند آزمون ِ گذشته رو با خیال ِ راحت و آرامش پشت سر گذاشته ایم .
اِمروز قرار بود علوم قسمت دانه ها رو برای کلاس توضیح بده با سه تا کارت صد آفرین برای اجرای علومش برگشته،در حالی که دفعه ی قبلش می گفت مامان صدای قلبم رو می شنیدم ! چنان سرحال هست که مطمئن هستم دیگه دخترم هم راه اُفتاد .
خدا روشکر
مقدمه ی کتاب ِ شیمی پسرم رو با هم می خوندیم که چطور بعد از پیدایش صنعت چاپ ،نسخه ای از کتاب چاپی دو هزار سال قبل به دست دالتون افتاد و ... و حالا می بینیم که نظریه ی دالتون ناقصه
چنان جدّی از من پرسید :خب با این حساب چند صد سال بعد میگن هرچی که الان می خونیم ناقص هست دیگه ،آره ؟باید فکر اساسی کرد اینطوری نمیشه !!دیگه کی در این مورد تحقیق کرده ؟
من بی تقصیرم خودت برو تحقیق کن پسر جان
پ ن :به نظرم به جای معرّفی واله فیزیک و ... یه کتاب ساده هم در مورد فلسفه ی علم داشتند که بهتر بود
دخترم ورقه ی ریاضی بدون غلط رو آورده و چقدر پُز داده وبعد بسیار عالمانه توضیح داد که:میدونی این دفعه چی کار کردم اشتباه نداشتم ؟دعاکردم و توی دلم به دلشوره گفتم ،دلشوره تو نمی تونی منو گول بزنی !!!!
الهی !!! یه جوری ساده و بی آلایش گفت« دلشوره »که دلم سوخت .خیلی زوده به خاطر یه ورقه ی ریاضی از حالا دلهره داشته باشه
در ارتباط با بچّه ها ،لحظه هایی هست که به اصطلاح تنور داغه و میشه حرفهایی زد و خوب هم نتیجه گرفت(البتّه این برای هرگروه سنّی صادقه ).
امروز بعد ازظهر هرسه تامون دور هم نشسته بودیم و پسرم می گفت :دوست دارم مثل بابا باشم و منم این وسط جواب دادم باید از حالا خودتون رو بشناسین و تقریبا یه مسیر برای خودتون در نظر بگیرین مثلا من اصلا از انتخاب رشته ام راضی نیستم و عجله کردم و ...که دخترم با قیافه ی خیلی حق به جانب و جدّی گفت :من که می دونم می خوام چی باشم ،فقط این خانمم خیلی کُند درس میده و نمی تونم .
چطور ؟
دخترم :چند وقته تو درس- ز - موندیم ،پس کی همه ی حرفا رو یاد میده ؟من می خوام مامان بشم ،احساس می کنم الان باید یک نی نی ِ واقعی داشته باشم!!!!!!!!!!! ولی همه ی حروف رو بلد نیستم براش کتاب بخونم ،به خاطر همین مامان نشدم و موندم .!!!!!!!!!!!!!!! من تصمیم گرفتم مامان ِ یک نی نی ِ واقعیِ ِواقعی باشم .
هر مادری استعدادهای فرزندش را بهتر از هرکسی می شناسد .شناسایی این توانایی ها یک طرف قضیه هست پرورش دادن و جهت دادنش یک طرف دیگر ،درست هدایت کردنش هم مهارت می خواهد .این که بی طرف باشی و آرزوهای خودت را چاشنی این موضوع نکنی خیلی مهم هست .
من مثل خبرنگاری دخترم را درحال ِ شعر گفتن(شعر که نمی شود گفت ،متن ِ موزون یا چیزی مثل نثر ِ آهنگین ) برای عروسکش شکار می کنم ! چنان ذوق زده می شوم که دست و پایم را گم می کنم .تا دوربین را پیدا کنم نصف مثنوی اش را خوانده ،بارها این اتّفاق افتاده ولی کم کم این جملات کودکانه آهنگین ومعنی دار تر می شود .حافظه ی موبایلم تقریبا پر شده از انواع و اقسام بداهه سرایی هایش !آشپزخانه ی ما که مرکز نمایشگاه های نقّاشی و کاردستی هایش هست .این دختر قطعا به خودم رفته شاید هم بهتر است بگویم به مادرم،مطمئن هستم که ذوق ِ نوشتن دارد .چه عالی !
مرور زمان نشان خواهد داد که چقدر حدس هایم در مورد دختر و پسرم درست بوده
همیشه آرزوی ِ سلامتی و شادی و زیستن در صلح برای تمامی کودکان داشته ام .برای بچّه های خودم هم همین آرزوها رو دارم .
دخترم در این چند روز یه عروسک از اونایی که کچل هستن و شیشه و پستونک و پوشک دارند بغلشه ،تمام لباسای نوزادیش رو چپونده توی ساکی دستش گرفته ،یا بچّه رو شیر میده یا حموم میبره یا پوشکش رو عوض میکنه .پدر بچّه همسر جانمان هست وبنده هم مادربزرگش!دیروز رفته حموم منو کاشته پشت در ِ حموم که لباسای بچّه رو تنش کنم !
به پسرم میگه خوش به حالت کاش من تو بودم !
پسرم میپرسه چرا ؟
جواب میده :آخه این بچّه نمیزاره به درسام برسم !!!!
آخ که من چه کنم ؟بچّه داری نمیزاره بچّه ام به درساش برسه
من اگر بخوام نقّاش بشم بازم باید درس بخونم ؟
از جملات قصار دخترم
اونطور که به نظر میاد همونقدری که در دوران خردسالی باید نظم رو به بچّه ها یاد داد و برنامه ی مشخّصی داشت در نوجوانی باید انعطاف داشت و دلقک مأبانه رفتار کرد .چند وقتی هست که جدّی بودن بین من و پسرم فاصله میندازه ،اصلا شش در چهار بودن برای این روزهای پسرم کاربردی نداره مثلا دیروز چنان گارد گرفته بود که نمیشد از اون دیوار نامرئی دورش رد شد بعد از خوابیدن دخترم و همسرم دیدم کتاب عربی دستشه و فرصت مناسبه ،چند تا کلمه رو کمی تا قسمتی اشتباه خوندم و مسخره بازی در آوردم یخش آب شد و حسابی خندیدیم .لابه لای این دلقک بازی هام خیلی راحت فهمیدم که من چرا باید به پدر همسرم می گفتم ورقه ی زبانش رو دادن ،مگه خودش نمی تونست ؟
این کارا در مورد دخترم فعلا صدق نمیکنه ،برای اون کتاب راهنمای مخصوص لازمه ،یک فصل فقط برای چگونه ناز دخترمان را بکشیم اختصاص میدم !
خوبه دیگه استعداد های نهفته ی من هم به ظهور میرسه ،نمایشنامه ی فی البداهه اجرا می کنم !
این پست تقدیم می شود به آقای غلامی سرای دبیر ادبیّات راهنمایی شهید مدنی تبریز
به پاس روش تدریس بسیار خلّاق و رفتار ِ هوشمندانه ی ایشان با دانش آموزان نوجوانش ،من هنوز ایشان را ملاقات نکرده ام .امّا تغییر بسیار محسوس در گفتار ،رفتار و بالاخص نوشتار ِ پسرم در دو ماه گذشته را مدیون ایشان می دانم .
چند وقت پیش عصر ِ پنجشنبه رفته بودیم برای پسرم کفش بخریم که ناگهان پسرم شروع کرد به دویدن و فریاد زدن که وای مامان ببین کیه ؟آقا آقاااااااا ... من هاج و و اج مونده بودم که چی شده؟پسرم باافسوس برگشت که وای آقای غلام سرایی بود منو ندید نتونستم سلام بدم.باماشینش رد شد و رفت .!!
هر هفته سه روز پسرم کفشهایش را درنیاورده از دم ِ در شروع می کند به تعریف کلاس ِ ادبیّات و املا و انشایش ،با شوق و ذوق ِ زیاد انشا می نویسد !!! به خاطر سبک طنزش تشویق می شود و باز می نویسد .این برای من ِ مادر بسیار باارزش هست .همکلاسی های پسرم وبلاگ نویسی را به شوق جایزه ای که آقای غلامی سرای برای دانش آموزانش در نظر دارد،آ غاز کرده اند
از من هم جز این برنمی آید که از ایشان به سبک خودم تشکّر کنم .
پ ن : سال ها قبل درباره ی ارزش زمان انشای طنزی نوشتم .دبیرم نمره نداد و گفت این هرچی باشه انشا نیست ،خیلی بهم برخورد .وقتی دفترم رو به مامان نشون دادم فرداش اومد مدرسه با ایشون صحبت کرد.بعد از رفتن مامان دبیرم صدام کرد و گفت به احترام مادرت که همکارمه هفده میدم ،من میدم تو این نمره رو نمی گیری یادت باشه !!هر سه ثلث هم هفده داد ولی اون آخرین انشایی بود که نوشتم بعد از اون جریان تمام انشاهای ِ من کپی نوشته های مادرم بود.
انشای پسرم رو خوندم یاد ِ اونوقتها افتادم
دخترم دیکته اش رو آورده با یه غلط مَسموم رو نوشته بود مسوم،معلّمش هم روی ِ مسوم نوشته بود مسموم ( بدون فتحه) و به رسم ِ همیشه باید یک سطر از اشتباهش می نوشت
با اَخم اومده که چرا باید یه سطر اضافی بنویسم وقتی درست می خونم ،تازه خوبه من اینقدر گذشت و فداکاری می کنم اَ رو نادیده می گیرم برای خانمم غلط نمی گیرم ولی هیچکس یه م رو نادیده نمی گیره ، تازه اش اینقدر به م گیر میدین این مریض بیچاره که مسموم هست حالش بد بشه ببرنش به بیمارستان !!!!!!!!!!!!!!!!!
من فکر می کردم این مدرسه حداقل آزمایشگاهش هفت سالانه باشه .
- چطور ؟
یعنی اینکه ما رو بردن آزمایشگاه من هم خیلی ذوق کردم ،ولی چند تا خوردنی گذاشتن بچشیم و بفهمیم مزه ها شور وشیرین و تلخ و ترش هستن اینارو یه نی نی هم بلده دیگه اَه اصلا جذّاب نبود .تازه مزه ی گس رو بلد نبودن یادمون بدن
من دوست دارم توی آزمایشگاه از توی یه لوله چند قطره بریزیم توی یه لوله ی دیگه منفجر بشه سقف بریزه همه جا سیاه بشه و اختراع کنم !!!!!
- اونوقت خودتم سیاه میشی نه ؟
خب میرم حموم ،عوضش اختراع میکنم .این آزمایشگاه اصلا هفت سالانه نبود
پ ن : گاهی فکر می کنم این دختر فقط تو رؤیا زندگی میکنه
دخترم :کاش من یه درخت بودم.
چرا؟
دخترم:مجبور نبودم درس بخونم .!
مگه مدرسه رو دوست نداری؟
دخترم:مدرسه رو دوست دارم ولی این م و ن و د ... نوشتن رو دوست ندارم.
اگه درخت باشی زمستونا برگهات میریزه
چند لحظه ماتش برد و بعد گفت :نه نوشتن همون حروف رو ترجیح میدم از کچلی بهتره!
ریاضی سرگروه شدم ،فیزیک نفر اوّل شدم .حرفه وفن چهار تا سؤال خالی گذاشتم ،دینی هم ده شدم تازه دبیرش هم دعوام کرد !!!
مامان میگم چرا نمیگن و امتحان می گیرن بی انصافی میکنن من از کجا بدونم حرفه رو حفظ میکنن مگه درس عملی نیست؟
- مگه ریاضی و فیزیک گفته بودن امتحان میگیرن ؟
ریاضی و فیزیک فرق میکنه اونا رو که لازم نیست بخونیم .
- وا؟؟
خب این هم از گزارش ماهانه ی پسرجانمان
پنجشنبه به دخترم گفتم مامان بزرگ ِ من که مریض بود فوت کرده باید برم. وسایلتو جمع کن هرچی میخوای بردار، ببرمتون خونه ی آبابا(پدر همسرم) کارم تموم شد میام دنبالتون بدون مقدمه پرسید:
- مامان ؟میدونی من فکر میکنم فرق بین آدما و حیوانات چیه ؟
چیه ؟
- آدما دلهره دارن حیوانات ندارن !!!!!!!!!!
وقتی کار به جایی برسه که دختر هفت ساله ات ،برات ورقه ی ریاضی طرح کنه بشینه بالای سرت که اگه اشکالی داری بگو توضیح بدم ؟خب معلومه باید چند تا سؤال رو بلد نباشی .همچین ورقه ای رو هم باید پسرت امضاء کنه دیگه
تازه یازده و نیم شب هم پسرت بشینه در مورد پتانسیل گرانشی برات کنفراس بزاره ،صبح یواشکی باید به جزوه های متروک شونصد سال پیشت ناخنک بزنی که کم نیاری
کلاس مکانیک و آقای تهامی یادش به خیر
معلّم دخترم برام نوشته سؤالات علوم پرسیده شود .
1-عضو ِ بینایی چیست ؟
دخترم با اَخم :من از این چیزا خوشم نمیاد جواب نمیدم
چرا ؟
از این عضو خوشم نمیاد،مگه نمیگی فیلم و کارتون خشن برای من خوب نیست پس چرا اینو می پرسی؟
میدونی عضو یعنی چی ؟
بله ،یعنی چشم منو دربیارن بِدن به یکی دیگه ،اهدای عضو همینه دیگه من هیچ سؤالی در مورد عضو جواب نمی دم !!!!!!!!!!!!
2-وقتی سرما می خوریم چرا بوی غذاها رو حس نمی کنیم ؟
این هم اشتباهه حس میکنیم
چطوری ؟
میریم دکتر قطره میده !!!!!
3- کدام قسمت های بدن در فهمیدن مزّه ی غذا نقش دارند ؟زبان ،بینی ،شکم
شکم نیست که فقط زبان و بینی
نه خیر شکم من مزّه ها رو میفهمه ،حتما شکم شما گرفته حس نمیکنین!!!!!!!!!!!!!
و این ماجرا ادامه دارد...
از دبیر شیمی چی گفتی ؟امروز میگفت از شیمی خوشم نمیاد .
همسر جانمان :خودم درستش میکنم .نگران نباش
و باز همسر جانمان روبروی اتاق پسرم :من دوم دبیرستان از معلمم خوشم نمیومد ،سوم که بودم عاشق دبیرمون بودم تو شیمی همیشه نمره ی اول بودم .نمی دونین چقدر شیرینه چقدر درس جالبیه !!!(آیکون خونه ی ما )
پسرم از تو اتاق داد میزنه :اِ تازه یادتون افتاده شیرین بوده ؟؟
پ ن : اصولا ما خانوادگی علم را دوست می داریم .چه جورم 
پسرم:من از شیمی و زیست خوشم نمیاد
بنده :از کِی به چنین کشف بزرگی دست یافتی فرزند ؟
پسرم :اِ ؟من شوخی نمیکنما
بنده :اِ؟منم اگه گذاشتم آشپزخونه ی نازنینم رو با اون سولفات ...و آمونیاک و ... به هم بریزی .
پسرم :بابا میگفت از دبیر شیمی و ادبیّاتش بدش میومد !!
بنده :(که اینطور ؟بابا که خونه میاد ،نمیاد؟
توی دلم )خب ادبیّات و زیست چه ربطی دارن ؟
پسرم :هیچی من که عاشق ادبیّاتم (جانمی جان ،باز هم توی دلم )زیست گفته میبره آزمایشگاه برای تشریح من نمیرما از حالا بگم ،شیمی هم که خب بابا میگه خوشش نمیومد
بنده :هر طور راحتی ،تو دیگه بزرگ شدی خودت میتونی تصمیم بگیری (یک آشی بپزم برای این زیست و مخصوصا شیمی و باز هم توی دلم )خب با این حساب بهتره اون وسایل آزمایش شیمی رو بدی به من بی خودی توی کمدت شلوغ نشه ؟
پسرم :اِ مامان ؟ من آزمایش دوست دارم به اونا چی کار داری ؟
دبیر ادبیّات پسرم روش تدریس خیلی جالبی داره ،مثلا رادیو کلاسی برگزار میکنه یکی از بچّه ها میشه مجری و چند تا رو هم انتخاب میکنه و نقش شعرا و نویسنده ها رو بهشون میده (فردوسی ،حافظ ،مولوی و ...)مجری باید سؤالاتی مربوط به اون شخصیّت طراحی کنه طوری که با چیدن جواب سؤالا کنار هم زندگینامه ی اون شخص بدست بیاد .دانش آموزی هم که نقش شاعر رو داره باید تحقیق کنه و زندگینامه ی اون شخص رو داشته باشه تا بتونه به سؤالای مجری جواب بده
فردا پسرم فردوسی خواهد بود .دیدنیه ،چند صفحه گرفته دستش تمرین میکنه
پدر همسرم تا شنید چه خبره ، دیروز رفت مدرسه ی پسرم با دبیراش از جمله همین دبیر ادبیّات صحبت کرد. زنگ زده بود با چه آب و تابی برای من تعریف میکرد .خانوادگی چه ذوقی کردیم .
دخترم :این مدرسه هم جای عجیبیه ها ؟
چطور مگه ؟
دخترم :منو صدا کردن دفترکارت سرویس رو عوض کنن آخه راننده ما عوض شده ، هر چقدر گشتم دفتر رو پیدا نکردم ،آخرش خانم ناظم منو پیدا کرد برد دفتر ،میگم خانم اینجا دفتره ؟پس قفسه ی دفتراش کو ؟میخنده
فکر میکردی دفتر چه جور جاییه ؟
دخترم :یه اتاق پر از قفسه که وقتی دفتر مشقامون تموم میشه میدیم میزارن توی قفسه ها !!! یه دونه دفتر مشقم نداشت .
تنها کسی که می تواند در یک روز کاری پُر مشغله ،مردی را 24 ساعت درخانه نگه دارد دخترش می باشد .
چطوری ؟ کاری نداره ،یه زنگ میزنه محل ّ ِ کار باباش که بابایی دلم برات یه ذرّه شده فردا جایی نمی ری میمونی پیش من فقط بازی می کنیم +یه مقداری ناز و ادا ،تموم شد دیگه همه چی حلّه
پنجشبه همسرم هر کاری کرد یه سر به شرکت بزنه دخترجانمان زود اشک هایش را روان کرد که قول دادی قول دادی
میدونی مدرسه ی ما میشه بدون اجازه استفراغ کرد ؟
چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خانمم گفت
چند روز بعد جلسه ی اؤلیا
معلّم دخترم درمورد روش جدید تدریس ریاضی و نکات ضروری توضیح می داد از جمله:
همونطوری که به بچّه ها هم گفتم لازم نیست برای هر چیزی اجازه بگیرن ،مثلا یکی حالش به هم خورد می تونه زود از کلاس بره بیرون
حواستون باشه شیشه ی کثیف ماشین جریمه داره پونزده هزار تومان !!!،احساس جهان اوّلی بودن داره به من دست میده
پ ن :سرویس دخترم دیر کرده بود چون به خاطر شیشه هاش پلیس به حسابش رسیده بود!!
دخترم :خانم معلّمم شش تا چشم داره ها میدونستی ؟
نه؟!! چطوری کشف کردی ؟
دخترم :خودش گفته شاید گفته نمیدونم ولی پشتش به ما هم باشه میگه ردیف دو صحبت نکن پس دوتا پشت سرش هست بالای هر گوشش هم یکی !!
حرف دیگه ایی برای گفتن نداریم ،وقتی پای ِ دخترم به خونه میرسه تا بخوابه توصیف مدرسه و خانمشه و پسرم که آخرش از کوره به در میشه و میگه اوّلی ِ مدرسه ندیده ،بعد مقابله به مثل شروع میشه و از آنجایی که هر نیرویی عکس العملی داره دخترم جوابشو میده که خودتم اوّلی ،خودتم اوّلی و چرخه ی مشهور شروع میشه و هنوز ادامه داره ...
پ ن : قدیما میگفتن یه سر و دوگوش اومده یادتون هست ؟این خانم معلّم محترم هم شش چشم دارن !
پسرم :یه نفر میتونه دانشگاه یه رشته ایی بخونه ولی شغلش یه چیز دیگه باشه ؟
خب مثلا الکترونیک بخونه ولی بازیگر بشه ؟
پسرم :اِ اِ؟؟؟؟ چقدر حسّ ِ ششم قویی داری مامان ؟
ما اینیم دیگه
چقدر ساده هست این پسر؟این روزها دچار سندروم انتخاب شغل شده
به لطف خدا دخترم هم مدرسه رفت .اصلا نفهمیدم این هفت سال چطور گذشت ؟کِی بزرگ شد ؟اونقدری که بره مدرسه !!!!!!!!!!!!! امروز قیافه اش سر صف دیدنی بود .موقع برگشتن با اَخم می گفت نه از مدرسه خوشم اومد نه از خانمم !!!!!!!!!!
چرا ؟
-چون دوستم تغذیه که خورد به من تعارف نکرد !!!
تقصیر خانمت این وسط چی بود ؟
-تعارف کردن تغذیه رو یاد نداد که هیچ ،اصلا درس نداد .من بی سواد بمونم ؟
خب روز اوّله از یکشنبه درسا شروع میشه
-من میخوام رو دفتر خط دار بنویسم عین داداش ،بیشتر از داداش
کم کم از یکشنبه یاد میگیری ،دیگه ؟
-منم از کیکی که دوستم خورد میخوام
بیا بریم بگیرم برات (بعد از اینکه کیک شکلاتی خورد )
-خانم معلّمم رو یه عالمه دوست دارم ،مدرسه چقدر جالب بود چرا فردا تعطیله ؟!!!
امروز خواهرم از پسرجانمان پرسید :بالاخره تصمیم گرفتی چه کاره بشی ؟
- بازیگر میشم وقتی هم بازنشسته شدم ویدئو کلوپ باز میکنم !!!!!!!!!!!!
در راستایِ تعلیم و تربیت صحیح ِ پسرجانمان کمی تا قسمتی خشونت به خرج دادم .حالا این دلم هم تاب نمیاورد ولی همچنان ایستاده ام .
یک قیافه ای گرفته دیدنی ،زیر چشمی هم نگاهش میکنی چشماش پُر میشه به زور خودشو نگه داشته تازه چیزی نشده میگه چرا منو میخندونی ؟
خلاصه آخر جذبه میباشم.
پ ن :طبق اصول روانشناسی وقتی برای بچّه ها شرطی گذاشتید تا تحریمشون رو لغو کنید، باید صبر کنید تا انجام شود.
دیروز یکی از اقوام زنگ زده که خواهرشوهرش دخترم رو دعوت کرده تولد دخترش البتّه تنها ،جمع دخترونه اس
-تنهایی میتونه ؟ گریه نکنه ؟
من توی دلم :(نمیدونی با کی طرفی؟ )بهش گفتم نگران نباش میدونم که میتونه
دخترم :بله که میرم ،اوّل سلام میدم بعد میگم تولدّت مبارک ؟نه دست میدم بعد تبریک میگم ،دامن سرمه ای رو بپوشم با کفش پولکی ام ؟نه کیف مهمونی ام رو بردارم با دمپایی بهتره ،موهام رو اینطوری میکنم ،اینجاش گیره میزنم اونجاش نگین میزنم .یه جوری سر صحبت رو باز میکنم که از منم بپرسن میری مدرسه یا نه ؟که منم بگم امسال دانش آموز ِ کلاس اوّلم !!!!!!!!!!!!!موقع برگشتن به نظرت بگم به همه سلام برسونین خوبه یا بگم به آقاهم سلام برسونین بهتره ؟بعدش هم میگم زحمت دادم ،خوشحال شدم و از این حرفا دیگه !!!!!!!!!!!!راستی اگه خسته شدم زنگ میزنم بیای دنبالم .
و من فعلا همچنان گوش میدم از قدیم گفتن قیزین که اؤلدی قیرمیزی دؤنوی چیخات
یادم رفته بود کفش نو چه ذوقی داره ، دخترم یه جفت کفش ِ نو گرفته برای مدرسه ش الان دیدم کفشاشو پوشیده با اونا خوابیده
باید اعتراف کنم که وقتی دوستی مینویسد که تجربیّات مادرانه ام به دردش خورده بسیار خوشحال می شوم .احساس ِ شعف خاصّی ،شاید هم غرور یا چیزی در این مایه ها به سراغ ِ من ِ مادرانه ام می آید که بله !!! ولی بعد حسابی از این حسّ ِ یک طرفه شرمگین می شوم .من در تربیت این دو فرشته تنها نبوده ام پس از خدا ،حمایت بی قید و شرط همسرم و خانواده اش را به همراه داشته ام .البتّه منکر تجربه های ِ خواهرانه ام هم نیستم .به طور قطع اگر حمایت های عاطفی همسرم و خانوده اش نبود من تنهایی قادر به بزرگ کردن این بچّه ها نبودم و نخواهم بود .
پس از رایزنی های ِ فراوان ،پسرم چندین بار داراییش رو سرشماری کرد آخرش هم نصفش رو داد یه نیم سکّه خرید و بقیّه اش رو داد به باباش از بابت کامپیوتر دست دوم همسرم که امروز رسید به پسرجانمان !! خیلی دلم میخواد بدونم برای پُر کردن قلّکش چه نقشه ای داره ؟
در قدم اوّل امروز یه قطعه ی کوچولو حفظ کرده و راست وچپ میزنه و زیرچشمی هم نگاهی به ما میکنه و میگه جایزه لازم نیستا حالا نقدی هم قبول میکنیم !!!
بعضیا میگن در مورد بچّه هاخیلی سخت گیرم ولی من فکر میکنم هیچم اینطور نیست لازمه ،ارزششو داره
دخترجانمان :وای مامان نمیدونی انبار ِ نگهبانی آبابا خدا به یه گربه پنج تا نی نی داده ،وای وای نمیدونی چه نازن مگه نه داداش ؟
پسر جانمان :آره مامان راست میگه ،کوچولو موچولو خوشگل ،نرم،اشکالی نداره که دست بزنیم ؟
مگه نزدی ؟زدی دیگه
پسرم :اِ؟ این مامانم همه چی رو میدونه ،نگهبان گفت ؟
نه خودت گفتی نرم ،دستاتونو با صابون شستین ؟
جفتشون بلهههههههههه
دخترم :من خیلی حیوانات (چه جمع میبنده )خانگی دوست دارم ،گربه دوست دارم (زیر چشمی هم منو زیر نظرداره )خب حالا گربه نشد یه چیز دیگه موش هم قشنگه ها (وای خدای ِ من )
پسر جان ِ به روز بنده :آره دیگه من یه مقاله خوندم حیوان خانگی آرامش میده ،مخصوصا خواهر برادرا کمتر دعوا میکنن (اِی کلک )و خب منم خیلی دوست دارم گربه ها خیلی ناز بودن ولی آقای نگهبان میگه نمیزاره ببریم و ... و ...
منم بی تفاوت گفتم خیلی خوبه جوجه هاتون یادتونه نه ؟من مخالف نیستم امّا نزدیک پاییزه هوا داره سرد میشه توی خونه میتونین ؟هر کی حیوان خانگی بخواد به شرطی که تمام کاراش رو به عهده بگیره مخصوصا کثیف کاری هاش رو ،حرفی ندارم از حالا بگم که من دست نمیزنم.
قیافه ی جفتشون دیدنی بود .من نمی تونم کوچیکم .اِ ؟منم نمیتونم مدرسه ها باز میشن من درس دارم .و به قول خواهرم با چشم و ابرو برای هم خط نشون میکشیدند .(پایان ائتلاف اعلام میشود)
دخترم :پروانه بگیریم ؟فکر میکنی بره دستشویی ؟
ساعت 2:06 ،پنجم شهریور ماه 90
پسرم با چشمانی نیمه باز و خمیازه کشان میگه حتما برای سحری منم بیدار کنین این مریخ رو ببینم .
خوبه سایت آسمان شب رو خوندیم که این خبر اشتباه ترجمه شده ولی ما با یک تلسکوپ ِ فوق ِ آماتوری که فوتش میکنی تغییر جهت میده در این آسمان ِ ابری تبریز نه ماهی میبینیم و نه مریخی چه برسد به دو عدد ماه،همچنان باسماجت تمام به رصد اَبرها مشغولیم ، آیا مریخ با ما قایم موشک بازی میکند ؟
پسرم ریال به ریال جمع میکنه تا کامپیوترش رو عوض کنه ،هفته ی گذشته کامپیوترش سی سی یو بود!
چند روزی هست که می دیدم هر چی خرت و پرت داره ریخته وسط اتاقش و بسته بندی میکنه مخصوصا سی دی هاش رو ،یک سری کامل هم وسایل شعبده بازی داره که خیلی دوست داره روش نوشته بود for sell! و هر روز عصر هم میرفت خونه ی پدر همسرم که تو یه مجتمع هست البتّه با یه کوله ی پُر (حس ّ ِ مادرانه ام گفت کاسه ای زیر نیم کاسه هست )دیروز که بردمش دم در مجتمع پیاده شد و دیدم که نرفت طرف بلوک پدربزرگش ،یه دوری زدم و برگشتم .نشسته بود روی پلّه ها و بساط پهن کرده بود !!بچّه ها دورش جمع شده بودند و وسایل شعبده بازیش رو میفروخت !!!!!!!و سی دی هایی رو که دوست داره !!!منو که دید به مِن مِن افتاد که مامان تعویض میکنم .گفتم خب آقا شطرنج داری ؟منم میخوام ،چشماش یه برقی زد و جواب داد خب به شما تخفیف میدم خانم.بعد دیدم نوشته سه تا سی دی بخر یه جایزه ببر
همسرم گفته بساطش رو فردا ببره شرکت ،به بچّه های شرکت سپردیم هر چی داره بخرن( البتّه به حساب ما )عجب دنیایی شده یه روزی فسقلی بود الان میگم بیا بهت قرض بدم قبول نمیکنه میگه من که دیگه بچّه نیستم.
دخترم امسال میره کلاس اوّل ابتدایی (انشالله)
مامان ؟چند روز مونده به مدرسه
-31 روز
تقویم داری بیاری برنامه ریزی کنم ؟
-بله که دارم آفرین به دخترم(قند تو دلم آب میشه چه جور )
خب ببین چند روز به خاطر آلودگی هوا تعطیله ،اون روزا که نمی تونم برم بیرون میخوام برم خونه ی مامان بزرگ !!(یک -هیچ )
دخترم :خیلی وقته نرفتیم پارک (خیلی وقت =یک روز قبل ازشروع ماه رمضان)
پسرم :اگر وقت داشتین بریم شهر بازی یا بریم بگردیم چند وقته نرفتیم ؟
امروز از صبح بردمشون تا افطار باهاشون توی شهر چرخیدم از زمین بازی گرفته تا مغازه گردی و ...(بماند که الان نای تایپ هم ندارم)
خب کی میاد بریم پارک؟
جفتشون :واییییییییییی مامانننننن ؟بریم خونه
دم در خونه دخترم میگه من دیگه بیرون کاری ندارما ،خیلی خسته ام وای دلم برای عروسکام تنگ شده !!!!
حالا ببینم کی گلایه میکنه ؟ فکر نمیکنین ماه رمضونه یا کار داریم ؟
دخترم :اِ من یه شوخی کردم شما چرا جدّی گرفتی ؟
این زبون رو نداشت چه میکرد ؟
امسال تابستون پاتوق من هفته ایی چند روز پیست اسکیته ،حداقل دو سه ساعتی میشینم تا بچّه ها حسابی دلی از عزا در بیارن و به یمن توفیق ِ اجباری ِ بست نشستن در اونجا افراد متفاوتی رو دیدم .
خانم الف :خیلی با حوصله و بادقّت و با ظرافته ،همیشه مادرش همراهیش میکنه عضو ثابت اونجاست هر وسیله ایی هم تو بساطش پیدا میشه از پتو بگیر تا کارد میوه خوری ،تنها دخترش رو میاره خوشم میاد اصلا دخترش رو لوس نمیکنه اگه بعدها دخترش جزو قهرمانهای ِ اسکیت باشه هیچ تعجّب نمیکنم
خانم ب:خونش خیلی دوره ،پسرش فوق العاده با استعداده جلسات اوّل همسرش هم میومد مثل یه مربّی خصوصی بالا سر ِ پسرش بود (اون زمان بیکار بود )شکر خدا دوهفته ایی هست کار پیدا کرده و نمیاد ولی پسرش همچنان پیشتازه ،نگران هزینه ی دوره ی بعد بود شکر خدا همسرش کار پیدا کرد و موافقت کرد
خانم ج: در یک کلام از اون تیپ شخصیّت هاست که خیلی دلم میخواد یه کشیده محکم بخوابونم دم ِ گوشش ،به تشخیص اینجانب اورژانسی باید تحت درمان تخصصی روانپزشک باشه ،پسرش از همه با استعدادتره منتهی برای تشویقش هم فحش میده برای تنبیهش هم فحش میده ،با صدای بلند داد میزنه یتیم بمونی بچّه الهی بمیری راحت بشم و... و ... بیا اینجا پسرش هم به همون شیوه جواب میده نمیام من متخصص اعصاب خورد کنی هستم ها ها .دخترم جلسات اول هاج و واج نگاه میکرد تازه عادت کرده ،پسرم اوایل یواش به پسر خانم ج میگفت جلوی خواهرم فحش نده !!!اونم بلند میخندید و داد میزد مامان ببین این آقا پسررو ها ها استلریزس بله استلریزه !!!! سِت ایمنی نمیپوشه دیروز میگم خانم خدای نکرده اتفاق یه دفعه پیش میاد جواب میده نمیدونی خدا بهش مرگ بده راحت بشم نمی پوشه ،قربونش برم میبینی چه بااستعداه دیگه کفش نمی پوشه همه جا با اسکیت میره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هرچی مربّی بهشون تذکر میده انگار با اونا نیست
خانم د:همین روزاست که فارغ بشه و دخترشم به دنیا بیاد ولی همچنان با سماجت تمام پسرشو میاره ،فکر و ذکرش پسرشه و نی نی کوچولوی ِ در راهش
آقاو خانم دکتری هم هستن که به نوبت مطب نمیرن و دخترشون رو میارن وقتی نوبت باباست ما فقط آقای دکتر رو تماشا میکنیم میره تو پیست دنبال دخترش ،امروز با خواهش تمنّای مربّی اومده نشسته پیش بقیّه والدین تمام هوش و حواسش به دخترشه با هر قدم دخترش چشماش یه برقی میزنه توصیف نکردنی
بنده هم هستم و بابامون که دیرتر میاد گاهی هم پدر و مادر همسرم میان،مادرِهمسرم چشماشو میبنده و تند تند آیه الکرسی میخونه و فوت میکنه و گاهی هم یواش میگه اینجا کجاست بچّه ها رو میاری ؟!!!!! ای وای الان میفتن از اون طرف پدر همسرم انگار مسابقه ی استقلال و پیروزی رو میبینه چنان هیجان زده بچّه هارو تشویق میکنه همه بهش نگاه میکنن و میخندن
امروز عصر خانمی زنگ زده بود که منزل دانش آموز فلانی ؟
-بله !!!!(اوّلین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چه کرده ؟)
این دانش آموز جزو قبولین قطعی مرحله ی اول المپیاد ریاضی دانش آموزی می باشد یه شماره فاکس بدین مدارک رو بفرستیم و اسفند ماه مرحله ی دوم هست و ... و ...
-بله ؟! کی مرحله ی اوّل رو دادن ؟من خبر نداشتم ؟
مدرسشون تست شده ؟ برای واترلوی کانادا
-؟!؟!؟!
ویکی پدیا و سایت انجمن ریاضی دانان جوان ولیست بچّه های شرکت کننده ی سالهای قبل رو به لطف نت زیر و رو کردم (و خداوند سرچ را آفرید :) )
سؤال :اگر جای من بودید یا بهتره بگم اگر جای ما بودید چه می کردید ؟
بابامون (همسرم ):
واکنش در اولین لحظه ای که شنید :آره دیگه گزینش کنید بفرستید برن آمریکا...
بعد از چند ساعت :فکر کردم پنجم تموم شد راحت شدیم ولی آدم وسوسه میشه ها ، برو از معلّمش بپرس ببین چی کار کنیم ؟
پدر ِ همسرم :بَهههههههههه بَهبَههههههههههههه ،آفرین من میدونستم یادته کِی بهت گفتم ؛وای وای بَه بَه هرکاری لازمه بکن ،به حرف باباش نیست که ، اجازه ندیم هیچ جایی نمی تونن ببرن نگران نباش فردا زنگ بزن پیگیر منابع باش
خودم :هنوز برام جای سؤال داره که چرا گزینش نامحسوس بوده ؟ تازه مگه شرط سنی نداره این امتحان ؟پسر من که دوازده سالشه ؟ ولی اگر کلاسی یا دوره ی آمادگی داره کاش که با سرویس باشه این شغل شریف راننده ی آژانس بودن منو از کار و زندگی انداخته
پسرم :بدون معطّلی،جانمی جان بله که میرم
اِ؟کلاس سوّم یادته خب اوّل شدم؟ المپیاد ریاضی ؟ادامه ی همونه دیگه(که من فکر نکنم )
دخترم :چرا چیزی درمورد من نگفتن ؟اینجایی که میگین شهر بازی هم داره ؟
کسی هست که از این آزمون خبری داشته باشه ؟یا قبلا شرکت کرده باشه و تجربه ای داشته باشه ؟
پ ن : امروز با مدرسه و این مؤسسه صحبت کردم .مسابقه ی ریاضی واترلو همه ساله در حدّ ِ دانش آموزان ابتدایی و راهنمایی برگزار می شود .یک سری کتاب معرّفی کردند .اگر دانش آموزی تمایل به شرکت در این آزمون رو داره باید کتاب ها رو تهیّه کنه و مکاتبه ای بخونه یه پشتیبان (معلّم ) هشت ماهه هم خواهد داشت .
این روزها دخترم به طرز شگفت آوری به بلوغ فکری رسیده ،ترجیح میدم از دور تماشاش کنم و همینطور تعجّب کنم .!!!!!!!!!!!!
یه چیزایی میگه من که از خودم شرمنده میشم .جل الخالق !!!!!!
سر اینجانب که معرّف حضورتون هست شفاهی هاش شروع شده ،میدونم بلده ولی خب میخوام مثلا احساس مسؤلیّت کنه ،دیروز گفنه میخوام دوستمو چند ساعتی دعوت کنم .قرار شد مشقاشو بنویسه و سه ساعتی دوستش بیاد خونه ی ما و بعدش هدیه های آسمانی (دینی ِ قدیم )بخونه و بپرسم و قبل از ساعت نه تموم کنیم .ساعت نه ونیم شب دیدم چه تند تند ریاضی مینویسه !!
مگه قرار نبود دیروز بنویسی؟
- دیشب بابا گفت خسته ایی برو بخواب
بابامون میگه من؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! کِی گفتم ؟؟؟؟؟
-خودتون گفتین بعد از شطرنج
بابامون: من از کجا میدونستم مشق داری خوبه فقط چهار دست بازی کردیم
خب از صبح تا حالا چی کار می کردی ؟دوستت که نزدیک پنج ساعت اینجا بود چی کار کردین ؟ بابا گفت برین حیاط
بابامون :من؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! از کجا می دونستم درس داره ؟؟
باشه تا نخوندی نمیزارم بخوابی کتاب رو بیار ببینم
بین خواب و بیداری دراز کشیده رو مبل میگه مامان بپرس تازه فردا میخوام مسابقه ی نماز شرکت کنم
من :پیامبر برای عبادت به کدام غار می رفت؟
پسرم :غار علی صدر!!!
من :چی؟؟؟؟؟بیداری !!! الو؟؟؟؟؟؟؟؟
پسرم :چی یه بارم بپرس ؟آهان همون غاره دیگه؟ چه فرقی میکنه یه غاریه ؟بلدم
من:مامون از امام رضا خواست کجا برود؟
پسرم:از مشهد به خراسان
من:پاشو برو سر ِ جات بخواب
پسرم:می بینی خودت میگی بخواب من که می خوام بپرسی
من:چقدرم حواست هست
پسرم :مگه پرسیدی ؟ یه بارم بگو
خب چه فرقی میکنه یه کم اون طرف تر،مشهد هم مثل مدینه
تازه میخواد بره مسابقه شرکت کنه !!!حالا اگه یه کتاب غیر درسی بود تا صبح بیدار می موند و تمومش می کرد
امروز بعدازظهر :مامان بیست شدما ،درمورد اون غار به کسی چیزی نگی؟اصلا فراموشش کن
من:کدوم غار ؟
پسرم همکلاسیش رو زده و کمی تاقسمتی مجروح کرده
.یواشکی رفتم ازاتاق به همسرم زنگ زدم که موضوع اینه بعدازافطارباید بریم عیادت فلانی ،درضمن وقتی میای خونه خودت یه جوری سرصحبت رو با پسرک باز کن نفهمه من گفتم .خودش بهت بگه
بابامون می آید و کاملا کارشناسانه وارد عمل می شود
- خب چه خبر؟چی کارکردین ؟درس چی خوندین ؟کی کی رو زده ؟!!
با همسرم صحبت میکنم که پسرمون دیگه بزرگ شده و باید باهاش بیشتر وقت بگذرونی و صحبت کنی و گزارش خلاصه ی مطالعات روانشناسی و بحث های نوجوانانه رو بهش دادم و آخرشم گفتم که همین که بیدار میشه چشماشو باز نکرده میره سر گیم و کامپیوتر و ... حواست باشه یه جوری جایگزین پیدا کنی و حتما غیر مستقیم صحبت کنی و تاکید کردم یه طوری سر صحبت رو باز کن که فکر نکنه من جاسوسی اش رو میکنم
صبح فردا بابای ِ ما در نهایت احساس غیرمستقیمی وارد عمل می شودو با صدای بلند به من میگوید بیا می خوام باهات صحبت کنم و چشمکی هم میزند و اشاره ای هم به اتاق پسرم میکند! چه خبره ؟تا چشماتونو باز میکنید میرین سر گیم ؟تمرین موسیقی هم که نمی کنید اگر نمی خواین خب به منم بگین این همه هزینه نکنم شما هم راحت باشین کامپیوتر چرا روشنه چقدر گِیم 
پسرم از اتاقش میگه مامان تعجب نکنی ها بابا با منه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد هم قلکش رو آورد که بیا اینم پول کلاسم و به من نگاه میکنه و به باباش میگه صبح که خونه نیستی از کجا میدونی من اوّل با گیم بازی میکنم ؟
این بود گزارشی از نیروی کمکی جهت تربیت صحیح نوجوانمان
آخر من چه کنم ؟! چقدر کارشناسیم من و این همسرجانمان
پسر جان اینجا آشپزخونه هست ،مواظب باش اینا چیه قاطی میکنی ؟بده من یادت بدم
خودم ریختم روی کابینت !!!
مقادیری وسایل خریدیم جهت آزمایش های ساده شیمیایی چه بلایی که سر آشپزخونه نیاوردیم بهتره بگم نیاوردم
پسرم
27 تیر منم می خوام برای رصد برم
برم کلاس بازیگری؟اجازه میدی ؟
مدرسه برای هنر کنده کاری چوب رو انتخاب کردم
شطرنج هم خیلی دوست دارم
این ریاضی چه جالب شده ؟!!!
چقدر اسکیت با حاله این دفعه میرم بالای بزرگترین رَمپ (سکوی بلند )
بیا ببین این رسوب نارنجی که تشکیل شد به چه دردی میخوره این دوتا رو با هم قاطی کردم
...
هر دم از این باغ بری می رسد ! خدا به خیر بکند ،دیروز همسایه مون رو دیدم
-چه خبر ؟گفتم عیان است دیگه !سرشو تکون میده و میگه خدا حوصله بده بهت(آمین )
به نقل از همسرم (بعد از داد و بیدادی در ماشین)
پسرجانمان :آره دیگه اون سردنیا هم اتفاقی بیفته مقصر منم ،اینم همیشه یکی یکدونه و و فرشته و سوگلی باباشه !!!
بعد از هفت سال این اوّلین باری هست که پسرم اینطور در مورد خواهرش به وضوح صحبت کرده ،من میگم بابا ها دخترین !! مگر این که خلافش ثابت شود
به لطف پرودگاردخترمان را هم فرستادیم آمادگی (پیش دبستانی)
موقع برگشتن پرسیدم خب چه خبر؟
-هیچی ولی بچّه ها منو اذیّت می کردن
من ِ نگران :چرا ؟چی کار می کردن ؟میدونی که باید به خانم معلّم بگی ؟
-خیلی عادی جواب داد .نه وقت خانم معلّم رو نگرفتم خودم به حسابشون رسیدم
چطوری؟؟
ـ خب زدمشون .داداش یادم داده گفته با سرِ کسی کاری نداشته باشم ضربه مغزی میشه ،بیهوش میشه ،گفته از پاشون بزنم .تازه وقتی خانم نگاه نمی کرد به حسابشون رسیدم.
این از مزایای بچّه ی دوم بودنه از تجربه های اوّلی خوب فیض میبره .خیلی خوب یادمه همین آقا پسر وقتی می رفت آمادگی من فکر می کردم زیر دست وپای بقیّه له میشه از پس مظلوم بود البتّه به نظر من ،حالا مربّی ِ کاراته ی خواهرش شده
برادر همسرم از تهران اومده به دخترم میگه با من میای بریم تهران ؟
دخترم :نه
چرا ؟
دخترم :چون بابا نمی تونه رشد بکنه تولدش بزرگ نمیشه !!!
چرا ؟؟؟
دخترم: من هر شب می بوسمش بابام میگه قوی شدم .مثل گیاهه دیگه هیچی نمیدونی عمو ؟
این وسط تصور کنید قیافه ی پسرمان را
پ ن : درس هفته ی گذشته رشد گیاهان بودتا اطلاع ثانوی معیار مقایسه ی همه چیز گیاهان هست
امروز به دخترم قول داده بودم کمی زودتر برم دنبالش با هم بریم بگردیم (روزهای فرد داداشش دیرتر میاد ماهم دوتایی گاهی می ریم خیابون گردی )از پله های مهد با اخم اومد و یه سلام خشک وخالی داد .گفتم کجا بریم ؟
فقط خونه !
ناهار نمی خورم سیرم .آش خوردیم با نون ( هرسال به مناسبت اربعین آش رشته دارن و گفته بودن در صورت امکان دخترا چادر بیارن کلی اصرار کرد و چادرش رو برد )
میدونی مامان امروز من تونستم توی دلم با خودم حرف بزنم طوری که کسی نشنوه
من ِ منتظر :خب چطوری ؟به منم یاد بده
عین فیلمای قدیمی صدا نداره ها ،خیلی راحت بوده من تازه فهمیدم
توی دلم گفتم من دیگه نمیام مهد میمونم خونه مامانم همه چی یادم میده ،مگه نه ؟همه چی بلدی دیگه من میدونم .من که نمیرم مهد توی دلم به خودمم گفتم .تازه خانم مربی هم نفهمید .کاملا بی صدا با خودم حرف زدما
- خب چرا ؟
این پسرا رو میبینی باچادر رفتم کلاس به من خندیدن من دیگه نمیرما
فرشته ها کجان ؟
- آسمون
پس چطوری از ما محافظت میکنن؟
-فکر کنم هر وقت لازم بشه میان زمین
پس چرا دیده نمی شن؟
-بی رنگ هستن
پس چرا باد ی که از بال زدنشون ایجاد میشه رو من حس نمی کنم
-چی؟؟؟
بازم نمی دونی !! اصلا چرا رفتی مدرسه ؟چرا سواد داری نمی تونی سؤالای منو جواب بدی؟چرا خانم معلّم میگه برو از مامانت بپرس؟چرا داداش این همه درس داره با من بازی نمی کنه ؟چرا فرشته ها رو نمی بینم ؟چرا این فرشته ها چند وقتی هست زیر ِبالش ِ من جایزه نمیزارن؟چرا خانم معلّم میگه وقتی نماز می خونیم فرشته ها پشت سر ما وایستادن ؟اونوقت پشت ما به اونهاست ،بی ادبی میشه ؟....
- یکی یکی بپرس چه خبره ؟؟خب تو فرشته ی منی دیگه
بازم اشتباه ! من بچّه ی انسانم
-؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بچّه ها فرشته هستن
نه خیر من قبول ندارم ،فرشته ها بی رنگ هستن خودت گفتی ،من دیده میشم
-صبر کن فکر کنم فردا بگم
بلد نیستی ؟آره ؟درساتو خوب نخوندی ؟
آه خدای ِ من! مثل ِ مسلسل بدون یک لحظه مکث
دخترم:دلم برای دوستام تنگ شده کاش الان مهد بودم.
- از این به بعد میری مدرسه یادت رفته ؟
دخترم:کاش مدرسه بودم ،دوستم هم کنارم نشسته بود.
پسرم: مدرسه که مهد کودک نیست قانون داره نمیزارن پیش دوستت بشینی صحبت کنی
دخترم :به مدرسه ی من کاری نداشته باش
پسرم :کی بامدرسه ی تو کاری داره! اَه مدرسه ندیده ،اوّلی اوّلی
دخترم :خودتم اوّلی دیگه اوّلی اوّلی
پسرم :مامان اینو میبینی ، اوّلی من با جنابعالی خیلی فرق میکنه
دخترم :مامان به مدرسه ی من چی کار داره
- :76 روز صبر کنین تموم میشه :))))
جفتشون :وای خیلی مونده !!!!!!!!!!!!
زمان :یک نصفه شب مکان :اتاق خواب
مامان؟مامان؟بیدارشو کارواجب دارم(دختر پنج وساله و نیمه ی اینجانب)
-چیه بگو ؟چی شده ؟
من ازدواج کنم عروس بشم تا خونه نداشته باشم اینجا میمونم.خب ؟خب ؟؟؟
-
باشه تاهروقت بخوای میمونی ،خواب دیدی؟چرا بیدار شدی؟
نه فکر می کردم .من رژ لب و لاک خیلی می خرم .دامادم هم برام میخره .فقط اون کرمی که بعد از گریم وآرایش صورتو پاک میکنن اسمش هی یادم میره برام بنویس نگه دارم تا وقتی عروس میشم لازمم میشه .
-
(خواب از سرم پرید)باشه برو بخواب .وقتش که برسه دامادت برات می خره
نه بنویس یادت میره .توهم برام بخر زیاد لازمم میشه آخه من رژ خیلی دوست دارم
-بیا بنویسم .خب دیگه ؟
وقتی خونه داشته باشم برای حموم و دستشویی میام اینجا خب؟
- چرا مگه خونه ات حموم و دستشویی نداره؟
داره ولی من که نمی تونم خودم رو خوب تمیز کنم .میام خب؟؟
-باشه تا هروقت دلت خواست بیا و بمون .حالا برو باخیال راحت بخواب
ولی عروس میشما.رژ هم میزنم با لاک حتما باشه ؟؟؟؟بعدش میام اینجا میمونم
نصفه شبی چقدر خندیدیم
خدایا به من حوصله ی مضاعف عطا کن. بی زحمت یه کمی بیشتر از مضاعف
خدایا به همه ی دخترا داماد ِانسان و به همه ی پسرا عروس ِانسان عطا کن .انسان به معنی تمام کلمه همراه با حوصله ی مضاعف.حوصله ی کمی بیشتر از مضاعف برای داماد دختر من ضروری می باشد.
آمین
پ ن :در ضمن این کشف مهم به اسم من ثبت شده، هوس کپی به سر کسی نزنه![]()
وقتی پسر جانمان نرسیده می پرسد چایی داری ؟یعنی از سر کار آمده و بسی خسته است .
این از مشخصّات بارز یک مرد آذری است :)
هفته ای سه روز میره سر کار تازه دو هفته شده امروز تقویم رو گذاشته علامت میزنه و میگه پس کی حقوق میدن ؟
اِ...؟
چرا هر چی میگم به این پسر جانمان بر می خورد ؟
از امروز صبح چند بار قیافه گرفته برام ،تازه اینجاش جالبتره، بسیار امری بغض کرده که دیگه به من نگی آفرین ؟!!!
اصولا بهتره کاری به کارش نداشته باشم ،من که چیزی نگفتم ،گفتم ؟این سرآغاز ورود به راهنمایی می باشد به گمانم
تازه قرار شده از فردا روزای زوج نصف روز بره سرکار !!!!!
به بابا زنگ بزن اگه پروازش تأخیرداشت بفهمیم ،بعد به مهد زنگ بزن به خانمم بگو مراسم دیرتر شروع بشه تا بابا برسه
این جمله درچند روز گذشته بارها تکرار شد .خداروشکر که بابا ساعت چهارونیم صبح رسید .بابا مون به خاطر دخترش با هزار مصیبت بلیت رو عوض کرد و از اوّل تا آخر مراسم فارغ التحصیلی دخترمون هربار دخترم اجرا داشت گریه کرد.
بالاتر از این نعمت چه می توانستم داشته باشم .خانواده ام
چطور سپاسگزار باشم ؟
گلبرگ بهاری ِمن بزرگ شده ،امروز مراسم فارغ التحصیلی اش بود .یه دکلمه ایی خوند که من نمی دونستم گریه کنم ،بخندم ،پرواز کنم .
زمان :شب ساعت 12
دخترم :مامان میدونی چقدر خوب حرفای بابارو فهمیدم که شما رو تنها نزارم که نترسی !برای همین میام پیش شما می خوابم مواظبتم !!!!
خیلی ممنون حالا یه لیوان آب برام میاری ؟
دخترم :چند قدم رفته و برگشته با چشمای ِ گشاده از ترس ،میبینی چقدر به فکرتم بیا دستتو بگیرم ببرمت آشپزخونه هر لیوانی دوست داری انتخاب کن !!!!!!!!! از این سایه ها نترسی ها فقط دست منو بگیر
دختر جانمان را هم ثبت نام کردیم اوّل دبستان ،به قول خودش دیگه تو این خونه بی سواد نداریم!!
امتحانات خرداد هست و سرویس نداریم هر با رکه دنبال پسرم میرم ،می بینم کنفراس داغی در مورد کلاس های تابستانی بین مادرها در حیاط مدرسه برگزار شده و من تازگی ها یاد گرفته ام خودم را لابه لای بچّه ها یا پشت یکی از بچّه های اَ بَر هیکل مدرسه قایم کنم !!! چرا ؟چون تجربه نشان داده این بحث ها بی نتیجه است جز چشم و هم چشمی والدین بر سر کلاس های مد روز حاصلی ندارد .زبان و موسیقی و یوگا و کلاس های تقویتی و معلّم های خصوصی و... اصلا تعطیلات تابستان مفهوم خودش رو از دست داده و بیچاره بچّه ها شدن موش آزمایشگاهی
من کارشناس نیستم امّا مادر که هستم و بهتر از هر کسی بچّه های خودم رو میشناسم و به توانایی ها و علایق اونها آگاهم .
طرح تابستانی امسال ما :
1- تبریز گردی (هر چند ما طرح های تابستانی را از وسط امتحانات شروع کرده ایم مثلا مقصودیّه ی تبریز پر هست از خانه های قدیمی بسیار بسیار زیبا که خوشبختانه به لطف میراث فرهنگی تبدیل به موزه های فوق العاده ایی شده اند .هفته ی قبل رفتیم خانه ی استاد شهریار و موزه ی سنجش باز هم خواهیم رفت این بار با دوربین و حتما عکس هاشو اینجا میزارم )بچّه ها باید شهر خودشون رو بشناسن
2- آشپزی :اونقدر بزرگ شدن که بتونن از عهده ی تهیّه ی غذاهای ساده بربیان
3- کتاب :بعدازظهرها با هم دراز می کشیم و کتاب می خونیم و یه چرتی می زنیم و این یعنی تعطیلات ،نمی دونین چه مزّه ایی میده
4-فیلم می بینیم و این یعنی ما بسیار پیشرفته شدیم و تلویزیون ما هم روشن میشه
5- زبان :قراره با هم زبان بخونیم به روش خودمون ببینیم چی میشه ؟
6- پیشنهاد شما چیه ؟
پسرم :هیچ دقّت کردی ما خیلی کمتر بحث میکنیم ؟
بحث یا جنگ جهانی ؟
حالاااااااا !
پسرم:می دونی چرا ؟ داریم بزرگ میشیم ،عاقل شدیم
!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟