روزنه ای به نور

من در خانواده ا ی با اعتقادات مذهبی، میان ِ رنگ و قلم مو و بوم و کتاب بزرگ شدم.مادرم هیچوقت در قبول عقایدش به من اجباری نداشت ولی پدرم دلبستگی های ویژه ای داشت .این که می گویم دلبستگی چون من پای منبر بودن و n رکعت نمازخواندن و محرم اشک ریختن و سینه زدن و ...و nn بار حج و کربلا و سوریه رفتن بدون درک عمیق ِ آنچه گفته و انجام می شود را دین نمی دانم !حتّی دورانی نماز نخواندم چون فکر می کردم خدای جهنّم و بهشتی که مرا از او می ترسانند به خم و راست شدن های ِ اجباری من نیازی ندارد .بابا هر چند چندان حرف نمی زد ولی خوب می فهمیدم که دلخور است ولی مامان غُر می زد :)

 به سبک خودم خدا را احساس کردم و به شیوه ی خودم خدا را پرستیدم ولی هیچ وقت از خدا نترسیدم .وقتی تصادف کردیم دنیای من در عرض چند ثانیه عوض شد .من دو راه داشتم یا باید مثل بقیّه مستأصل و پریشان بر سر می کوبیدم و یا محکم می ایستادم و ادامه می دادم .آن زمان بود که خدا را لمس کردم .به جرأت می توانم بگویم خدای دوزخ و آتشی که دم می زنند دستم را گرفت ولی نه از کوره های مذاب خبری بود و نه از آتش سوزان هر چه بود از جنس مِهر بود و نور بود و روشنایی

خیلی اشتباه داشته ام ،نادانسته بسیار به خطار رفته ام ،دانسته مسخ ِ شیطان شده ام !به قول سوسن ضحاک شده ام ولی خدای من همیشه دستم را گرفته و مرا پَس کشیده تا قدمی جلوتر نگذارم .پیش آمده که سینه به سینه ی شیطان ایستاده ام !لهیب ِ آتشی که می گویند را آن لحظه حس کرده ام .تاریکی و سقوط و جهنّمی که نویدش را می دهند آن لحظه ای است که افسارمان را به دست ِ او می دهیم وگرنه من غُل و زنجیری در بارگاه خدایم ندیده ام .

چند ماه بعد از فوت مامان یکی از خاله هایم به سفر حج رفت وقتی برگشت چنان تعریفی از آنجا کرد که دلم لرزید قبل از آن بارها حج ِشریعتی را خوانده بودم ،خسی در میقات جلال را خوانده بودم ولی عمق کلمات و عشق نهفته در آن ها را درک نکرده بودم .آن زمان همه خیلی بی تاب بودیم ،خاله ام تعریف کرد که باور کن کعبه را که طواف می کردم نه یاد فوت شدگان بودم و نه زخمی های تصادف یادم افتاد .باید یک بار هم که شده بروی پانزده سال می گذرد و من هنوز منتظرم ...

بعد از ازدواج  هنوز بچّه ها به دنیا نیامده بودند که ثبت نام کردیم (من و همسرم و مادر و پدر ِهمسرم )همه رفتند و بازگشتند و تعریف ها کردند.

ده،یازده  سالی هست که نوبتم رسیده  ولی من همیشه بهانه های ِخودم را داشتم ،پسرم ،دخترم ،بابا هم که فوت کرد  ماجراهای وصیّت را بهانه کردم و ... . مهم تر از این بهانه ها خودم بودم ،نمی خواستم برای فرار از دلتنگی هایم به حج بروم .می خواستم تکلیفم را با خودم مشخص کنم .

همسرم پریروز گفت این روزا ثبت نام شروع میشه و تو امسال میری .

-بچّه ها رو چه کنم ؟

اونا با من برو.

 

و من امروز ثبت نام کردم .هاج و واج نشسته ام که چه دارم برای پیشکشی به خدایی که می پرستم ؟

/ 5 نظر / 4 بازدید
خانم خانما

دوست عزیزم مدتهاست وبلاگتون را میخونم و فقط خواننده هستم. اما اینبار دلم نیومد براتون ننویسم. زیاد سخت نگیر من با وجودیکه سی ساله هستم چندین بار به خانه خدا مشرف شدم. اصلا نگران نباش نیازی به این همه فکر نداره وقتی وارد میشی انگار به بهترین نقطه دنیا قدم گذاشتی. به بهترین وجه ازت پذیرائی میکنه و فقط به دلت نگاه میکنه کاری به چیزهای دیگه نداره آنقدر مهربون هست که دلت نخواد دوباره برگردی به این زندگی روزمره. اما راست میگی اصلا کوره مذاب و .. را از یاد میبری و فقط مهربونی را میبینی. خدا خیلی مهربونتر از اون چیزیه که ما فکر میکنیم. برای من همیشه یک سوال بود که اگر مهربونه چرا باید ازش بترسیم. اما برای اولین بار که چشمم به خونش افتاد از ابهت و جلالش و قدرتش ترسیدم. آنقدر که از ترس و البته شوق نمیتونستم گریه ام را نگه دارم. امیدوارم وقتی برای اولین بار چشمت به خونه خدا افتاد من را از یاد نبری و برام دعا کنی!!!!

ا. ش.

چه سعادتي! حالا انگاري وقتش فرا رسيده! چه سعادتي!

مینجق

دل صاف و بی کینه و روح مهربان. التماس دعا

panda

التماس دعا[لبخند]

مامان علیرضا و حسین

امسال دعوتتوت کرده شاید به خاطر اینکه با سالهای قبل فرق کرده اید قدر لحظه لحظه خلوت رو بدونید گاهی صرفِ جدا شدن از فضای روزمرگی ها و بچه ها فرصت بزرگیه برا تفکر حالا اگه خودِ خدا صداتون کرده باشه که نورِ علی نور می شه ما رو از یاد نبرینا