قطع ِ حس

دوستی می گفت جاده صاف کن کسایی شدی که بی برو برگرد و بدون ثانیه ای درنگ بهت نارو زدن !

هیچوقت اینطور فکر نکردم ."نارو زدن " و " جاده صاف کردن "جوری ناجور به نظر می رسند ! شرایط آن زمان ایجاب می کرد روش زندگی ام بسیار متفاوت تر باشد و اصلا ربطی به فداکاری و تعابیر مشابه ندارد .بعد ها که توانستم تا حدود زیادی به خودم مسلط شوم با فاصله به خودم و دیگران دقیق شدم و به این رسیدم که هر چه دورتر بهتر ... . البتّه که به این راحتی نبود . حسّی بسی فراتر از رابطه ی متعارف ِ خویشاوندی به آنها داشتم . یاد آوریش دردناک بود و هست ! جایی در قلبم هست که منجمد شده ! بود ولی حالا نیست ! مثل قطع عضو یا شاید بهتر است بگویم قطع ِ حس ... . مطلقا نمی خواهم برگردم به آن روزگار ِ خاکستری همین و بس ... . 

/ 3 نظر / 25 بازدید
مینجیق

می فهمم چی می گید. خیلی سخته

مینجیق

یعنی بیشتر تلخه تا سخت

بیتا

می دونی اون تشبیه انجماد رو با تمام وجودم درک می کنم وصف حال خیلی از ما می تونه باشه تفاوتی که بامن داری تو می تونی اون لحظه رو ترک کنی به قول خودت از دور نگاه کنی و ادامه بدی ولی من در اون لحظه باقی می مونم و غرق میشم و احساس خفگی می کنم خیلی سخته ولی وقتی ن وشته های دوستان و تو رو می خونم خیلی امیدوار میشم و خوشحال میشم بیشتر تدضیح بدی و بنویسی واقعا نیاز دارم از تجربه هااستفاده کنم