سه نفر و من

چکیده ای از دیدگاه سه نفر دریک ساعت

عمه جانم :دیگه بهت زنگ نمیزنم باهات قهرم ،سری نمیزنی حالی نمی پرسی ؟(فرصت نمیکنم خب یه بارم شما بیاین )

دوستم :فکر کردم قهری حالی نمی پرسی ؟زنگ زدم دخترت گفت مامان دستش بنده !!!! (واقعا بند بود)

خاله جانم :به فکر ما نباشی ها ،ما خیلی هم حالمون خوبه ،  زندگی بکن ، به بچّه ها و همسرت برس ،مفید باش

 

من :اعتراف میکنم میانه ی جالبی با تلفن ندارم ،مگه نه اینکه تلفن برای ضرورت اختراع شده ؟امّا واقعا وقت ندارم .

/ 0 نظر / 4 بازدید