با تشکّر از عاشقانه ها 

یک عاشقانه 

فرزندم! روزگاری بود که آدم‌ها با قلبشان می‌خندیدند
و با چشم‌شان:
اما امروز تنها با دندان‌هایشان می‌خندند
در حالی که نگاهشان، سرد و غریب
سایه‌ام را از پشتِ سر می‌پایند.
به راستی زمانی بود که
آدم‌ها با قلبشان دست می‌دادند
اما فرزندم گذشت آن زمان.
امروز آنها بی‌قلبشان دست می‌دهند
در حالی که با دست چپ
جیب خالی‌ام را می‌کاوند.
(خانه‌ی خودت است)، (باز هم بیا)
چنین می‌گویند، و چون باز می‌آیم
و خودمانی رفتار می‌کنم
بارِ دیگری در کار نیست
درها به رویم بسته می‌مانند.
پس بسیار چیزها آموخته‌ام، فرزندم!
آموخته‌ام که چهره‌ام را با نقاب‌های گوناگون بپوشانم
همچون جامه‌های گوناگون – نقاب خانه،
نقاب اداره، نقاب خیابان، نقاب مهمانی،
با لبخندهایی مناسب هر نقش
همچون صورتک‌هایی نقاشی شده.
نیز آموخته‌ام من
که تنها با دندان‌هایم بخندم
و بی‌قلبم دست بدهم.
آموخته‌ام بگویم: (خدانگهدار)
حال آن که دلم می‌گوید: (برنگردی!)
و بگویم: (از ملاقاتِ شما بی‌نهایت خوشوقتم)
حال آنکه سخت بی‌تفاوتم، و بگویم: (لذت بردم از مصاحبت شما)،
حال آن که سرشار از ملال گشته‌ام.
اما باور کن فرزندم
می‌خواهم همچون خودم باشم در گذشته‌ها
زمانی که همچون تو بودم.
می‌خواهم از یاد ببرم همه‌ی این نقش‌ها و نقاب‌ها را
از آن پیش‌تر، می‌خواهم دیگر بار خندیدن با قلبم را بیاموزم
زیرا خنده‌ام در آینه، تنها دندان‌هایم را نمایش می‌دهد
راست همچون نیش‌های زهرآگین مار یا کژدم!
پس به من بیاموز فرزندم،
چگونه بخندم،
چگونه همچون گذشنه‌ها با قلبم بخندم
و همچون تو، خودِ خودم باشم …
گابریل اوکارا، برگرفته از کتاب شعر آفریقای معاصر، ترجمه فریده حسن‌زاده(مصطفوی)

/ 2 نظر / 5 بازدید
یاسمن

عید شما مبارک

امین

سلام. به وب من هم سری بزنید و با نظراتون خوشحالم کنید[گل]