سؤالات اساسی در باب ِ زندگانی !!

دیروز با دخترم رفتیم عروسی و همونطور که حدس میزدم ر یک ریز سؤاله که می پرسه 

 

یه عکس از عروس و  داماد دیده که ظاهرا  فتوشاپ بود و توی  کویر بودن

-اِ مامان مگه نمیگی بعدا بابا تو رو پیدا کرده ؟

خب ؟

-اینا از همون اوّل  توی کویر همدیگه رو پیدا کردن !!!

 

 

منو کشون کشون برده از سیر تا پیاز سفره ی عقد رو بررسی کرده 

-مامان ببین اینا رو از کجا گرفتن ؟

چطور؟

-منم سفره ی هفت سینم !! رو می خوام مثل همین باشه !! وای چه خوشگله

 

 

رفته با یه ذوقی از عروس اجازه گرفته به دامنش دست بزنه بدو بدو اومده پیشم

-مامان نمی دونی جنس پارچه اش چه عالیه !! منم از این لباس عروس برای خودم سفارش میدم !!!

 

 

-یه سؤال دارم از عروس برم بپرسم ؟

چیه به من بگو شاید بدونم

-عروس که الان اومده ،کیف نداره ،لباسشم جیب نداره پس سی دی ِ رقصشو کی داد به اون خانمه براش باز کنه !!!

 

ساعت یک و نیم نصفه شبه و خانم هنوز بیداره 

-مامان فقط یکی بپرسم بخوابم ؟

خب ؟

-من فقط یه مشکل دارم ! داماد ندارم !!! میشه اوّل عروس بشم بعد مامان بشم ،بعدا داماد پیدا کنم ؟!!!!!!آخ

 

 

صبح که بیدار شده 

-وای یه خواب عالی دیدم ،آرایشگاه بودم عروس شده بودم ،موهام رو مثل رنگین کمان هفت رنگی کرده بودم وای چه عالی !من عروس بشم موهام رو هفت رنگی میکنم !!

/ 5 نظر / 5 بازدید
حسن

جای همه خالی.دیروز هم تا دیر وقت من با دوستانم خانه ی یکی از دوستام مهمون بودیم.من مجرد ها یک طرف نشسته بودیم و دوستامون که مزدوج شدن یا مامان و بابا یک طرف.چندتاشون بچه هاشون مریض بود و اونقدر گریه کردن که رسما کچل شدیم.همش تو بغل ما بودن . تا میذاشتیم زمین گریهههههههههههههههه میکردن یکی از دوستام که مامان هست و بچه هاش دوقلو میگفت آرزو به دل هست یه شب اسوده بخوابه[تعجب]

هیسا

ای جان ‘ چه دختر بامزه و باهوشی دارید ‘ خیلی عالیست زندگی با چنین بچه ی شیرینی و بالتبع خیلی هم سخت :)

کیانادخترشهریوری

رویاهای بچگی من عروس شدن و بود وبس...

سوسن جعفری

[خنده] ای جان چقدر نـــــــــــــــــاز [ماچ] پ.ن: من کماکان منتظرم آنا جان :(

مامان علیرضا و حسین

ای حانم من کودکستان که بودم برا خودم یکی از هم کلاسی هامو به عنوان داماد انتخاب کرده بودم و با هم قول و قرارامونم گذاشته بودیم! هر شب خواب می دیدم که اون داماد شده و من عروسشم. باورت نمی شه که تا چند سال من این رویا رو داشتم! تا جایی که کم کم قیافه ی داماد یادم رفت و تو خوابام صورتشو سفید می دیدم!![نیشخند] مثل اماما مثلا!! یادم نیست دقیقا که کی بزرگ شدم!! و دیگه این رویا رو فراموش کردم!