اندر مشاهدات من

امسال تابستون پاتوق من هفته ایی چند روز پیست اسکیته ،حداقل دو سه ساعتی میشینم تا بچّه ها حسابی دلی از عزا در بیارن و به یمن توفیق ِ اجباری ِ بست نشستن در اونجا افراد متفاوتی رو دیدم .

خانم الف :خیلی با حوصله و بادقّت و با ظرافته ،همیشه مادرش همراهیش میکنه عضو ثابت اونجاست هر وسیله ایی هم تو بساطش پیدا میشه از پتو بگیر تا کارد میوه خوری ،تنها دخترش رو میاره خوشم میاد اصلا دخترش رو لوس نمیکنه اگه بعدها دخترش جزو قهرمانهای ِ اسکیت باشه هیچ تعجّب نمیکنم

خانم ب:خونش خیلی دوره  ،پسرش فوق العاده با استعداده جلسات اوّل همسرش هم میومد مثل یه مربّی خصوصی بالا سر ِ پسرش بود (اون زمان بیکار بود )شکر خدا دوهفته ایی هست کار پیدا کرده و نمیاد ولی پسرش همچنان پیشتازه ،نگران هزینه ی دوره ی بعد بود شکر خدا همسرش کار پیدا کرد و موافقت کرد

خانم ج: در یک کلام از اون تیپ شخصیّت هاست که خیلی دلم میخواد یه کشیده محکم بخوابونم دم ِ گوشش ،به تشخیص اینجانب اورژانسی باید تحت درمان تخصصی روانپزشک باشه ،پسرش از همه با استعدادتره منتهی برای تشویقش هم فحش میده برای تنبیهش هم فحش میده ،با صدای بلند داد میزنه یتیم بمونی بچّه الهی بمیری راحت بشم و... و ... بیا اینجا پسرش هم به همون شیوه جواب میده نمیام من متخصص اعصاب خورد کنی هستم ها ها .دخترم جلسات اول هاج و واج نگاه میکرد تازه عادت کرده ،پسرم اوایل یواش به پسر خانم ج میگفت جلوی خواهرم فحش نده !!!اونم بلند میخندید و داد میزد مامان ببین این آقا پسررو ها ها استلریزس بله استلریزه !!!! سِت ایمنی نمیپوشه دیروز میگم خانم خدای نکرده اتفاق یه دفعه پیش میاد جواب میده نمیدونی خدا بهش مرگ بده راحت بشم نمی پوشه ،قربونش برم میبینی چه بااستعداه دیگه کفش نمی پوشه همه جا با اسکیت میره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هرچی مربّی بهشون تذکر میده انگار با اونا نیست

خانم د:همین روزاست که فارغ بشه و دخترشم به دنیا بیاد ولی همچنان با سماجت تمام پسرشو میاره ،فکر و ذکرش پسرشه و نی نی کوچولوی ِ در راهش

آقاو خانم دکتری هم هستن که به نوبت مطب نمیرن و دخترشون رو میارن وقتی نوبت باباست ما فقط آقای دکتر رو تماشا میکنیم میره تو پیست دنبال دخترش ،امروز با خواهش تمنّای مربّی اومده نشسته پیش بقیّه والدین تمام هوش و حواسش به دخترشه با هر قدم دخترش چشماش یه برقی میزنه توصیف نکردنی

بنده هم هستم و بابامون که دیرتر میاد گاهی هم پدر و مادر همسرم میان،مادرِهمسرم چشماشو میبنده و تند تند آیه الکرسی میخونه و فوت میکنه و گاهی هم یواش میگه اینجا کجاست بچّه ها رو میاری ؟!!!!! ای وای الان میفتن از اون طرف پدر همسرم انگار مسابقه ی استقلال و پیروزی رو میبینه چنان هیجان زده بچّه هارو تشویق میکنه همه بهش نگاه میکنن و میخندن

/ 2 نظر / 4 بازدید
ياس سفيد

سلام عزيزم عجب حكايتي !! خوشحال باش كه بچه هاتو اينقدر درست بار اوردي كه نه تنها از بدي تاثير نميگيرن كه سعي دارن خوبي رو غالب كنن. عكسا رو پس از كجا ديدي ؟؟ از بنري كه گذاشتم گوشه وبم ؟ [نیشخند]

ندا

خیلی قشنگ و روان خاطراتتون رو حک کردین از خوندنشون لذت بردم امیدوام شما و خانواده ی محترمون موفق باشین سپاسگذارم از حضورتون [گل]