فلاش بَک

من و هم نسل های من رو معمولا اینطور بزرگ کرده اند که که احترام بزرگتر واجب هست و هوای کوچکتر رو هم باید داشت.چیزی نگفت که به کسی بربخورَد .طوری نگاه نکرد که طرف مقابل خجلت زده شود .جواب سر بالا نداد که دور از ادب است .مبادا جلوی کسی پای خود را دراز کنیم !اگر بمیریم هم باید تحمّل بکنیم !نان را باید بوسید و با احترام کناری گذاشت .اوّل باید  به کوچکترها آب داد .در هر مجلسی به بزرگترها جا داد .همیشه در پستویی و گوشه کناری باید مقداری پس انداز داشت .تحت هر شرایطی کنج آشپزخانه باید آرد و نان داشت ..خُرده نان های سفره همیشه از آن ِ پرنده ها بود و باقیمانده ی غذا برای گربه ها ! مادربزرگم می گفت هر دانه برنجی که موقع شستن به چاه برود (خدای نکرده ) باید بابتش یک استغفرالله و یک سوره ی توحید خواند .به اندازه غذا بکش حتّی کمتر !اگر سیرنشدی دوباره می کشی که باقیمانده ی غذا نفرینت می کند ! دیوان حافظ وبوستان و گلستان و مثنوی و حیدربابا و... جزیی لاینفک از شب های طولانی ِزمستان هاو بعد از ظهرهای ِ کِش دار تابستان هایمان بود . تا کفش و لباسی برایمان قابل استفاده بود می پوشیدیم .مخصوصا برای مدرسه هیچوقت اجازه نمی دادند کیف و کفش رنگین و مد روز بخرم ! خوراکی ِ غیر معمول ممنوع بود ! همیشه ی روزگار مادرم دستم را می گرفت می برد دمِ کفش ملّی یا بلا ! از پوتین های تکراری آنجا خسته شده بودم !مامان می گفت طوری لباس نپوشید که انگشت نما شوید یا هم مدرسه ای هایتان هوس داشتن وسایل و لباس و کیف و کفش شما را بکنند !آنوقت ها نمی فهمیدم .

ولی حالا ... ؟! چرا بچّه های خودمان را اینقدر پرتوقع و کم حوصله بار آورده ایم ؟ما اشتباه می کنیم یا بزرگترهای ما ؟

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازلی

سلام آنا جان من هم سختگیریهایی مشابه را در مورد مدرسه تجربه کرده ام شاید چون در زمان ما( من دهه شصتی هستم) مدرسه ها به شدت الان تفکیک طبقاتی! نشده بودند... مادر معلم من حتی اجازه نمی داد اتود و خودکار ی غیراز بیک به مدرسه ببرم فکر میکنم مادرهای معلم سختگیر تر از بقیه بودند:)

ایهام

من هم خیلی به این موضوع فکر کرده‌ام. آخر به این نتیجه رسیدم که اگر نخواهیم دنبال مقصر بگردیم و بگویم حالا این وسط تربیت بزرگ‌ترها ایراد داشته یا زمانه بد شده است و از این حرف‌ها و همچنین اگر نرویم سراغ کاش دوباره مثل قدیم می‌شد، باید قبول کنیم که نسل‌ها عوض می‌شوند و با این پیشرفت تکنولوژی و علم این مقایسه نسل‌ها کار درستی نیست. خوب برای نوجوان الان مسخره است که می‌گویند پایت را جلوی پدرت دراز نکن همان‌طور که برای زن الان مسخره است که بگویند تو در خیابان باید چند قدم عقب‌تر از شوهرت حرکت کنی نه شانه به شانه او. آن قضیه دور ریخته شدن دانه‌های برنج، مادر من هم می‌گوید اما جدا حالا قل هو ... بخوانیم یا نخوانیم چه می‌شود؟! من شخصا فکر می‌کنم کار خنده‌داری است و صرفا برای ذهن تحصیل‌نکرده گذشتگان بوده و سینه به سینه به ما رسیده است، حتی این‌که پسر باید کار پدر را دنبال کند!!!

ایهام

چرا باید این‌طور باشد؟ به نظرم خیلی چیزها عوض شده و بهتر است پیش از بچه‌ها که دیدن آن‌ها و ایراد گرفتن از آن‌ها ساده است به خودمان و نسل‌های قدیم‌ترمان نگاه کنیم و ببینیم ما هم چه‌قدر از آن‌ها فاصله گرفتیم آن‌وقت درک تفاوت نسل امروز را ساده‌تر می‌پذیریم و البته پذیرفتن یا نپذیرفتن ما نمی‌تواند مانعی مقابل این تغییر باشد تنها ما با این پذیرش راحت‌تر می‌توانیم با نسل‌ جدید رفتار کنیم و این بهانه را دست آن‌ها ندهیم که شما ما را نمی‌فهمید، شما قدیمی فکر می‌کنید. باید قبول کنیم که بچه‌های خوب تربیت کنیم نه بچه‌های خوب عین خودمان!!! ( البته یکی نیست به من بگه خودت کجای ماجرایی!!! باید بگم مسائل تربیتی یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های فکری من هست

نازلی

و اینکه فکر میکنم بچه های نسل جدید دارن خودشونو از پیله حجب و حیای شرقی رها میکنن مثلا دلیلی نمی بینن وقتی چیزی به نظرشون درست نیست سکوت کنن که به طرف مقابلشون برنخوره... شاید مثل خیلی از مفاهیم دیگه در این جامعه در حال گذر ما کمی وقت لازمه که هرچیزی جاشو پیدا کنه ببخشید خیلی پرحرفی کردم:)

آنا

یکی از نظرات خصوصی دوستان : اگر این نسل با خاطره ی خوب از دوران کودکی خود به دوران نوجوانی بروند می ارزد. اغلب همنسلان ما از دوران کودکی خاطره ی خوبی ندارند. نه از مدرسه و نه از خانواده. حتی نسل قبل از ما با لذت بیشتری از دوران کودکی خود حرف می زند. دست کم آن دسته که مدارس خوب می رفتند (مثل مدرسه ی بوعلی در تبریز یا مدرسه ی رازی در تهران) اما من از اغلب همنسلی هایم می شنوم که می گویند چه خوب شد دوران کودکی مان سپری شد. حتی نسل 70 ساله ی کنونی که بچگی شان با قحطی و ترکه گذشت هم باز بیشتر از دوران کودکی اش خاطره ی خوب دارد. درست است که سختی می کشیدند اما در عوض کودکی کردند. در حیاط دویدند در کوچه گل بازی کردند با خواهر و برادرها سر و کله ی هم زدند. آغاج مینیپ آت گزدیرن گونلریم. نسل ما چی؟ نه آن شادمانی carefreeنسل شهریار را داشتیم. نه رنگ و آب و نواها ی نسل بچگی های مادرمان را. همه یک جا از ما دریغ شد. دوران بچگی هم جزو زندگی است و مهمترین بخش آن. به لحاظ اخلاقی هم آن تربیت مالی نبود وگرنه این همه بی اخلاقی در محل کار از همنسلان ما سر نمی زد.

مینجق

از حرف های والدین نسل ما چنین برمی آمد که خیلی دغدغه ی آن را دارند که از والدین دیگر در سخت گیری به فرزندان عقب مانده اند و خدای ناکرده-زیادی خوش به حال بچه ها شده است! من در کلاس هایی درس خواندیم که بخاری نفتی هایی داشتند که مانند همین بخاری های پیرانشهر آتش می گرفتند (البته سانحه ای رخ نداد چون معمولا آنها را خاموش می کردند و ما با دستکش سرکلاس می نشستیم.) از آن سو هم پدرمان مرتب یادآوری می کردند که بخاریهای ما زیادی مدرن هستند و زمان آنها زغالی بود. اگر می دیدندپدر اوشین او را فرستاده تا در محلی کار کند و در رودخانه لباس می شوید حتما سرکوفتش را به فرزند می زدند. اگر در روزنامه ای می خوانند پدری فرزند را زیر ضربات شلاق کشت حتما باید به فرزند می گفتند و یادآوری می کردند که چه قدر باید قدردان والدینی باشد که شلاق به دست نیستند. این سرکوفت ها از خود محدودیت ها آزاردهنده تر بود. کودک و نوجوان دایم می بایست احساس عذاب وجدان و دین شدید به والدینش بکند چرا که والدینی هستند یا بوده اند که دمار از روزگار فرزند درآورده اند. تحمل این منت گذاشتن ها سخت تر از کمبودهای مادی بود.

شیدا

سنت های خوبی داشتیم ولی اینکه تا چه حد با همه شان موافقم نمی توانم بگویم گاهی پیچیده است .

آنا

نه افراط و نه تفریط ! من خودم خاطره و دل خوشی از سخت گیریهای بیش از حد و گاهی بی مورد ندارم .مخاطبم بیشتر والدینی هست الان بچه هایشان را خیلی بی مسئولیت بار میاورند و در جواب می گویند پدرمارو درآوردن !بزار بچه راحت باشه ! بچه عزیز هست درست !!! ولی از قدیم گفتن تربیتش عزیزتره

مينجيق

مطمئنم شما و همسرتان والدين از هرجهت خوبي هستيد ولي من از دور كه مادرها را در كوچه و بازار و محله مي بينم چندان به نظرم ايده آل نمي آيند! درسته زياد براي بچه خرج مي شود ولي فقط همين! دست كم زمان ما مادرها به تغذيه بچه خوب اهميت مي دادند. غذاي مغذي مي دادند. الان اكثر بچه ها فست فودي و پفكي شده اند. اغلب نوجوان ها را مي بينم كه اضافه وزن دارند. از خوردن زياد فكر نكنم باشد (ما هم كم نمي خورديم) از خوردن غذاهاي چرب بيخود آماده است. هم در زمان ما هم در زمان حال اغلب مادران ايراني حق مسلم خود مي دانستند كه حرص ها و عصبانيت ها را سر فرزند خالي كنند. در همسايكي ما دايم اتفاق مي افتد. چهار سال پيش حج عمره رفته بوديم. موقع طواف كعبه يك زن ايراني (روي چادرش اسم كاروان تهران بود) با مشت كوبيد بر سر دخترش. غير مذهبي ها هم همين طور هستند. جلوي بوتيك ها وقتي بچه گرسنه و خسته مي شود و مي خواهد برگردد مادرها سرش داد مي زنند و نفرين مي كنند و او را هل مي دهند .بارها شاهد اين صحنه ها در خيابان هاي ايران هستيم. در تريست ايتاليا اين جور نيست در ازمير تركيه اين جورنيست. آنجا والدين با حوصله ي بيشتري با فرزندان رفتار مي كنند.

مهدی

مشکل از ماست چون ما خودمون توی زندگی سختی زیادی کشیدیم ، دلمون نمیخواد فرزندانمون مشکلی توی زندگی داشته باشن هرکاری میکنیم تا آسایش و رفاه براشون فراهم بشه، غافل از اینکه توقعشون بالا میره