همسرجان زنگ زده به دکتر بچّه ها :آقای دکتر فقط نیم درجه تب داره !!!
پسرم :با 39.6 !!! بی حال ِ بی حال
میگم اون زمان استامینوفن داده بودی الان داره می سوزه
همسرجان زنگ زده به دکتر بچّه ها :آقای دکتر فقط نیم درجه تب داره !!!
پسرم :با 39.6 !!! بی حال ِ بی حال
میگم اون زمان استامینوفن داده بودی الان داره می سوزه
تمام اس ام اس های همسرم محدود می شود به چند کلمه ی:come,call,ok,i,m here فارسی که اصلا تا حالا ندیده بودم .امروز اونقدر خندیدم واقعا غافلگیر شدم یعنی من چه عکس العملی می تونستم داشته باشم که همسرجانمان اس ام اس فارسی داده با این تعداد کلمه !!
همسر وپسرم یه مسافرت کاری رفتند .
متن ِ اوّلین و طولانی ترین پیام کوتاه همسرجانمان:(یک موسیقی ِ اعلام خبر مهم هم تصّور کنید)
با عرض معذرت اشتباهی کلید ماشین مونده دست ما،لطفا از کلید زاپاس استفاده کنیدو خود را کنترل کنید
از دبیر شیمی چی گفتی ؟امروز میگفت از شیمی خوشم نمیاد .
همسر جانمان :خودم درستش میکنم .نگران نباش
و باز همسر جانمان روبروی اتاق پسرم :من دوم دبیرستان از معلمم خوشم نمیومد ،سوم که بودم عاشق دبیرمون بودم تو شیمی همیشه نمره ی اول بودم .نمی دونین چقدر شیرینه چقدر درس جالبیه !!!(آیکون خونه ی ما )
پسرم از تو اتاق داد میزنه :اِ تازه یادتون افتاده شیرین بوده ؟؟
پ ن : اصولا ما خانوادگی علم را دوست می داریم .چه جورم 
سر اینجانب که معرّف حضورتون هست شفاهی هاش شروع شده ،میدونم بلده ولی خب میخوام مثلا احساس مسؤلیّت کنه ،دیروز گفنه میخوام دوستمو چند ساعتی دعوت کنم .قرار شد مشقاشو بنویسه و سه ساعتی دوستش بیاد خونه ی ما و بعدش هدیه های آسمانی (دینی ِ قدیم )بخونه و بپرسم و قبل از ساعت نه تموم کنیم .ساعت نه ونیم شب دیدم چه تند تند ریاضی مینویسه !!
مگه قرار نبود دیروز بنویسی؟
- دیشب بابا گفت خسته ایی برو بخواب
بابامون میگه من؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! کِی گفتم ؟؟؟؟؟
-خودتون گفتین بعد از شطرنج
بابامون: من از کجا میدونستم مشق داری خوبه فقط چهار دست بازی کردیم
خب از صبح تا حالا چی کار می کردی ؟دوستت که نزدیک پنج ساعت اینجا بود چی کار کردین ؟ بابا گفت برین حیاط
بابامون :من؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! از کجا می دونستم درس داره ؟؟
باشه تا نخوندی نمیزارم بخوابی کتاب رو بیار ببینم
بین خواب و بیداری دراز کشیده رو مبل میگه مامان بپرس تازه فردا میخوام مسابقه ی نماز شرکت کنم
من :پیامبر برای عبادت به کدام غار می رفت؟
پسرم :غار علی صدر!!!
من :چی؟؟؟؟؟بیداری !!! الو؟؟؟؟؟؟؟؟
پسرم :چی یه بارم بپرس ؟آهان همون غاره دیگه؟ چه فرقی میکنه یه غاریه ؟بلدم
من:مامون از امام رضا خواست کجا برود؟
پسرم:از مشهد به خراسان
من:پاشو برو سر ِ جات بخواب
پسرم:می بینی خودت میگی بخواب من که می خوام بپرسی
من:چقدرم حواست هست
پسرم :مگه پرسیدی ؟ یه بارم بگو
خب چه فرقی میکنه یه کم اون طرف تر،مشهد هم مثل مدینه
تازه میخواد بره مسابقه شرکت کنه !!!حالا اگه یه کتاب غیر درسی بود تا صبح بیدار می موند و تمومش می کرد
امروز بعدازظهر :مامان بیست شدما ،درمورد اون غار به کسی چیزی نگی؟اصلا فراموشش کن
من:کدوم غار ؟
پسرم همکلاسیش رو زده و کمی تاقسمتی مجروح کرده
.یواشکی رفتم ازاتاق به همسرم زنگ زدم که موضوع اینه بعدازافطارباید بریم عیادت فلانی ،درضمن وقتی میای خونه خودت یه جوری سرصحبت رو با پسرک باز کن نفهمه من گفتم .خودش بهت بگه
بابامون می آید و کاملا کارشناسانه وارد عمل می شود
- خب چه خبر؟چی کارکردین ؟درس چی خوندین ؟کی کی رو زده ؟!!
با همسرم صحبت میکنم که پسرمون دیگه بزرگ شده و باید باهاش بیشتر وقت بگذرونی و صحبت کنی و گزارش خلاصه ی مطالعات روانشناسی و بحث های نوجوانانه رو بهش دادم و آخرشم گفتم که همین که بیدار میشه چشماشو باز نکرده میره سر گیم و کامپیوتر و ... حواست باشه یه جوری جایگزین پیدا کنی و حتما غیر مستقیم صحبت کنی و تاکید کردم یه طوری سر صحبت رو باز کن که فکر نکنه من جاسوسی اش رو میکنم
صبح فردا بابای ِ ما در نهایت احساس غیرمستقیمی وارد عمل می شودو با صدای بلند به من میگوید بیا می خوام باهات صحبت کنم و چشمکی هم میزند و اشاره ای هم به اتاق پسرم میکند! چه خبره ؟تا چشماتونو باز میکنید میرین سر گیم ؟تمرین موسیقی هم که نمی کنید اگر نمی خواین خب به منم بگین این همه هزینه نکنم شما هم راحت باشین کامپیوتر چرا روشنه چقدر گِیم 
پسرم از اتاقش میگه مامان تعجب نکنی ها بابا با منه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد هم قلکش رو آورد که بیا اینم پول کلاسم و به من نگاه میکنه و به باباش میگه صبح که خونه نیستی از کجا میدونی من اوّل با گیم بازی میکنم ؟
این بود گزارشی از نیروی کمکی جهت تربیت صحیح نوجوانمان
آخر من چه کنم ؟! چقدر کارشناسیم من و این همسرجانمان