اندر فواید فیس بوک

دیشب توی فیس بوک چشمم به اسمی خورد .رد شدم ولی یک لحظه زمین چمن دانشگاه تبریز جلوی چشمم آمد .من با کلّه ای کچل ! و پیشانی باند پیچی شده ام ! ... سی و پنج ،شش سال پیش جلوی چشمهایم جان گرفت .فکر کنم حداکثر سه ساله بودم دم ِ در خوردم زمین و پیشانی ام شکافت .مادرم و همسایه مان زاری کنان مرا می بردند بیمارستان ! خوب یادم هست که گریه نمی کردم .موهای جلوی سرم را برای بخیه زدن کوتاه کرده بودند .خانه که رسیدیم راضیم کردند بقیّه ی موهایم را هم کوتاه کنند .باسلام و صلوات مرا بردند سلمانی و درکمال قساوت و خونسردی ! موهایم را از ته تراشیدند .برای موهایم چقدر گریه کردم !چقدر ... آخر سر بابا گفت هرچه میخواهی بگو و من فقط می خواستم با پسر یکی از دوستانش فوتبال بازی کنم ! یادم نیست چطور پیدایش کردند ولی از آن روز و کلّه ی کچل و زمین فوتبال عکس دارم :) به لطف فیس بوک  همبازی آن روزها را پیدا کردم . الان خودش پدر هست و پزشک .

/ 5 نظر / 5 بازدید
شیدا

بنظر من استعداد نویسندگی دارید .

یولداش

چقدر خوشحال شدم که یک همشهری اینقدر شفاف و روان و ساده می نویسد

مردمطلقه روانی

سلام بر آنای بزرگوار[گل] خیلی خیلی به وبم خوش اومدید آنا جان که جان و روحم فدای مقام والای مادر است و همیشه گفته ام خداوندم در آسمان و مادرم درزمین فرمانروای مطلقم هستند و شاید اغلب مشکلات زندگی مشترکم از همینجا بوده است ،هرچند که هوای همسرم را هم بسیار داشته ام. بهرحال قدومتان برروی چشم .رمزرا خصوصی ارسال میکنم برایتان و منتظر قصه های ناگفته "آنا" خواهم بود ،قصه هائی غیر از شنگول و منگول که برای خواباندنم میگفتند...امروز قصه ای میخواهم که از خواب بیدارم کند...زنده باشید ونویسا[گل][گل][گل]