بیست و پنج سال ؟!

با این  که سرم رو بلند میکنم تا صورتت رو ببینم ولی تو  هنوز همون فسقلی ِ کوچولوی ِبیست و پنج سال پیش ِخودمی! که فقط قد کشیدی. باید کم کم اعتراف کنم که نه تنها قد کشیدی بلکه بزرگ شدی ، مرد شدی ... 

ما منتظر خواهر کوچولوی ِ دیگه ای بودیم .یادمه بمباران بود .همه اومده بودند خونه ی ما ،با سلام و صلوات مامان رو راهی بیمارستان کردیم و چند ساعت بعد خاله هایم به دو از پلّه ها بالا اومدند و دم ِ در خوردند زمین ! که چه نشسته اید برادرتون به دنیا اومده !!

/ 5 نظر / 4 بازدید
باهری

سلام درسته من که گاهی بر اثر گذشت شتابان زمان دچار سرسام می شم. [لبخند]

م

25 ساله شده ! ماشالله ،ماشالله ! باید کمک کم براش آستین بزنی بالا .درسش تمام شد ؟

مینجق

واقعا روز فراموش نشدنی ای است تولد خواهر یا برادر. روزی که مادرم را برای وضع حمل به بیمارستان بردند اولین بار بود که من مثل یک آدم بزرگ دلواپس سلامت مادر و فرزند بودم. شاید بشه گفت نقطه ی عطفی بود.

کیانادخترشهریوری

یکی از خوشبختیهای دنیا اینه که یه خواهر باشی.اونم خواهر یه پسر 25 ساله.منم این شانس رو دارم[مغرور]