روزگار وصال

عرفات

چهارشنبه 

تمام روز در هتل بودیم.بعد ازناهارلباس احرام پوشیدیم .کاروان ما همگی در طبقه ی اوّل  دارهادی جمع شدند و مُحرِم شدیم .این بار به نیّت حج ِ تمتّع و لبیک گفتیم .ساعت چهار بعدازظهر با اتوبوس ها به طرف عرفات راه افتادیم.البتّه یک شب زودتر می رویم .زمان اصلی بیتوته یک نیم روز پنجشنبه است و به محض غروب خورشید باید عرفات را به قصد مشعرالحرام ترک کرد.

یک ساک دستی کوچک داریم که هرکس لوازم شخصیش و پتو و سجّاده و زیراندازش رو برمی داره +یک دست لباس احرام اضافی +قرآن +داروهای ضروری و دیگر هیچ

 در عرفات نه برق هست و نه کولر ، یک چادرهشتاد نفره و تعدادی سرویس بهداشتی عمومی ! که باید از اون ها استفاده کنی ،راه دیگری نداری! 

هرکسی خزید به کنجی و با خدا خلوت کرد .از هرچادری زمزمه ی  درددل ها و مناجات ها را می شنیدی.بیرون ِچادرها مخصوصا بعد از نصف شب عالم دیگری بود .می گویند درعرفات به گناهات اعتراف کن و بخشوده شو.در آن صحرای هموار شنی که ارتباطت رابا هر آنچه مشغولت کرده قطع کرده ای .روی شن ها که می نشینی تا چشم کار می کند چادرهای یک شکل هست و خیل ِمردمی که چه زن و چه مرد حال ِ دیگر گونه ای دارند. زندگی ات را از آغازمرور می کنی نه برای زیر ذرّه بین گذاشتن خطاهایت که برای یادآوری نعماتت ،لطف های پروردگارت ،برای کنارزدن پرده ای که روی بصیرتت را پوشانده،اینجا آزادیم ازدست ِ هرآنچه که از خود بودنمان دورمان کرده (مال،مقام ،علم،خانه ،خانواده و حتّی دین و اعتقاد ات !...)چیزی نیست که دورش بگردیم ،آویزانش شویم یا دنبالش راه بیفتیم .خلاصه بهانه ای نیست .مائیم و خدا،درجمع هستیم امّا محصور در حصار تنهایی خاص و خالصی که من نمی توانم توصیف کنم .

نیمه شب گشتم و جایی برای خودم پیدا کردم .سمت ِ راستم جادّه و روبرویم چادرهای یک شکل سفیدو بالای سرم آسمان عرفات ! همینطور مبهوت مانده بودم .همین ...

 پنجشنبه روز آتش می بارید خیلی خیلی گرم بود!ولی جالب اینکه قابل تحمّل بود.غروب که شد اتوبوس ها آمدند باید می رفتیم .بقیّه رو نمی دونم من که عجیب دلم گرفته بود.اصلا سیر نشدم از اونجا !

/ 3 نظر / 5 بازدید
کیانادخترشهریوری

زیارت قبول حاج خانوم[بغل]

خانمی

عزیزم[قلب]

به پسرام

نمي دونم اين پست رو با چه حالي نوشته بودي ولي جنس کلماتت فرق م يکرد. جوري که بعد از خواندن يک مطلب خند دار و با خنده ي بزرگي روي لب اينجا رو باز کردن و توي کمتر از ثانيه حالم منقلب شد و اشک هايم قطره قطره ريختند روي کيبورد. از منِ دلسنگ اين حال بعيد بود. هرچه فکر کردم جنس کلماتت فرق داشت. قدر لحظه هاي بعد از آن خلوت را بدان. عوض مي کنند همه چيز را انگار.