معرّفی می کنم :مامان ِ یک نی نی ِ واقعی!

در ارتباط با بچّه ها  ،لحظه هایی هست که به اصطلاح تنور داغه و میشه حرفهایی زد و خوب هم نتیجه گرفت(البتّه این برای هرگروه سنّی صادقه ).

امروز بعد ازظهر هرسه تامون دور هم نشسته بودیم و پسرم می گفت :دوست دارم مثل بابا باشم و منم این وسط جواب دادم باید از حالا خودتون رو بشناسین و تقریبا یه مسیر برای خودتون در نظر بگیرین مثلا من اصلا از انتخاب رشته ام راضی نیستم و عجله کردم و ...که دخترم با قیافه ی خیلی حق به جانب و جدّی گفت :من که می دونم می خوام چی باشم ،فقط این خانمم خیلی کُند درس میده و نمی تونم .

چطور ؟

دخترم :چند وقته تو درس- ز - موندیم ،پس کی همه ی حرفا رو یاد میده ؟من می خوام مامان بشم ،احساس می کنم الان باید یک نی نی ِ واقعی داشته باشم!!!!!!!!!!! ولی همه ی حروف رو بلد نیستم براش کتاب بخونم ،به خاطر همین مامان نشدم و موندم .!!!!!!!!!!!!!!! من تصمیم گرفتم مامان ِ یک نی نی ِ واقعیِ  ِواقعی باشم .

/ 4 نظر / 3 بازدید
سوسن جعفری

سلام. شیدا را ندانستم منظورتان چی بوده، ولی نوارهای دکتر آزمندیان را بله، هشت سال پیش گوش داده‌ام و خیلی خوب و مؤثر بودند برایم. من تبریزی هستم ولی یک سال و اندی است که تهران ساکنم.

فرزانه

سلام دوست دارم قصه رسیدن به آنا را بگویم . تشکری که از آقای غلامی سرای دبیر املا و انشا کرده اید من را به اینجا رساند ... شروع کردم به خواندن ...می شود گفت گشتن و چرخیدن در وبلاگتان فهمیدم پسر شما هم مثل پسرک من امسال سمپادی شده خیلی از گله ها و خوشحالی هایتان را فهمیدم باورتان نمی شود ولی حتی فکر می کنم چقدر با شما آشنایم. از دل مشغولی ها و دنیایتان خوشم آمد و خوشحال شدم از یافتن این آشیانه ... موفق و شاداب باشید[گل]

فرزانه

سلام دوست دارم قصه رسیدن به آنا را بگویم . تشکری که از آقای غلامی سرای دبیر املا و انشا کرده اید من را به اینجا رساند ... شروع کردم به خواندن ...می شود گفت گشتن و چرخیدن در وبلاگتان فهمیدم پسر شما هم مثل پسرک من امسال سمپادی شده خیلی از گله ها و خوشحالی هایتان را فهمیدم باورتان نمی شود ولی حتی فکر می کنم چقدر با شما آشنایم. از دل مشغولی ها و دنیایتان خوشم آمد و خوشحال شدم از یافتن این آشیانه ... موفق و شاداب باشید[گل]

فرزانه

آره بعيد هم نيست بهر حال خوبي بزرگ آشنايي مجازي اين است که آدم ها اول بدون هيچ تکلفي و ظاهر گرايي با روح و افکار همديگه آشنا مي شوند من که فکر نمي کردم عمراَ مادر يکي از بچه ها وبلاگ نويس باشد و درباره دغدغه هايش بنويسد اونهم اين قدر زلال اما حالا که شده ...ما اول سه هستيم.