بابا

دوستی رو دیدم بعد از تعارفات معمول، خیلی صمیمی گفت به بابا سلام برسونین !

بابا !سه سالی میشه فوت کرده 

...

الان که رسیدم خونه ،گذشته با شدّت هرچه تمام داره هجوم میاره ؛ بچّگی من دو بخش عمده داشت یکی مدرسه ی مامانم و دومی دانشگاه تبریز.من و بابا با هم عالمی داشتیم.مخصوصا اونزمان که هنوز خواهر و برادرم به دنیا نیومده بودن .بابا کارمند دانشگاه بود. به واسطه ی این شانسی که داشتم اغلب به راحتی می رفتم توی مخزن کتابخونه .شش هفت سال اوّل زندگی من با دانشکده ی علوم دانشگاه تبریز عجین شد بابا منو همه جای دانشگاه تبریز می برد از رصدخونه اش تا زمین ِچمنش ،حتّی بخش تاکسیدرمی حیوانات دانشکده ی علوم رو خوب یادمه!بزرگتر که شدم از نظر اعتقاد و علایق ِ مشترکمون فاصله ها شروع  شد .بعد از فوت مامان فضای خالی بین ما به وضوح بیشتر شد و با ازدواجش ارتباط من و اون یک چیزی شد شبیه جنگ سرد ،هیچوقت نتونستم با سفرهای مکررش و تنها موندن خواهر و برادرم کناربیام،شاید هم اصلا به من ربطی نداشت. آخر سر من ترجیح دادم فاصله ام رو با اون و زندگیش رعایت کنم تا راحت باشه ،ارتباط ما محدود میشد به عید و مراسم های رسمی و گاهی یه تماس تلفنی خشک و خالی ،هیچوقت نتونستم بهش بگم چقدر دوستش دارم ،هیچوقت نتونستم بگم( مخصوصا بعد از مامان)که چقدر بهش نیاز دارم .

شمایی که الان اینجا رو میخونی و هنوز فرصت داری ،قدر مادر و پدرت رو بدون 

/ 7 نظر / 4 بازدید
panda

از اين همه تشابه متعجم!چه احساسات مشترکی!

یخمک

پاراگراف دومت روچند بار خواندم . بسبتت با خانم (ب ) رو نفهمیدم. خب حتما نخواستی که بگی. من از وبلاگت حداقل این را میدانم که خانواده همسریت خیلی دوست دارند. خدا پدر و مادر همسرت را نگه دارد که حتما جای خالی را برایت تا حدی پر خواهند کرد روح رفتگان هم غرق در شادی باد.

سوسن جعفری

من کوچولو که بودم خیلی بابایی بودم ولی بزرگتر که شدم ازش بدم آمد. نه. نمی‌شود گفت حتی بیزاری دور شدم ازش ... و حالا چع اشکی میریزم که نیست ... نیست که بگویم چه خوش شانس بودم که پدرم بوده ... چه می‌فهمم این نوشته را ...

مینجق

ممنون تذکر تاثیر گذاری بود. دارم زنگ می زنم.

کیانادخترشهریوری

آنا...عزیزم...چقدر تلخ بود...الان بهش بگو ...بگو که دوستش داری...[ناراحت]

کیانادخترشهریوری

الان تکست میدم به مامان و بابام و میگم که عاشقشونم...مرسی که یادم انداختی.

raha

cheghar delam tang shode barashon .....delam gerft...