بابا

بابا علاقه ی زیادی به تعریف کردن از بچّگی هایش داشت همیشه هم وسط روایت هایش خوابش می برد ! هرچقدر که مامان منضبط و جدّی بود  به همان اندازه بابا مهربان بود و ملایم ؛ به راحتی میشد ذوق و شور ِ دوست داشتن  را در چشم هایش دید.از جنس آدم های ساده بود. دست در دست بابا خیلی جاها رفته ام ... بیشتر از آنکه پدر و دختر باشیم دوست بودیم .عاشق سفر و عکّاسی بود .به یُمن ِ علاقه اش و به مدد ِ آن دوربین لوبیتر قدیمی که نیم ساعتی طول می کشید تا تنظیمش کند عکس های رنگارنگ زیادی از آن دوران دارم .از مشتری های پر و پاقرص کتابفروشی نوبل بود .کتاب هایی که بعد ها چندین سال درون جعبه ها خاک خورد :((( و آخر سر هم پخش و پلا شد !  

تا آن  تصادف ... مامان که رفت خیلی چیزها تغییر کرد ... 

رسید روزی که باید به خواستگاری می رفتم ! برای پدرم !!! سخت بود ! خیلی سخت...   ولی چاره ای هم نداشتم خوب می دانستم که این تغییر باید اتّفاق بیفتد . روز ازدواجش با اینکه اصلا به روی هم نمی آوردیم به طرز غریبی از هم فراری بودیم. علیرغم تمام روزهای ِ سختی که گذراندیم ،پدرم بود و من دخترش ، دختری که مجبور به دوست داشتن ِ در سکوت بود ! کاملا واضح بود ذرّه ای رفتار و گفتار ِ مهرمندانه  از جانب بابا نسبت به من برایش دردسر ساز می شود . به مرور "جبر ِ سکوت "ما را  تبدیل کرد به غریبه هایی که جز سلام سرد و خداحافظی ِ خشک چیزی برای گفتن ندارند !  عصر ِ سرد اسفندی زنگ زدند بیا پدرت رفت ! متاسفانه حالا که نیست راحت تر و بدون واهمه می توانم بگویم چقدر دوستش داشتم و دارم ... . 

/ 16 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مری

یادم رفت اسمم رابنویسم و معذرت از زیاده گویی ام

سروناز

زندگی چقدر سخت و سنگی میتونه باشه ولی ما آدم ها میتونیم از پسش بربیایم من حس خوبی به این نوشته دارم به آن دوستش داشتم و دارم آخرش. آوردن جایگزینی به جای مادری در خانه !تصورش هم برای من ممکن نیست دلی میخواد که دریا باشه

س

دیروز نبودی جات خالی یک دل سیر ازت غیبت کردیم اگر جای تو بودم از آنروزها بیشتر می نوشتم و می نوشتم خیلی هم می نوشتم همیشه بهت گفتم هربارم جدی نگرفتی و با شوخی رد کردی دختر چرا نمی نویسی در مورد این مطلب بگویم که اولا خدا مادر و پدرت را رحمت کنه بعدش اعتراف می کنم اگر جای تو بودم کم می آوردم واقعا قوی و صبوری به نظرم جدیت را از مادرت و مهربانی را از پدرت به ارث بردی ولی قال گذاشتن دوستانت به کی رفته ؟

م

از دیروز چندین بار این سطرها را خوانده ام به آخرش رسیدم به قول دوستان سطر آخر حق مطلب را کاملا ادا می کند یاد آن روزی افتادم که تو و دختر و پسرت را ولی عصر دیدم دم دکه روزنامه فروشی بودید چند دقیقه ای ایستادم به خواهرم گفتم می بینی چقدر بزرگ شده خواهرم گفت بزرگ نشده باید بگویی کپی مادرش شده و بچه هایت که چقدر نازنین و دوست داشتنی هستند مطمئنم مادر و پدرت به تو افتخار می کنند .به آقای مهندس سلام برسان

آشنا

همیشه می خواستم بپرسم چرا در موردش نمی نویسی؟ تجربه های تو بالاخص در این مورد خیلی به درد کسایی با این شرایط می خوره بیشتر از این دید

مامان آرمان

بر خلاف بقیه از نظر من یک جمله واقعا تکان دهنده بود کاملا واضح است ... برای دختری در آن سن ! فهمیدن این که مهر پدری براش دردسر میشه واقعا صبوری می طلبه . متعجبم چرا اصلا اشاره ای به این جریان و این خانم تا به حال نداشتی ؟ سکوت تا این اندازه ؟ من بودم دیوانه میشدم هیچم اجباری نداشتی چقدر ملاحظه کاری بهتره بگم بی خود اینقدر ملاحظه کاری حالا هم ولش کن ... فراموش کن دیروز نبودی جات خالی بود

پدر پسر سمپادی

خوشحالم که دید بسیار زیبایی به زندگی دارید روح رفتگان شاد به احتمال زیاد حدس می زنم شما مادر کدام هم مدرسه ای پسرم هستید بچه ها از ابتدایی در یک مدرسهبودند باعث افتخار من است که یکی از والدین تجربیاتش را به اشتراک می گذارد پسر من بین انتخاب تجربی و ریاضی گیر کرده پسر شما چه رشته ای را انتخاب می کند ؟

روحش شاد.

الهدی

سلام خوب بیشتر کامنت گزاران آشنا هستند! بنده حرفی ندارم جز اینکه فاتحه ای نثار روح شون کنم اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم بسم الله الرحمن الرحیم....