دختر من

مدرسه ی دخترم نمایشگاهی از کارهای هنری بچّه ها گذاشته بود ،از وقتی اومد تا خوابید شونصد بار پرسید :فردا میاین دیگه ؟با بابا ؟با هم میاین ؟حتما میاین ؟

ما هم فکر کردیم اوّل وقت با هم بریم که هر کسی به کارش هم برسه 

دخترم :نه خیر زنگ اوّل به درد نمی خوره مامان باباهای دیگه نیستن که شما رو ببینن ،زنگ آخر بیاین !

مگه اونا باید ما رو ببینن ؟ما میایم کارای تو و دوستات رو ببینیم .

دخترم :نه خیر قبول نیست ،اونا بیان بگن این نقّاشی ِ عالی رو کی کشیده ؟شما بگین دخترمن !!

 

پ ن :خدایا سایه ی پدر و مادر رو از سر هیچ بچّه ای کم نکن 

/ 2 نظر / 4 بازدید
به پسرام

[قهقهه]

مهدی

الهی آمین یک تیر و دو نشون به این میگن یه کاری میکنه هم شما کیف کنید هم خودش