توی دلم حرف زدم

امروز به دخترم قول داده بودم کمی زودتر برم دنبالش با هم بریم بگردیم (روزهای فرد داداشش دیرتر میاد ماهم دوتایی گاهی می ریم خیابون گردی )از پله های مهد با اخم اومد و یه سلام خشک وخالی داد .گفتم کجا بریم ؟

 فقط خونه !

ناهار نمی خورم سیرم .آش خوردیم با نون ( هرسال به مناسبت اربعین آش رشته دارن و گفته بودن در صورت امکان دخترا چادر بیارن کلی اصرار کرد و چادرش رو برد )

میدونی مامان امروز من تونستم توی دلم با خودم حرف بزنم طوری که کسی نشنوه

من ِ منتظر :خب چطوری ؟به منم یاد بده

عین فیلمای قدیمی صدا نداره ها ،خیلی راحت بوده من تازه فهمیدم

توی دلم گفتم من دیگه نمیام مهد میمونم خونه مامانم همه چی یادم میده ،مگه نه ؟همه چی بلدی دیگه من میدونم .من که نمیرم مهد توی دلم به خودمم گفتم .تازه خانم مربی هم نفهمید .کاملا بی صدا با خودم حرف زدما

- خب چرا ؟

این پسرا رو میبینی باچادر رفتم کلاس به من خندیدن من دیگه نمیرما

/ 0 نظر / 6 بازدید