ای بجهان نهان چو جان روشنی جهان توئی

از همه دیدها نهان در همه جا عیان توئی

آنکه ز جای میبرد هر نفس این دل مرا

میکشدش بهر طرف در پی این و آن توئی

آنکه چو عزم میکنم کز پی مقصدی روم

میشکند عزیمتم ناگه و بیگمان توئی

آنکه چو دیو ره زند تا بجحیم افکند

در دل من ندا کند هی مرو آنچنان توئی

آنکه سفر چو میکنم حافظ اهل منزلست

باز مرا در آن سفر همدم انس و جان توئی

آنکه رهم بخود نمود آینهٔ دلم زدود

تا که بدیدم آنچه بود در تتق جهان توئی

آنکه ز مهر دلبران در دلم آتشی فکند

خاک مرا بباد داد ز آب رخ بتان توئی

آنکه ز نطفه آفرید سرو قدان دلفریب

کرد ز چشمهٔ حیاه آب روان، روان توئی

در رخ دلبران تو آب در دل بیدلان تو تاب

جان من این درین توئی جان تو آن در آن توئی

در دل بیقرار من مایهٔ اضطراب تو

در سر بیخمار من مستی جاودان توئی

ناوک غمزه میزند در دل من نهان کسی

می نکنم غلط که آن غمزه زن نهان توئی

کیست که هر نفس مرا تازه حیات می‌دهد

گر تو نگوئی آن منم کیست بگوید آن توئی

کیست که ذره ذره دل میبرد از برم نهان

هست عیان چو آفتاب دلبر من نهان توئی

کامل و ناقص جهان سوی تو کرده روی جان

قبلهٔ عارفان توئی مقصد سالکان توئی

مایهٔ شورش جنون در سر فیض جز تو نیست

حسن و جمال دلربا برزخ دلبران توئی

                                                        فیض کاشانی 

/ 2 نظر / 5 بازدید
ا. ش.

انتخاب زيبايي بود. آفرين بر شما! حالا من گفتگوي فيض با پروردگار را برايتان مي آورم: گفتم که روی خوبت از من چرا نهانست؟ گفتا تو خود حجابی ورنه رُخم عیانست گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت؟ گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشانست گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی گفتا که در ره ما غم نیز شادمانیست گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم گفت آنکه سوخت او را کی ناله یا فغانست گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی گفتم نفس همین است گفتا سخن همانست گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگانست گفتم ز فیض بپذیر این نیم جان که دارد گفتا نگاه دارش غمخانهٔ تو جانست

ا. ش.

اين يكي را هم خيلي دوست دارم: عارف خدای دید در اصنام و حال کرد زاهد ز حق ببست دو چشم و جدال کرد با زاهدان خام نجوشند عارفان آنکه این خیال پخت خیال محال کرد زاهد برو که نیست مرا با کسی نزاع دانا باهل عربده کی قیل و قال کرد هر کو نکرد حال چه داند که حال چیست؟ آنکس شناخت حال که خود دید و حال کرد حق بین ز خویش رفت چو مه طلعتی بدید از ذوالجمال رو بسوی ذوالجلال کرد عارف ز روی خوب ببیند خدای را با چشم غیرتش چو نظر در جبال کرد گه در سما و ارض و گهی خلقت جمیل در هر نظر ملاحظه آن جمال کرد مشتاق بیخودی نظرش سوی جام نیست جام ار نداد دست می اندر سفال کرد واعظ چه گفت دیدن خوبان حلال نیست؟ گفتم ترا حرام مرا حق حلال کرد ناصح چه گفت روی نکو افت دلست؟ از ساده لوح بین که مرا خود خیال کرد گفتی که باطل است کدامین و حق کدام؟ حق روشن است و باطل آنکه این سوال کرد دنیاست باطل و نظر هر که سوی اوست وانکس که بهر سیم وزرش قیل و قال کرد از خاک برگرفت و دگر سوی خاک برد این صدهزار شوی چها با بِعال کرد (بِعال: جمع بَعل به معني شوهر) از پا فکنده نخل جوانان سر و قد با خلق بین چه شعبده این پیر زال کرد جای تو نیست