عاقبت تجسس می شود همین

جمعه شب ساعت یازده و نیم یه کتاب نو که از اوّل سال شاید سه باری ورق خورده باشه آورده گذاشته جلوش ولی حواسش به باباشه (بهتره بگم گیر داده به باباش به قول خودش ،مرتّب صدا میزنه بابا ؟همسرجانمان هم در کمال خونسردی جواب میداد بله و همون جواب تکراری بار nام :هیچی !)

بهش میگم یا گیر بده یا درس بخون اون کتاب چیه گذاشتی جلوت مگه ریاضی رو میخونن ؟؟ حل میکنن .

- نمی خونم که ،بزارببینم چه خبره فردا امتحان داریم.

امتحان رو که شنیدم گفتم آهان ؟! که اینطور آقا امتحان دارین و از چهارشنبه اومدی هر کاری کردی جز درس ،الانم چسبیدی به بابات (بعدش به خودم میگم آخه به تو چه مربوط)

-بلدم 

نه اینطوری نمیشه فردا میام مدرسه ی شما ببینم چه خبره امسال ؟

 

فکر میکنین فردا چی شد ؟دبیر ریاضیش اومد و خودشم کنارم در کمال خونسردی ایستاد

دبیرش گفت :خانم من خیلیییییییی خیلییییییییی از این آقا پسر شما راضی هستم نسبت به اوّل سال هم خیلی بهتر شده خودش فهمیده اینجا دبستان نیست شوخی هاش کمتر شده (به خودم می گفتم ریاضی رو چه به شوخی؟ ) آفرین به این پسر امروزم یه نیم نمره بی دقّتی داشت !واقعا عالیه !

و من ؟! (توی دلم به خودم می گفتم بیا اینم آخرش همون همسرجانمان بهترین کار رو انجام میده )

و پسر جان با قیافه ای بسیار بسیار پیروزمندانه :خب من برم کلاسمون زنگ خورد

بعدش ناظم کلاسشون رو دیدم اونم گفت خانم ما از رفتار و اخلاقش خیلی راضی هستیم فقط اوائل سال یه کوچولو شوخی می کرد الان بهتر شده خیلی بهتر شده ،دیگه اون وسائل شوخی پلاستیکی رو نمیاره ؟

من ؟!چه وسایلی؟

ناظم بیچاره در حالی که خنده خودش رو کنترل می کرد .هیچی همون چیزای پلاستیکی که شبیه اصلش هست !خب بچّه هست خانم ولی بقیّه ناراحت می شدند. رو صندلی هم کلاسی هاش گذاشته بود و از این شوخی های بچّه گانه دیگه ) خانم خودش فهمیده به روش نیارین ،ولی خداییش ما تو دفتر خیلی خندیدم .

وای ؟! مونده بودم بخندم ،چی کار کنم ؟

از دست این بچّه!

از همون جا برگشتم خونه و بی خیال بقیّه ی دبیراش شدم .

/ 3 نظر / 4 بازدید
حسن

ایول پسر جان.اصلا از علائم سلامت عقل و جسم پسر ها ایده که شیطون باشن

مینجق

[قهقهه]خیلی با حال بود! چند قطره آب به طبیعی تر شدن کمک می کنه[خجالت][فرشته]