ماجراهای من و بچّه ها

پسرم در نهایت احساس مسئولیّت داشت توضیح میداد که یک قسمت از سه قسمت ِ مساوی رنگ شده یعنی یک سوم و سه قسمت از پنج قسمت مساوی رنگ شده یعنی ...،دخترم هم ظاهرا با دقّت ِ بسیاری گوش می داد که گفت :داداش یه لحظه صبر کن من یه موضوع مهمی به ذهنم رسید ! هیچ میدونی تو دایی بچّه ی منی !!!

وای مامان من مطمئن هستم معلّم دخترا نمیشم ! من اصلا از این دختر سردر نمیارم وسط ریاضی ببین چی میگه ! اَه ما کلاس چهارم بودیم کسر می خوندیم چرا کسر ها رو آوردن دوم برای اینا زوده !!! این دختر اصلا گوش نمیده 

و دخترم غُرغُر کنان برادرش رو از اتاقش هل داد بیرون که :تقصیر منه که فکر کردم خوشحال میشی ! برو بیرون خودم بلدم  .خیلی هم خوب بلدم 

شب اومده درگوشم پچ پچ کرده که مامان به خانمم نگی ! من از درس خوندن خوشم نمیاد ! من فقط دوست دارم علوم بخونم !

 

پ ن : آقا ،خانم ! دم به ساعت سیستم آموزشی رو تغییر بدین !!!

/ 2 نظر / 4 بازدید
کیانادخترشهریوری

دخترت منو یاد رامونا میندازه.عاشق داستانهاشم[قلب]

[قهقهه]