شؤبَلَماخ

رفته بودم  به خواهرم سر بزنم .اواخر رمضان اسباب کشی کرد و رفتند تهران ! همین که وارد خونه شدیم پسر یک و نیم سالش چسبید به دخترم ،منم نشسته بودم و تماشا می کردم یهو اومد و صورتشو گذاشت روی پام ! می دونه چطور خودشو تو دل آدم جا کنه شیطون ،فرصت زیادی نبود .همین که ببینم خواهرم در چه حالیه و جابه جا شده و یه نصفه روز بردن بچّه ها به تیراژه  به قول خودمون شؤبَلَدیم گَلدیم .مجبور شدم زودتر برگردم .بلیطم رو طوری تنظیم کردم که با پسرم برگردیم .اونم از اصفهان می اومد بهش نگفته بودیم تو فرودگاه ما رو دید و بهت زده نگامون می کرد و می گفت چرا این همه راهو اومدین ؟ :) توی هواپیما دختر و پسرم بعد از یه هفته دوری  به هم چسبیده بودن و پِچ پِچ می کردن با خودم فکر می کردم ما هم اینجوری بودیم ولی الان هرکدوم یه طرف ،زندگی چه بازی هایی که نداره ؟

/ 5 نظر / 3 بازدید

از طرف من از روی هر دوببوسید.

یک زن

چقدر بهم نزدیکیم از نظر حسی !!! چقدر

یک زن

دیشب نشستم و تمام وبلاگ رو خوندم .خندیدم .گریه کردم .خوشحالم که از دیدمادریت اینقدر راحت می نویسی بی تصرف بی طرف واز دید خواهرانه ات ازنگرانی هات حرف زدی .اینجا یک جور نوستالژی ملموس به آدم تزریق میکنه یک حس راحتی و نزدیکی که راحت حرف بزنی

پیاده

شوبلماخ ؟! این یعنی چی اونوقت ؟

م

باز که رنگ غم گرفتی دختر ! همه ی جوجه ها خواهی نخواهی یک روزی خواهند پرید .