خالا جان

خاله پدر ِ پدرم بود بهش می گفتیم خالاجان.با کمری خمیده و موهای سفید ،همیشه بوی آب میداد .از وقتی که یادم می آمد چهل و پنج ساله بود !! خودش می گفت وقتی شناسنامه می دادند دختر نوجوانی بوده  ! شناسنامه اش را بزرگتر داده اند !به سن و سالش فوق العاده حساسیّت داشت !وقتی بابا می گفت :من چهل و پنج ساله ام اونوقت شما چند سالتونه ؟عصبانی می شد که نخیر تو هنوز بچّه ای ! من فوقش پنجاه سالمه ! و غر میزد :منن ظَرافَت ائلمه گوراخ 

گاهی  چند شبی خانه ی ما میماند . من  و خواهرم کلمه به کلمه ی سرگذشتش رو از حفظ بودیم .تاریخ زنده بود .از حمله ی روس ها می گفت از رفتن  احمد شاه ،... همیشه سفرنامه ی رفتنش به کربلا را با عشق تمام تعریف می کرد و من و خواهرم به هم اشاره می کردیم که یک جوری دربرویم ! از این شاکی بود که وقتی تذکره ها را می دادند نامش را بین آن همه مرد بلند صدا کردند ! حوله اش را توی حیاط روی شاخه ی درخت آویزان می کرد .می گفت :در زمستان باید سوز سرما لباس را خشک کند و در تابستان حرارت خورشید و گرنه آن لباس پوشیدنی نیست .ما یواشکی حوله اش را می انداختیم روی بند لباس ! عصبانی می شد که این طناب های پلاستیکی میکروب رویشان جمع می شود.هر قندی را نمی پسندید ،ما قندانش را عوض می کردیم ! به روی خودش نمی آورد .هیچوقت ندیدم شام بخورد .شامش یک لیوان شیر با نان لواش بود .از انواع شیرینی فقط اهری می خورد .بابا هرهفته برایش میخرید ما ناخنک می زدیم ! به جارو برقی اصلا اعتقاد نداشت می گفت خواب ِ فرش را از بین می برد .گاهی برایمان آذری می خواند .فال قهوه می گرفت .قهوه دم کردنش مراسمی بود که بچّه ها رو راه نمی داد ! هجده ساله که شدم منو صدا کرد و فنجان قهوه رو داد به دستم و شروع کرد به تعریف داستان همیشگی که مادام بهش یاد داده چطور قهوه رو دم بکند و فال بگیرد .همیشه می گفت :آستاناز شلوغدی ! اواخر عمرش (صد و چند سالگیش به روایت شناسنامه ) می گفت در رو باز نزارین سرما نیشم میزنه ! و ما می خندیدیم .می گفت :ژاکت می پوشم داغ می کنم ،در میارم یخ می زنم دارم پیر میشم .چهل وچند روز قبل از اینکه مامان هم برود زنگ زد به بابا که وقت رفتن رسیده !روی تختش دراز کشید و رفت .

و حالا من می فهمم سرما چطور نیش می زند ... و به خودم می خندم و یاد خالا جان می افتم و فاتحه ای می خوانم !!

تذکره : پاسپورت  

/ 4 نظر / 8 بازدید
سوسن جعفری

در همسایگی‌مان پیراسته زنی زندگی می‌کند که از وقتی شناختمش همین شکلی بوده که هست. پارسال سکته کرد و یک طرف بدنش سر شد، خودش ولی قبول نداشت سکته کرده می‌گفت سویوخ ووروب ال گولوم گورویوب :) خدا بیامرزد خاله‌تان را :) و جمیع رفته‌گان را.

فرزانه

این ارجاع هایی که کردی خیلی منو گرفت کسی که بوی آب بدهد گفتن آستاناز شلوغدی یادش گرامی

بولوت

مادربزرگ مامان منم میگفت در رو که باز میذارید هی چی سرما ازش میاد جمع میشه میره تو پای من.

مامان عليرضا و حسين

سلام چقدر زنده بود اين متن. باباي ما هم يک خالاجان داشت که بچه نداشت و شوهرش هم مرده بود. آن طرف حياط خانه ي مادربزرگم زندگي مي کرد. با بچه ها ميانه ي خوبي نداشت. ولي به طرز عجيبي مرا دوست مي داشت. هنوز هم براي حسين که لي لي لي حوضک مي خوانم به ترکي و با عبارت او مي خوانم. او هم به شدت سرمايي و تميز و با سليقه بود. به شدت به يادش افتادم. خدا همه ي خالاجان ها را رحمت فرمايد و زنده هايشان را حفظ کند.