مشق با مزّه ی آژیر قرمز

این روزای اوّل مدرسه و هوای خنک ِ تبریز همیشه منو میبره به سال ها قبل ،یه لحظه روز اوّل مدرسه ی دخترم و خودمو مقایسه کردم کلّی خندیدم .


مدرسه

دخترم و مدرسه

دوران دبستان رفتن من مصادف بود با جنگ ،البتّه ما که چیز زیادی از جنگ ندیدیم .مردم شهرهای مرزی و جنوب ایران جنگ رو به معنی واقعی تجربه کردند .خدا اون روزها رو نیاره بمباران ها که شروع شد پنجره ها رو چسب زدندو شیشه ها رو با پلاستیک سیاه پوشوندند. یادمه یه چراغ بادومی ِ کوچولو تو انباری روشن میکردیم و من مشقامو می نوشتم .هنوز هم اوّلین دفتر مشقم رو دارم .چه خطی !!خوبه که مامانم معلّم بود ولی چیزی نمی گفت یک صفحه فوقش پنج تا آب نوشتم با فونت شماره  n،مامانم بدجوری می ترسید شاید وحشت ِ افراطی کلمه ی درست تری باشه ،همین که صدای آژیر قرمز میومد یه حالی میشد که دفتر و مشق و مدرسه رو فراموش می کردم.عزیزان ِ زیادی رفتند ،خیلی ها رفتند و برنگشتند .ما مدیون کسایی هستیم که خالصانه اززندگیشون گذشتند .

/ 3 نظر / 5 بازدید
مهران - بوی خاک و بلوط

راستش نمیدونم باید بگم یادش بخیر یا نه .... روزهای سختی بود صدای بمبارون رو ما توی خرم آباد بیشتر حس کردیم .... خیلی بیشتر ... نمیدونم ولی میشه کمی گفت یادش بخیر

باهری

سلام یاد همه اونایی که رفتند تا ما بمونیم ، بخیر...[گل]

تکینه

منم تعریف اونروزها رو خیلی شنیدن خدا رو شکر می کنم که اونروز ها نبودم چون من خیلی از جنگ می ترسم.