میم ِ جدید

میم یکی از انگشت شمار همبازی های کودکی من ویکسال از من کوچکتربود.مادرهای ما علائق متفاوتی داشتند.از نظرمادر میم دخترباید خانه داری می کرد. بیشتر به سبب همین تفاوت در نگرش و سبک زندگی مختلف ِ خانواده ها، به مرور رفت و آمد ها کم شد تا اینکه وقتی دبیرستان بودیم .کارت عروسیش به دستمان رسید .یادمه مادرم شوکه شده بود . با مادر میم گفته بود دختر که گذشت ازبیست باید به حالش گریست و داماد وضع مالی خوبی دارد و  رفتنی باید برود و میم رفت .یکسال بعد هم پسرش به دنیا آمد .شش سال بعدش همسرش فوت کرد.شب خوابید و صبح بیدار نشد .خانواده ها  به خاطر وجود بچّه ی صغیر در ِ خانه اش را قفل کرده بودند و مادرو پسربا چند دست لباس آواره ی خانه ی بزرگترها بودند .مراسم همسرش بنا به تصمیم بزرگترها جای دیگری برگزار شد وقتی توی مراسم دیدمش گریه کنان گفت بیچاره شدم .همان لحظه مادر همسرش زود آمد و از من جدایش کرد که این کیه ؟!!!! مادرش توضیحات مفصلی بهش داد تا من توانستم بنشینم کنارش دورادور از احوالش خبر داشتم .خانه اش را فروختند و  خانه ی دوطبقه خریدند .به خاطر این که پسرش رانگیرند مادر و پدرش هم با او زندپی می کردند .یک طبقه هم اجاره داده شده بود .

دیروز دیدمش توی پمپ بنزین ،خودش داشت به ماشینش بنزین میزد  ! شاید خیلی ساده به نظر بیاید ولی برای  دختر بی دست و پایی که من می شناختم پیشرفت فوق العاده ای هست  .وقتی صدایش کردم دیگه از اون چهره ی بی اراده و نگران خبری نبود .زنی را دیدم که روی پاهای خودش ایستاده .گفت که مادر و پدرش هر دو بیمار هستند و تقریبا همه کاره ی خانواده شده ،پسرش کنکوری هست و با هم برای کنکور آماده می شوند.

می گفت : پسرش گِله کرده که همه ی مامانا بلدن با ماشین بیان مدرسه فقط تو نمی تونی و این یه جرقه شده که علیرغم مخالفت همه رفته رانندگی یاد گرفته ،می گفت بعد از مدت ها فهمیدم که منم می تونم یاد بگیرم و جوانی و بیوه بودنم جرم نیست .

وای که چقدر خوشحالم 

/ 7 نظر / 5 بازدید
banoo

زنی که قامت میکشد زیر بار حروفی که تمام زن بودنش را تقسیم میکنند در شهر زنان حتی زنان خمیده های کمر شب اند آی مرد باور باید ...باور بانو...

شاسوسا

منم خوشحالم از اینکه متوجه شدن یه زن با هر شرایطی که داره حق زندگی کردن هم داره خوشحالممممممممم

سوسن جعفری

وااااااااااااایی چه قالب قشنگی [بغل]

مینجق

امیدوارم حالا که این آزادی و استقلال نسبی را به دست آورده اجازه ندهد پسرش آن را محدود کند. معمولا پسر این قبیل خانواده ها همان محدودیت ها (حتی بیشتر) را برای مادرشان به وجود می آورند. تازه بدتر! بازپدرش هم زر داشت هم زور. برخی پسرها به مادر زور خالی می گویند و زر هم می خواهند امیدوارم خلا عاطفی و... باعث نشود آن قدر پسر را بر شانه هایش بنشاند که بعد مسئله ساز شود.

مینجق

آنا جان! رمان "سهم من" نوشته ی پرینوش صنیعی را خوانده اید. اگر نه خواندنش را توصیه میکنم. خیلی واقعی است. شاهین با این که میانه ای با رمان خوانی ندارد آن را با ولع خواند. حکایت اغلب زنان سرزمین من در آن نسل مادران ماست. این دوست شما با این که با ما همنسل است اما زندکی اش شبیه نسل قبل تر است. توصیه می کنم هم خودتان آن را بخوانید و هم برای دوستتان هدیه بدهید.

کیانادخترشهریوری

این تعصبات خشک تبریز...چه کرد با ما...گاهی خودم رو میبینم با مانتوهای شیک روسری قرمز و رژ برنز بعد میگم این منم؟کیانای مطلقه؟و راستش خوشم و شاد..از این قالب شکنی ...واسه میم هم خوشحالم..

Daisy

I am happy too :)