یاد بگیریم که با ترس هایمان روبرو شویم

به جرأت می توانم بگویم اگر با ترس هایمان روبرو شویم برآنها غلبه خواهیم کرد .راه حلّ ِ من روشی بوده برای خود ِ خودم نمی دانم برای کسی دیگر هم جواب خواهد داد یا نه ؟هفده سال قبل خانواده ی ما تصادف وحشتناک و دلخراشی را تجربه کرد .دو کشته و سه زخمی ِ بد حال و بقیّه زخمی های سرپایی بودیم که به طرز معجزه آسایی جان سالم بدر بردیم .چهار خانواده بودیم که قرار بود با هم مسافرت برویم ولی ابتدا به ساکن در همان پلیس راه تبریز متوقف شدیم !چه توقفی !!! کاری به جزییاتش ندارم .همین قدر بدانید  که راننده ی ده چرخی خواب بود و با اشاره ی پلیس برای توقف بیدار شد و پایش را به اشتباه روی پدال گاز گذاشت و ... همه ی ما رو درو کرد ! بین آن شلوغی و خون و داد و فریاد ،رهگذری از توی وسایل ِ ما  چادر صورتی ام را پیدا کرد و کشید روی مادرم ! شب که هر کداممان را از بیمارستانی جمع کردند و بردند خانه ی مادربزرگم ،من از چادرش وحشت داشتم ! از هرچادری ! باید بلند میشدم یا از همه چیز دست می کشیدم .شب سوم ِ مادرم بود همه خانه ی ما بودن.نصف شب با چه حالی چادر خاله ام را برداشتم و در اوج وحشت رویم کشیدم .به خودم نهیب زدم که دیدی طوری نشد ! . رانندگی هم همین کار را کرده ام.بعد از آن تجربه ی سخت فکر نمی کردم پشت فرمان بشینم ولی دیدم باید بتوانم .اگر کامیونی ده چرخ  ببینم سعی میکنم سبقت بگیرم  .اگراز پارک واهمه داشتم عمدا تنهاجایی رفتم که مجبور باشم پارک کنم .درمورد آشپزی هم هیچوقت غذایی را قبلا تمرین نمی کنم .همیشه وقتی مهمون داریم سعی می کنم غذای جدیدی رو بپزم که تجربه اش رو نداشتم یا تا اون زمان جرأت نکرده ام بپزم.یک چیزی در مایه ی قورباغه ات را قورت بده شاید :)) درباره ی  دختر و پسرم سعی کرده ام واقعیت رو بدونن و هیچوقت بی دلیل از چیزی یا کسی نترسوندمشون .وقتی مادر و پدری رو می بینم که در ساده ترین حالت بچّه رو با آمپول تهدید می کنن واقعا افسوس می خورم .

نگذارید ترس های بی مورد مانع پیشرفتتان شود یا بی خود ذهنتان را مشغول کند .

/ 4 نظر / 4 بازدید
باهری

سلام چه سر نوشت تلخی ! باور می کنین شوکه شدم ؟ ولی زندگی ادامه داره و باید با موانع جنگید... [گل]

آشنا

هر کسی نمی تونه ترس هاش رو بشناسه و یا به قول تو بتونه بر اونها غلبه بکنه آموزش درست و ایمان و اراده قوی عوامل مهمی هستند و تو قوی بودی و هستی

خوشحالم که این طرز فکر را داری.

کیانادخترشهریوری

آنا جان..چه قدر شوکه شدم...[ناراحت]