هنر با هم بودن

دوستی بعد از بیست و دو سال زندگی ِ به قول خودش مثلا مشترک طلاق گرفت ! می گفت پنج سال هست تصمیم قطعی گرفته بودند  و ... فقط روی کاغذ ثبتش نکرده بودند و به ظاهر زیر یک سقف بودند ! به خاطر تنها پسرش ! که هجده سالگی را رد کند و اختیار خودش را داشته باشد .از شرایط سخت ِ سال هایی که هر دو گذرانده بودند می گفت .از تصمیم هر دو برای جدایی همان بیست سال قبل و یک آزمایش مثبت ! و اجبار ادامه دادن ...

به نظرم برخلاف تصور برخی هیچوقت به دنیا آمدن نوزادی روابط بین ِ دو نفر را بهبود نمی دهد .فقط مشغله های مراقبت و نگهداری و... مدّتی سرشان را گرم می کندوگرنه اصل موضوع درجای خود باقی می ماند ! مگر اینکه واقعا بخواهند به خاطر خودشان رابطه را ترمیم کنند نه برای بچّه ! در اینصورت پای این ازدواج مهرفداکاری و ایثار می زنند.بچّه هم یک عمر احساس گناه را به دوش می کشد !

صرفا برای سر گرفتن ازدواج ! تحت تأثیر شرایط ِ آن لحظه و از آنجایی که به قولی در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست معمولا نخوانده یا از روی مصلحت بندها را پی در پی امضاء می کنند و تبریک و شادی و نقل و نبات و هلهله و ...

و امّا بعد ، بعد تر ها مهم تر هست که دو نفر بتوانند با هم بودن را با درک تفاوت های همدیگر و خانواده هایشان از پیش ببرند . 

مسئولیّت ما به عنوان مادر و پدر سوای ِ خورد و خوراک و تحصیل و ... آموزش مهارت هایی به بچّه هاست که جای خالیشان در نسل جوان امروزی و هم دوره ای هایمان به وضوح به چشم می آید . یاد دادن همان بعد ترها ...

نه با رخت ِ سفید رفتن و با کفن برگشتن درست است و نه با خوردن تقی به توقی همه چیز را به هم زدن !قبل تر ها که محکوم بودند به تحمل هر شرایطی ! امروزی ها هم خیلی راحت رها می کنند .

شعارهای خیلی شُسته رُفته و شیکی در باب مساوی بودن ِ حقوق زن و مرد داده می شود ! قوانین را کمابیش حداقل در حد عنوان مطالب می شناسیم . همه می دانیم شروط ضمن عقد مهم هستند . مهریه ی بالا ضامن خوشبختی نیست و ... ولی خیلی کم دیده ام کسی انگشت بگذارد روی سلامت روان  !یا روی آموزش صحیح تأکید کند .

اگر بچّه ها از همان ابتدا بامفهوم احترام آشنا شوند و ملزم به عمل کردن باشند .اگر مهربانی را بیاموزند .اگر بدانند که کجاها  باید چشم پوشی کرد و ندید ... اگر... اگر ها زیاد هستند .اگر هر کسی از چهار دیواری خودش شروع کند شاید بتوان امیدوار بود روزی در آینده ای دور اوضاع بهتر شود .

راستش در حالیکه تایپ می کنم دارم فکر می کنم خودم در ایجادِ این شرایط برای  دختر وپسرم  چه کار کرده ام ؟ یکی از دغدغه های من و همسرم همیشه همین بوده و هست !

باهم بودن و علیرغم گذر زمان همواره نو بودن برای هم هنر است . این که همیشه نکته ای مثبت برای طرف مقابلت داشته باشی که مشتاق کشف کردنش باشد .اطمینان ِ لذّت بخشی از بودنی منحصر به فرد ! اشتراک ِ بی چشمداشت ... این ها را هیچ ماده تبصره ای تضمین نمی کند و توانایی پرداختش را ندارد !مگر خواست ِ دو نفر برای ادامه ی مهرمندی

/ 37 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی نام

ما دوران بحرانی سختی را گذراندیم احساس ِ بین ما پوسیده بود می فهمیدیم ولی در سکوت فروپاشیمان را نگاه می کردیم و فاصله بیشتر می شد کاری به کار هم نداشتیم هر کدام در دایره بسته خود بودیم هر کسی پشت مانیتور خودش دنیایی داشت پنجره ای مجازی که نداشته ها را در آن جستجو می کرد عذاب وجدان داشتم شب ها دیر می خوابیدم گاهی فقط منتظر یک عکس العمل بودم که برگردم ولی انگار پذیرفته بود چیزی نمی گفت بعضی وقت ها به ندرت به کامپیوتر گیر می داد یک روز به خودم جرات دادم و گفتم این صفحه سرد جای خیلی چیزها را گرفته اگر فقط اگر دو کلمه با من حرف بزنی ...

پدر

به بی نام ناراحت کننده و قابل تامل است ! در صورت تمایل کمی توضیح دهید که چه شد؟

مرجان

به بی نام کسی کهمی تواند اینقدر بی طرفانه و منصفانه مشکل را بیان کند حتما آن را حل خواهد کرد.

من

روزی را به خاطر دارم که داد می زد و من هم می گفتم ساکت باش آخرش هم چنان سیلی محکمی زدم که پرت شد و زمین خورد ساکت شد حرف نزد همه چیز عادی شد به صورت کاملا غیر طبیعی عادی شد .می دانستم آرامش قبل از طوفان است غرورم اجازه نمی داد چیزی بگویم شب ها در سکوت محض طی می شد میو پتویی در اتاق کارم می کشیدم رویم و منتظر میشدم بیاید منت کشی هیچ صدایی نمی شنیدم جز هق هق آرامش زیر لحاف ولی باز غرورم اجازه نمی داد یک قدم جلوتر بردارم یک روز صبح دیدم شناسنامه و کارت ملی و عقدنامه اش را برداشته

من

انتظار داشتم بیاید منت کشی فکر می کردم باید بشکند ولی خیلی عادی گفت یک ریالت را هم نمی خواهم محتاجت نیستم فقط برایم کاری پیدا کن جایی که مطمئن باشد و تمام طلاها و کادوهایی را که برایش خریده بودن گذاشت روی میز. باز غرورم مانع شد گفتم التماسش نکرده بودم که با من ازدواج کند گفتم حقت را تا ریال آخر میدهم نخواستی بریز دور اشکهایش را میدیم ولی غرورم نمی گذاشت جلو بروم فقط گفت مگر چه کرده ام که اینطور زجرم میدهی هیچ جوابی نداشتم جز غرور لعنتی مردانه ام

من

بلد نیستم صحبت کنم پشیمانم اما نمی توانم یک کلمه محبت آمیز بگویم دوستش دارم ولی در خفا می دانم رنجیده می دانم صبرش تمام شده می دانم خوردش کردم ولی نمی توانم جلو تر بروم دارم از دستش می دهم ولی از طرفی توی دلم می گویم جایی نمی رود برمی گردد دوستم دارد به ما یاد نداده اند دوست داشتن را بروز بدهیم همه این ها را می دانم ولی گیر کرده ام اینجا را مدت هاست خاموش می خوانم در خیالم خودم را پدر دختر و پسری می بینم ولی ... نمی توانم کمک لازم دارم

ا.ه

به من شما که اعتراف به مغرور بودن می کنید از طرفی علاقه هم دارید چرااااااا؟اقدامی نمی کنید ؟شاید برای جنابعالی یک سیلی بوده باشد ولی شما شخصیت و غرور همسرتان را خرد کردهاید کسی ه یا چیزی که باید بشکند غرور بی جای شما ست

ثمین

اینا رو تعریف میکنید بعد هم شاکی هستین که سن ازدواج بالا رفته و چرا ازدواج نمی کنید و ... آنا جان ظاهرا درگیر خونه تکونی هستی اره ؟

دوست

تمام نوشته های دوستان را خواندم . ما قدیم الایام با آمدن خواستگار و اغلب با خواست و تایید مستقیم خانواده ازدواج کردیم .شاید به راحتی بگویم بدون شناخت جزییاتی که امروزی ها اینقدر روی دانستنش تاکید دارند و کل موضوع را سرسری می گیرند و رد می شوند . عشق و علاقه لازم است اما بند آخر نوشته های آنا بسیار زیبا بیان شده -اشتیاق برای کشف طرف مقابل - در گذشته هم مشکلات بود اولا ما می دانستیم باید صبوری کنیم الان اینطور نیست و چیزی که زیاد به ان پرداخته نمی شود خانواده هاست جوانان می خواهند خودشان انتخاب کنند که حق دارند ولی اصلا و به ندرت با خانواده مشورت می کنند بزرگ تر ها را زمانی در جریان میگذراند که تصمیم قطعی گرفته اند

دوست

در حالیکه به نظر من که شاید درست هم نباشد اگر در اوایلآشنایی خانواده را هم دخیل کنند و یا طرف مقابل را به صورت یک کل همراه خانواده اش بسنجند مشکل کمتر می شو د و بعد از ازدواج انگار کودکی اسباب بازی دلخواهش را به دست آورده این پیمان و عشق و علاقه را رها می کند به امان خدا باری به هرجهت زندگی می کنند نتیجه دلسردی می شود که دوستان اشاره کردهاند