نیمروزی در پایتخت

پنجشنبه با پسرم صبح رفتیم تهران و عصر برگشتیم .برای ویزا و انگشت نگاری و ... جلوی سفارت با چند نفری صحبت کردم قصدشان فقط رفتن بود کجا و چطورش برایشان مهم نبود ! گروه شش نفره ای بودند ترم آخر ِ یکی از رشته های هنری از طریق یکی از جشنواره ها دعوتنامه داشتند چقدر ذوق زده بودند یکی از دخترهای گروه می گفت لازم بشه گوشی ام رو هم می فروشم ! چند نفری برای ویزای توریستی بودند و دو نفر برای ویزای پزشکی و ... روبروی ما آقایی غرق در کتابش بود و ... 

پسرم حواسش به همه بود ولی کلمه ای نگفت ...!

/ 3 نظر / 4 بازدید

عجیبه که اینجا هم شدیدا هوس وطن را داری. معلوم نیست آدمیزاد کجا آرام میگیرد.

ثمین

توکه نمیری آنا میری ؟!