من و نگرانی های ِ ...

دیروز پسرم چنان گریه کنان به خونه اومد که دیدنی بود!میون هق هق چند تا کلمه ی بریده گفت و دوباره گریه ،همونطوری هم خوابید .تو خواب هم اشکش می ریخت روی بالش ،عصری که بیدارشد و حالش یه کمی جا اومد فهمیدم که دوستش قلقلکش داده اینم وسط کلاس ریاضی یه جیغ بنفش کشیده معلّمش بیرونش کرده و نصفه زنگ بیرون پشت و در ایستاده!!

این وسط دخترم بی سر وصدا رفته بود اتاقش خوابیده بود.اصلا صداش درنمیومد.

 پسرم خودش زنگ زد با مامان دوستش صحبت کرد!!!! این دیگه از اون اتّفاقایی هست که اگه به چشم خودم نمی دیدم باور نمی کردم .بعدشم اومده که لازم نیست نیست کسی بیاد مدرسه خودم حلّش میکنم .تمام ِ اعتبارم از دست رفت آه از دست این دوستم ؛بعدشم دوباره گریه کرد .صبح هم سر صبحانه گریه کرد و رفت .نه به گریه هاش ! نه به این مردانگیش!  و حالا من هم که فضول و نگران منتظرم بیاد به همسرم میگم کاش بری یه سری به مدرسه بزنی میگه خودش میدونه باید چی کار کنه ولی من همچنان دلشوره دارم.

 

پ ن : امروز خوشحال و خندون برگشته که با آقامون صحبت کردم و برگشتم سر جام و به دوستم گفتم فقط زنگ تفریح میتونی با من شوخی کنی ویا هیچوقت

من هم چقدر نگران بودم بی خودی، باید اعتراف کنم خیلی پیشرفت کردم که نرفتم مدرسه و منتظر برگشتنش بودم !!!  در عجبم از خودم

/ 0 نظر / 6 بازدید