تحولی عمیق

رفته بودم پسرم را راهی کنم .تنها می رفت تهران ! اصرار می کرد که چرا اومدی ؟ برو خودم می تونم !گفتم می دونم که می تونه دلم می خواد ببینمش که بزرگ شده و کیف کنم اخمی کرد و برگشت بغلم کرد !!!!  و رفت .راستش را بخواهید لایه های پنهان روح و روانم متعجب و بسی شادمان شدند .

/ 2 نظر / 6 بازدید
ا.ه

کم می نویسی چرا؟!