نی نی

رفته بودم دیدن دوستم که بعد از حدود بیست سال مادر شده ! یه دختر تپل با موهای سیاه پرپشت روی تخت نوزاد خوابیده بود .آقای پدر هیجان زده و با شوق ِ شیرینی  یک ریز صحبت می کرد :))) حواسم به مادر بود که حتّی میان ناله هاش هم چشم از همسرش برنمی داشت !

همین که کلید رو چرخوندم. دخترم بدو اومد ! عکس نی نی رو ببینم ! عکس نی نی کو ؟بعد از سوال پیچ کردن و رسیدن به این بیست سال برگشت و خیلی جدّی گفت !! من نمی تونم این همه سال کنم برای مامان شدن !!! دوستت چطوری طاقت آورده !! باید زودتر توی دلش دعا می کرد که خدا به فرشته ها بگه براش دختر بیارن !!! دیر دعا کرده  !!!

/ 2 نظر / 4 بازدید
بیتا

دارم دیوانه میشم روز پدر رسید نمی تونم تحمل کنم

بیتا

ای وای خصوصی رو تیک نزده بودم اگر خواستی حذفش کن