رد ِ پای کودکی

اوّلین سالی که باید روزه می گرفتم مرداد ماه بود .همه بسیج شده بودند و در خدمتم بودند !بابا هر روز یک نوع نان مخصوص می گرفت تا  روزی که نوبت رسید به  نان روغنی ِ بادامی مخصوص بازار تبریز ! و من بالاخره خوشم آمد . امسال  چهارمین ماه رمضانی است که از این نان نخورده ایم !!! دروغ چرا ؟دلم برای بابا هم تنگ شده،خودم را که مرور می کنم می فهمم چقدر بی خود و بی جهت از هم دور بوده ایم ! یاد گرفته ام با خاطراتم کنار بیایم .قسمت های خوبش را جدا کنم و بقیّه را یک جایی توی دلم تلنبار کنم .

امروز دخترم همینطور که صحبت می کرد یک دفعه گفت :من دلم از اون نون هایی می خواد که !!( تُن صداش رو آرومتر کرد و گفت ) که بابای شما  می آورد .ببخشید ناراحت شدی ؟ و زُل زد تو چشام !

گفتم نه !ناراحت نشدم ! بابای منو یادت میاد ؟

بله فقط نمیگم که ناراحت نشی ! 

به خاطر دخترم هم که شده باید برم و از این نون ها پیدا کنم .

/ 5 نظر / 7 بازدید
آشنا

منظور کوکه دی دا [نیشخند] برو باغ قاباغی

panda

باز هم يه حس مشترک!نمیدونم با وجود اينکه از نزديک نمیشناسمتون ولی خيلی حس مشترک بين من و شما وجود داره!

مونا

آنا تربيت بچه هات عاليه از طرفي ماشاالله خيلي باهوشن

مینجق

خدا پدر و مادر شما را رحمت کند.