سخن دوش

سخن ِدوش

ای ماه‌رخ تابان شب از تو فروزان باد

 بی بود تو بگریزم زین صحنۀ بی‌بنیاد

 

  گفتی به شبی خاموش مگریز و به دامم شو

 جانی که در این دام است از دام بگشت آزاد

  

سی مرغ همه در دشت پر همهمه و خیزان

سیمرغ کند در صید افسون ِ یکی صیاد

 

 ما را سخن دوش‌اَت در خواب به یاد آمد

 بیدار شدیم اما آن خواب برفت از یاد

 

 مجنون اثری خواهد این جان که شود لیلی

 شیرین قدمی خواهد بی‌تاب کند فرهاد

 

 درمان ز که می‌جویی بر این دل بی‌سامان

 هیهات از آن دردی کز عشق به جان افتاد

  

دیدم همه ویرانه آن کوی مریدانت

 گنجی‌ست در آن پنهان صد شهر از آن آباد

  

پر کن قدحی پُر می بی‌هوش کند ما را

 خوابی زده بر خاطر آن دَم که سَهَر بنهاد (سَهَر: بیداری)

 

  از :بعد کیهانی

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید