واژه ای به نام عمو

وقتی می رفت شش ساله بودم ،دانشجو بود همون اوّل جنگ ،رفت و برنگشت .بابا رفت دنبالش هیچ نشانی ازش  نبود .دوستش با پای زخمی اومد خونه ی قدیمی ِ ما ،من پشت در بودم خوب یادمه که به بابا گفت قصر شیرین  گلوله خورد بهش ما برگشتیم عقب و زخمی ها موندن !! مراسم ختمش رو نصفه گذاشتن ،عمّه هام هنوز منتظرن ...

امروز باز هم بقایای اجساد رو آوردن ،همچین وقتایی همه ی ما خودمون رو می زنیم به اون راه ولی ته ِ دلمون میگیم شاید بد نبود ختمش رو تموم می کردیم اگر هم برمی گشت که برگشته بود !!

هنوز عروسکم رو دارم ،اتوبوس ِ قرمزم و یه خاطره ی محو از واژه ای به نام عمو ...

/ 1 نظر / 3 بازدید
یک همشهری

شیوه نگاه شما از جایگاه مادرانه خاصی که دارید و نقب هایی که به گذشته می زنید همراه با نثر روان ساده و در عین حال عمیق است .اما غمی عمیق در لابه لای سطرها حاکم است ،یک جور غریبی غمگین و در آن واحد مقتدر ،یک همشهری فضول می خواهد بداند چرا ؟اگر حمل بر بی ادبی نشود و حافظه شما جای آفرین دارد .درباره دبیرستان حقوق بشری که گفتید از آشنایان من در آنجا دیپلم گرفته